همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

پیش دستی

رفته بودم به بابا اینا کمک کنم . داشتیم ابزار ها رو جمع میکردیم، بابا گفت اون پیش دستی ها رو هم بردار . هرچی گشتم هیچ پیش دستی ای ندیدم ! در آخر به بابا گفتم بابا پیشدستی نیس که . بابا با همون خونسردی خاص خودش اومد یه ابزار از روی زمین برداشت گفت ایناهاش!  من :||
گفتم این پیشدستی نیست که گیره ست ! حداقل من بهش میگم گیره پرتابل ...
خلاصه دو هفته ء تمام با داداش ها و جناب همسر به پیش دستی خندیدیم تا اینکه چند روز پیش دوباره اون موجود نازنین رو دیدم البته توی دی جی کالا و فهمیدم چون بابا تند حرف میزنه ما چهار تا اشتباه میشندیم ! این شما و این هم پیشدستی :||
۱۰ ۱۰

۲ _ دوست !

گند بزنید به دوستی های چند ساله تان ! آری ، برای خودشیرینی جلوی شوهر جان تان گند بزنید به دوستی ها تان و پیش خودتان فکر کنید که با این کار خودتان رو جلوی شوهر جان تان خوب نشان دادید و ایول به شما و از این حرف ها . ما هم آرزو میکنیم که یه روز سرد زمستانی دلتان از شوهر جان تان نگیرد و با گریه به ما زنگ نزنید که پاشو بیا بریم‌ بیرون که من یه کم حرف بزنم دلم سبک شه . چون آن روز نه تنها جواب تلفن تان را نمیدهیم بلکه یه " گور بابات " هم حواله تان میکنیم ...
۶ ۷

۱_ شوخی

اینو همیشه همه میگن که شوخی هم حدی داره و دقیقا همون وقتی اینو میگن که یه نفر با یه به اصطلاح شوخی دلشون رو شکسته ...
فکر کنم دیگه لزومی نداره بیام بگم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد ، پس اینو نمیگم D:
.
معمولا صبح ها تا قبل از ۹ از خواب بیدار میشم ، به جز روز هایی که میرم باشگاه روز های دیگه ظهر نمیخوابم، حتی اگه از خستگی در حال مرگ ‌باشم هم خوابم نمیبره!
تعطیلات گذشته با مامان اینا رفتیم شهرستان خونه پدربزرگ . روز سوم مامان و زندایی و آقاجون و زنش قرار شد برن امامزاده منم تصمیم گرفتم بمونم خونه واسه مرد ها غذا بپزم . هی درگیر این بودن که فلان چیز رو کی جمع کنه و از این حرف ها که من گفتم بابا شما برید من جمع میکنم سفره رو که یهو آقاجون برگشت گفت یا شایدم بعدازظهر اومدید خودتون جمع کردید ، خانوم الان میره گردو جمع میکنه بعدشم میخواد بخوابه هار هار هار .  من :|||||
خلاصه که از اون روز به بعد هر دفعه با مامان حرف میزنم میگم ما که واسه خاطر خونه تو هی پا میشیم میایم اونجا ولی این بابا نیست که تو داری :|
۲ ۵

متاسفانه

#metoo
۳

کمک طوری :))

فقط من پست هامو یادم میره بنویسم یا شما هم اینجوری شدین ؟
اول از همه تولدم مبارک ^_^
یه چند وقتی از تولدم گذشته ولی یهو دلم خواست اعلامش کنم :)))
یه مدته میخوام بیام تجربیاتم رو نصیحت طوری پست بزارم ولی خب یه کم مرددم ، نمیدونم بزارم نزارم :/
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ^_^
۱۲ ۹

این روزا که تموم میشن ولی منم دارم تموم میشم ، تو حواست نیست !
۸ ۱۲

قرار بلاگری

یکسال و چند روزِ پیش خودم بهش پیشنهاد دادم که بیا بریم بیرون و اون هم قبول کرد . طبق معمول همیشه روز قبلش خودم‌ قرار رو کنسل کردم :/ و واقعا پشیمونم از این کارم ...
.
دوباره چند وقت پیش قرار گذاشتیم که با هم بریم بیرون ...
از خونه که راه افتادم استرس داشتم ، فکر میکردم نکنه از من خوشش نیاد، نکنه دوستم نداشته باشه ، نکنه منو بدزدن و به قرارم نرسم! ولی رسیدم ...
روی صندلی توی مترو نشسته بودم ، دیدمش که صندلی های جهت مخالف مترو رو چک کرد و رفت . براش دست تکون دادم ولی منو ندید ! اومدم بهش زنگ بزنم که خودش زنگ زد ، بالاخره منو دید =))
کلیییییییییییی خوب بود ، غریبه نبود ، همون دوست صمیمی ای بود که اکثر شب ها ، همه روز ها با هم حرف زده بودیم و خندیده بودیم ...
.
آنایِ وانیلیِ مهربونِ من ، تو نمیدونی امروز چقدر به من خوش گذشت . ممنونم که امروز رو اینقدر برام به یاد موندنی کردی :))
۸ ۱۵

بازگشت

و بالاخره من برگشتم ، زنده م و حالم خوبه منتها دسترسی به اینترنت نداشتم . کلی حرف دارم که میام و کم کم مینویسم شون . مواظب خودتون باشید و در آخر پاییز تون مبارک :)
۶ ۱۳
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان