همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

کابوس چهارشنبه سوری

مامان میگه این خاطره واسه زمانیه که من سه چهار سالم بوده ، من تمامش جلوی چشممه ...
با مامان رفته بودم خونه عمه بزرگه ، از در اتاق که وارد شدم پسر عمه ء پونزده شونزده ساله و خیلی سبزه م رو دیدم که کنار اتاق دراز به دراز افتاده بود و یه پارچه سفید کشیده بودن روش ، تا روی گردنش . چشماش بسته بود و تکون نمیخورد ...
اینقدر جیغ زدم که حد نداره . فکر کردم مُرده!
.
مثل اینکه داشته توی زیرزمین ترقه درست میکرده که منفجر میشه و خودش میسوزه.
.
هیچکس نمیدونه من چقدر از چهارشنبه سوری وحشت دارم ...
۱۵ ۱۱

جمع بندی سال ۹۵

- امسال به نسبت پارسال بیشتر کتاب خوندم ، بیشتر فیلم دیدم ، کمتر حرف زدم و بیشتر گریه کردم و حتی بیشتر خندیدم ! ولی در کل سال خوبی بود .
.
- توی این سال خیلی از تفکراتم عوض شد ، چیزهای تازه ای یاد گرفتم و سعی کردم عادت های قدیمی م رو تعدیل کنم . سعی کردم کمتر وسواسی باشم ، کمتر بقیه رو نسبت به ایده آل های خودم بسنجم و سعی کردم علف های هرز زندگیم رو دور بریزم . توی بعضی موارد هم رودروایسی رو کنار گذاشتم و صادقانه حرفم رو زدم و حتی روابطم رو محدود کردم و از این بابت خوشحالم .
.
- تنهایی بیرون رفتن رو یادگرفتم بالاخره ولی هنوز هم بیرون رفتن از خونه جزو علایقم محسوب نمیشه.
.
- توانایی های جدیدی یاد گرفتم و از این بابت خوشحالم .
.
- نمیخوام چالش طور باشه که مجبور بشید درباره امسال و خوبی ها و بدی هاش بنویسید ولی اگه دوست داشتید بنویسید .
۳ ۳

از سنت خجالت بکش

مادر همسر با بغض داشت تعریف میکرد که این سری که با خواهر شوهر یکی مونده به آخری رفتن مسافرت خیلی بهشون بد گذشته و اونا تا تونستن به حساب پدرشوهر ریخت و پاش کردن . حتی از سوغاتی هایی که پدر شوهر ایناخریدن فقط سه تاش رو گذاشتن ( برای ۳ تا از خواهر شوهر ها ) و بقیه ش رو بردن با خودشون. به چشم خودم دیدم وگرنه باورم نمیشد که یه خواهر اینقدر پست باشه ؛ روی پلاستیک هرکدوم اسم یه خواهر شوهر رو نوشته بود و طبیعتا ما سهمی توی سوغاتی ها نداشتیم. از بغض کردن مادرشوهر خیلی ناراحت شدم ، حتی دو سه باری نزدیک بود اشکم جاری بشه ولی خدارو شکر خودمو کنترل کردم .
قبل از این ماجرا ها فکر میکردم که هرکسی دلسوز ترین فرد برای خانواده ( پدر و مادر )خودشه بعد در درجه دوم عروس یا داماد خانواده میتونن دلسوز و مهربون باشن .
قبل تر که جوان تر بودم توقع داشتم مادرشوهر برام حتما سوغاتی بیاره ولی الان میدونم که نمیشه فرق بزاره . هرچی بیشتر بچه داشته باشی بیشتر باید برای سوغاتی هزینه کنی و خب حقوق بازنشستگی چقدر هست که مثلا نصفش هم بخواد صرف سوغاتی خریدن بشه ؟ خودشون با چی زندگی کنن خب ؟
بگذزیم . اولین باره که برام سوغاتی گرفتن و من خیلی خوشحال شدم .
۹ ۱۴

از خودت شروع کن !

لوکیشن : خونه
من درحالی که ظرف بزرگی پر از پفیلا ، پفک ، چیپلت ، کرانچی و بیوگلز دستم بود و برای خودم خوراکی میخوردم فرمودم : عزیزم من تصمیم دارم توی سال جدید یه سری کارها رو انجام بدم ...
آقای همسر : مثلا چه کارهایی ؟
من : ورزش و اصلاح برنامه غذایی ^_^
آقای همسر در حالی که سعی میکرد ظرف خوراکی رو از من بگیره : چرا سال جدید ؟ بیا از الان شروع کنیم ...
من : غلط کردم 😅
۱۶ ۱۱

مورد ۱۳

۱ - امروز همکارم برگشته بهم میگه اگه یکی قیافه تو وقتی میای سرکار ببینه بعد یبار وقتی آرایش کردی و خط چشم کشیدی ببیندت نمیشناسدت! خیلی تغییر میکنی :/
.
۲ - رفتم جلسه ساختمان سیندرلا طور از پله ها رفتم پایین سلام کردم مدیر ساختمون گفت شما ؟
نابودم کرد نامرد . حالا صد دفعه توی پارکینگ منو دیده ها . احتمالا بهش توجه نکردم خواسته تلافی کنه ، البته از خشم من در امان نمی مونه ، یوهاهاهاها
.
۳ - دیروز از صبح تا ساعت ۴ مثل تراکتور کار کردم ولی خدماتی مون یه دونه چایی هم نیاورد برام . ( در روز دوبار باید چایی بیاره ) شب هم خونه چایی نداشتیم اصلا عین معتاد ها بدنم درد میکرد . امروز قشنگ سه تا چایی بهم رسید ، خدایا مچکرم ^_^
.
۴ - بازم تو ی لعنتی ، تو ی لعنتی ( توضیح نداریم )
.
۵ - فکر کنم توی ایران چار نفر رو نداریم که محض رضای خدا با هم توافق کنن و یه کاری رو انجام بدن . یعنی دیدم که میگما ...
.

۶ ۸

یه روز معمولی

یه روز معمولی یعنی امروز . که صبح بیدار بشی و صبحانه آماده کنی و با آقای همسر بری فروشگاه بهاره خرید . ۳ ساعت اونجا بچرخی و در جواب سوال آقای همسر که میپرسه اینجا یه چیزی بخوریم ؟ بگی که نه ناهار قیمه پختم برات . وقتی رسیدی خونه خرید ها رو جابجا کنی ، سیب زمینی سرخ کنی و حساب کتاب کنی که چقدر خرج کردید و غذا بکشی و سفره بندازی ...
 بعد سفره رو جمع کنی ، سیب زمینی و تخم مرغ بزاری بپزه برای الویه و یه بسته فلافل دربیاری برای شام . ظرف هارو بشوری ، آشپزخونه رو تمیز کنی ، گاز رو بسابی و کاهو هارو برگ برگ بشوری و توی آب نمک خیس کنی بعد کتری بزاری جوش بیاد . روی آقای همسر که جلوی تلوزیون خوابش برده پتو بندازی ، یه فیلم بزاری برای خودت و بشینی به فیلم دیدن . وسط فیلم بری گل گاوزبون دم کنی و دوباره بیای سروقت فیلم . بعد بری وضو بگیری و الویه درست کنی و آقای همسر صدات کنه که یه چیزی بیار بخوریم ...
دو تا فنجون گل گاوزبون بریزی و تخم مرغ و هویج رنده کنی و پیش خودت بگی نیم ساعت شد که وضو گرفتم ولی نمازمو نخوندم هنوز . فنجون ها رو بزاری رو میز و نماز بخونی و بری سراغ فلافل ها ...
امروز یه روز معمولیه، یه روز معمولی که هنوز ادامه داره ...
۱۶ ۱۱

مورد ۱۲

۱ - یه گروه داشتم که توش خانوم های فامیل همه بودن . سحر فرمود بقیه هم دهاتی هارو هم اد کنیم بعد که این کار رو کردیم رفت یه گروه زد با همون آدم هایی که اول توی گروه من بودن و فرمود اینجا خودمونی تره ! دقیقا نمیفهمم این مسخره بازی یعنی چی :/
.
۲ - من به عنوان کسی که هشت ساله خیاطه تا حالا با مترو نرفته بودم مولوی ! البته امروز رفتم و بالاخره مترو ی مولوی رو از نزدیک دیدم ^_^
.
۳ - وقتی از آدم میخواین که یه جا باهاتون بیاد و اون میگه نه نمیام چرا اینقد اصرار میکنید ؟ مثلا قراره معجزه بشه ؟ خوب وقتی میگم نمیام یعنی نمیام . هرچی بیشتر سعی کنی منو به زور ببری کمتر موفق میشی ، حالا خود دانی !
.
۴ - هرچی بیشتر به عید نزدیک میشیم بیشتر غصه م میگیره . دلم نمیخواد برم مهمونی یا حتی مهمون بیاد خونم . کی میفهمه که ما سه ماهه حقوق نگرفتیم ، هان ؟
.
۵ - یکی هم هست هر چند روز یکبار زنگ میزنه به من با مَمَّد کار داره و ما هم هر دفعه میگیم اشتباه گرفتی ولی اون باور نمیکنه . بیاید مَمَّد رو پیدا کنیم تحویلش بدیم من خلاص شم :/
.
۶ - مرده شور هرچی که آدم نفهم هست رو با هم ببرن !
.
۱۳ ۷

بلدیم ها !

یه تبلیغ توی تلوزیون بلاد کفر هست که میفرماید : از موهای مجعد و فر خود خسته شدید ؟
میخواین صاف شون کنید ولی نمیدونید چجوری ؟
.
یعنی ما با حداقل ۱۵ سال سن و ۱۵ سال زندگی کردن با موهای فر و یا مجعد هنوز نمیتونیم موهامونو صاف کنیم یا سشوار بکشیم ؟ مارو چی فرض کردید آخه ؟ :/
.
پ.ن : به نظرم اومد که دیگه از ۱۵ سال به بالا کاملا بلدن با اتو و سشوار کار کنن وگرنه من ۱۵ سالم نیست .
۹ ۱۲

کمی از آینده

گفته بودم که قراره درباره آینده ای که دوست دارم بنویسم . بنویسم که ۱۰ سال دیگه زندگی م رو چجوری میبینم، ننوشتم ! هنوز ننوشتم ...
ولی خودم رو میبینم که کنار شومینه روی صندلی نشستم و کتاب میخونم ، از پنجره بارش برف رو میبینم و به ماگ پر از چای گرمم نگاه میکنم و پیش خودم میگم : کاش همه اینقدر خوشبخت باشن ...
۱۲ ۱۰

تفاوت از زمین تا ...

به وضوح لرزش دست هاش رو میدیدم ، از تصور مرگ میترسید. آدم هرچی پیر تر میشه بیشتر دلش میخواد نمیره!
اما من خیلی وقتها آرزوی مرگ میکردم ! نه اینکه فکر کنید توقع داشتم اونور برام فرش قرمز بندازن ها، نه . بعید نیست سرب داغ بریزن تو حلقم ولی همین که این وضعیت تموم بشه برام بُرد حساب میشه !
۶ ۸
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان