همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

مورد ۱۲

۱ - یه گروه داشتم که توش خانوم های فامیل همه بودن . سحر فرمود بقیه هم دهاتی هارو هم اد کنیم بعد که این کار رو کردیم رفت یه گروه زد با همون آدم هایی که اول توی گروه من بودن و فرمود اینجا خودمونی تره ! دقیقا نمیفهمم این مسخره بازی یعنی چی :/
.
۲ - من به عنوان کسی که هشت ساله خیاطه تا حالا با مترو نرفته بودم مولوی ! البته امروز رفتم و بالاخره مترو ی مولوی رو از نزدیک دیدم ^_^
.
۳ - وقتی از آدم میخواین که یه جا باهاتون بیاد و اون میگه نه نمیام چرا اینقد اصرار میکنید ؟ مثلا قراره معجزه بشه ؟ خوب وقتی میگم نمیام یعنی نمیام . هرچی بیشتر سعی کنی منو به زور ببری کمتر موفق میشی ، حالا خود دانی !
.
۴ - هرچی بیشتر به عید نزدیک میشیم بیشتر غصه م میگیره . دلم نمیخواد برم مهمونی یا حتی مهمون بیاد خونم . کی میفهمه که ما سه ماهه حقوق نگرفتیم ، هان ؟
.
۵ - یکی هم هست هر چند روز یکبار زنگ میزنه به من با مَمَّد کار داره و ما هم هر دفعه میگیم اشتباه گرفتی ولی اون باور نمیکنه . بیاید مَمَّد رو پیدا کنیم تحویلش بدیم من خلاص شم :/
.
۶ - مرده شور هرچی که آدم نفهم هست رو با هم ببرن !
.
۲ ۲

بلدیم ها !

یه تبلیغ توی تلوزیون بلاد کفر هست که میفرماید : از موهای مجعد و فر خود خسته شدید ؟
میخواین صاف شون کنید ولی نمیدونید چجوری ؟
.
یعنی ما با حداقل ۱۵ سال سن و ۱۵ سال زندگی کردن با موهای فر و یا مجعد هنوز نمیتونیم موهامونو صاف کنیم یا سشوار بکشیم ؟ مارو چی فرض کردید آخه ؟ :/
.
پ.ن : به نظرم اومد که دیگه از ۱۵ سال به بالا کاملا بلدن با اتو و سشوار کار کنن وگرنه من ۱۵ سالم نیست .
۹ ۱۱

کمی از آینده

گفته بودم که قراره درباره آینده ای که دوست دارم بنویسم . بنویسم که ۱۰ سال دیگه زندگی م رو چجوری میبینم، ننوشتم ! هنوز ننوشتم ...
ولی خودم رو میبینم که کنار شومینه روی صندلی نشستم و کتاب میخونم ، از پنجره بارش برف رو میبینم و به ماگ پر از چای گرمم نگاه میکنم و پیش خودم میگم : کاش همه اینقدر خوشبخت باشن ...
۱۲ ۸

تفاوت از زمین تا ...

به وضوح لرزش دست هاش رو میدیدم ، از تصور مرگ میترسید. آدم هرچی پیر تر میشه بیشتر دلش میخواد نمیره!
اما من خیلی وقتها آرزوی مرگ میکردم ! نه اینکه فکر کنید توقع داشتم اونور برام فرش قرمز بندازن ها، نه . بعید نیست سرب داغ بریزن تو حلقم ولی همین که این وضعیت تموم بشه برام بُرد حساب میشه !
۶ ۶

جایِ خالی ...

خیلی وقت ها دلم برای مامانی تنگ میشه . همون روزهای اولی که آقاجون با این همسر جدید و نسبتا جوانش" صاد " ازدواج کرده بود من توی خوابم دیدمش که بهم گفت از اینکه اینو گرفته ناراحتم ! من به کسی نگفتم ، از اون خواب نزدیک سه سال میگذره و من هنوز به کسی نگفتم ...
به مردِ خونه میگم از " صاد " خیلی بدم میاد ! میگه چرا ؟ اونو جای مامانی ت میبینی ؟ میگم نه ، اون جای خودش رو داره ، کاری به من نداره ولی من ازش بدم میاد !
.
دعوت میشیم به مهمونی خانوادگی خونه پدربزرگ.
آقاجون از مامان میپرسه چایی میخوری ؟ صاد حتی یه نیم خیز بلند نمیشه که یعنی میرم الان میارم .
پدر بزرگ میخنده و میگه این تعارفی نیست !
زهر خند میزنم . تعارفی نیست رو وقتی میگن که بری مهمونی رودروایسی نداشته باشی . وقتی مهمون میاد خونه ت و فقط استراحت میکنی بهش میگن بی احترامی میگن آدم حساب نکردن و این اصلا خنده دار نیست ، هعی ....
.

۱۱

Quiz of kings

بعضی روزها هم پی ام میدم به سحر میگم بیا یه دست بباز بخندیم .
اونم میگه کوفت کثافتِ آشغال
۱۲ ۱۱

فرهنگ مهمانی از دید من !

- یه سری چیزها برای من خیییییلییییی مهمن! مثلا اینکه جایی دعوت بشم و بهم اون احترامی که باید گذاشته نشه دیگه اونجا نمیرم و اگه طرف خیلی اصرار کرد که پاشو بیا میرم نیم ساعت میشینم برمیگردم .
مثلا آخرین باری که با دعوت و برای شام یا ناهار رفتم خونه پدر بزرگم به جز جمعه گذشته آخر پاییز و قبل ترش عید نوروز بود !
این برای من قابل هضم نیست که یکی مهمون دعوت کنه و حتی کوچک ترین کارهای مهمونی رو هم از قبل انجام نده . ۹۰% زحمت هارو بندازه گردن مهمونِ بدبخت اون ۱۰% باقیمانده رو هم خودش به زور و با اکراه انجام بده ! خب مجبور که نیستی کسی رو دعوت کنی ، خودت به خودت زحمت بده ، غذاتو بپز ، بخور ، ظرف هات رو هم بشور !
من اگه بخوام برم مهمونی اونجا هم کار کنم ترجیح میدم نَرَم! آدم علاوه بر اینکه توی خونه و توی آشپزخونه خودش راحته این حق انتخاب رو هم داره که لباسی که توش راحته رو بپوشه بدون در نظر گرفتن اینکه چی رسمی و یا مناسب جمع مهمون هاست !
یه دوستی داشتم که میگفت مامانش صبح قبل از مهمون ها میره خونه ش تا کارهاش رو انجام بده و کمکش کنه ! مامان آدم گناه نکرده مامان شده که . اونم آدمه ، همون طوری که ما میریم مهمونی خانوم میشیم و میشینیم اونم حق داره حداقل یه روز در سال که میاد خونه دخترش بشینه و ازش پذیرایی بشه و به این فکر نکنه که حالا کی این ظرف ها رو بشورم ، کی خشک کنم ، کی بچینم توی کابینت !
نکته اخلاقی :
- اگه میخواین مهمون دعوت کنید کارهاتون رو از قبل انجام بدید . یه جوری با اکراه کار نکنید که طرف بهش بربخوره ، مهمون برای روی باز میاد خونه آدم نه برای سفره باز !
- هر آدمی حق داره در حد احترامی که به طرف مقابل گذاشته توقع احترام داشته باشه. در حد طرف مقابل احترام بزارید نه کمتر و نه بیشتر !
۱۵ ۶

مورد ۱۱

۱ - جا داره یادی بکنم از راننده اون پرشیا سفیده که راه کاملا باز بود بعد پشت ما میومد دستش رو هم گذاشته بود رو بوق! اینجانب به شخصه تا امروز نمیدونستم پرشیا بوق هم داره .
جناب اینجا دو تا قضیه مطرح میشه یک : خودت هم مثل من مبتدی بودی ها پس سعی نکن با این کار  ( بوق زدن ) به مبتدی ها استرس بدی . دو : اینکه قبل پرشیا یه چهارپا داشتی که باهاش رانندگی یاد گرفتی ، فقط چون زیاد باهاش در ارتباط بودی روی شخصیتت تاثیر گذاشته ، باشد که رستگار شوی !
.
۲- به داداش کوچیکه میگم به نظرت من رانندگی یاد میگیرم ؟ میگه اره بابا ، گاو نیستی که ، یاد میگیری !
.
۳ - میگه : اینجا بغل این پرایدِ پارک دوبل بکن ، یکی ام از بالا داره نگاهمون میکنه !
 میگم : نگاه کن ببین تخمه ای چیزی نیاورده بخوره؟
.
۴ - به داداش کوچیکه میگم چجوری پارک دوبل بکنم؟ ( واسه خودش شوماخره ) میگه اول آینه رو میدیم پایین که بتونیم جدول رو ببینیم . میگم نه با آینه نه ، بدون آینه . میگه همونجوری پارک میکنیم و میتونیم امیدوار باشیم به جدول نخوریم !
.
تمام شد ، خلاص :دی

۱۶ ۶

شاهکار

میگه صاحبکار شوهر مریم پسر کبری زابلی یه و رو میکنه به آقای همسر میگه همسایه روبرویی خونه فلان جا مون .
همسر میگه خونه روبرویی تون رو یادم نیست .
و مامان شروع میکنه به توضیح دادن که عه چطو یادت نیست ؟ همون خونه گندهه، پنجره ش تو کوچه ما بود و ...
من اشاره میکنم به داداش بزرگه و میگم این یه عمر توی اون خونه زندگی کرده کبری زابلی رو یادش نیست بعد تو چطور توقع داری که آقای همسر که فقط یکساعت اون خونه رو دیده همسایه خونه روبرویی رو یادش بیاد ؟
پ.ن : کبری زابلی اینا خیلی قبل تر از اینکه ما اساس کشی کنیم و بریم یه جای دیگه و حتی خیلی خیلی قبل تر از این که آقای همسر با من ازدواج کنه از اون خونه رفته بودند ! مامانه دیگه :/

همچنان به پدر و مادر خود نیکی کنید ولی اگه خواستید سرتون رو بکوبید به دیوار :|

۷ ۸

مارگزیده

رفتم آموزشگاه میگم اومدم یه جلسه کلاس بگیرم . مربیم خانوم باشه خانوم فلانی نباشه!
میخنده میگه سری پیش عجله داشتی اگه صبر میکردی با خانوم فلانی نمی افتادی.
میخندم!
یعنی خودشونم میدونن این آدم چجوریه :/
۳ ۴
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان