بعله دیگه اینجوریاس

چهارشنبه زینب صبح ساعت ۹ رفته بود باشگاه من ساعت ۱۰ تازه از خونه زدم بیرون ! ده و نیم باشگاه بودم . زینب تشک انداخته بود شکم کار میکرد ، گفتم کجایی ؟ دومین حرکت شکم رو توی برنامه نشون داد گفت اینجا . چنان تند تند ورزش کردم که آخرش که زینب فیله میزد من نشسته بودم روی وزنه ها کنار دستگاه فیله . حدودا یه ربع بود که ورزشم تموم شده بود 😂
بهش میگم شنبه زود بیایم ؟ میگه میخوای تو تا ۱۰ ۱۰:۳۰ بخواب بعد بیا باشگاه . یبار نشد من ورزشم تموم شه استراحت کنم تا تو تموم کنی !!
  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • خانومی
    • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

    تفاوت از زمین تا آسمان است !

    رفتم خونه بابام دیدم داداچ بزرگه سرما خورده دلم سوخت :(((
    طفلک پتو پیچیده بود دورش بخاری رو بغل کرده بود با چشمانی قرمز و دماغی آویزون دراز کشیده بود ! یه کم به دونه و آب پرتقال به خوردش دادم . ورش داشتیم رفتیم بیرون دور بزنیم هوا بخوره حالش بهتر بشه که بدتر شد 😐😐
    بعد برگشتیم خونه ، آقای همسر رفت شلغم و شیر خرید براش فرنی پختم به زور دادم خورد و به زور تر شلغم و پرتقال دادم بهش که اولی رو خورد دومی رو یه تُک زد . واسه شام و سیب زمینی و تخم مرغ آب پز کردم که بوی سرخ کردنی توی خونه راه نیوفته که حالش بدتر شه .
    بعد خانم والده مان قدم رنجه فرمودند از بیرون اومدن خونه و کم کم بقیه هم اومدن ..
    داداچ مان فرمود من از سشنبه مریضم اینا نگاهم هم نکردن ، بعد مامان به داداش کوچیکه گفت سوسیس پیاز میخوری ؟ و ساعت ۱۰ و نیم شب پاشد سوسیس پیاز درست کرد !!! بعد رو کرد به من که داداشت ( کوچیکه ) ازینا میخواد ( اشاره به پیاله فرنی ای که برای داداش بزرگه برده بودم ) گفتم نداریم که ! داداش بزرگه به مامان گفت خب براش درست کن و مامان بهش توجه نکرد ! هیچی دیگه پاشدم واسش فرنی درست کردم .
    .
    پند اخلاقی رو حال ندارم تایپ کنم ولی خلاصه بین بچه هاتون فرق نزارید ...
  • ۹
  • نظرات [ ۹ ]
    • خانومی
    • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

    از اون سفر ها

    با صدای تلفن از خواب پریدم ...
    داشت به شخصی که پشت خط بود با صدای بلند میگفت کی به سلامتی راهی هستید ؟ یکشنبه ؟ خودت و خانومت و دخترت و پدر و مادر ؟
    پیش خودم گفتم مرحمت کردید جناب برادر ، اجرت محفوظ ...
    .
    غروب برام گفته بود کاش توی یه ماشین جا میشدیم همگی میرفتیم یزد . گفتم من برام یزد رفتن کابوسه. غم غربت میگیردم، حس میکنم راه نفسم تنگ میشه و همه ش پیش خودم خدا خدا میکنم که کاش چیزی نشه که مجبور بشیم حتی یک دقیقه بیشتر اونجا بمونیم ! حالا حرف های بقیه که چرا بچه نداری ؟ چرا نمیای اینجا زندگی کنی و هزار تا چرا ی دیگه به کنار !
    راستش دوست ندارم با جاری بزرگه برم جایی . بسیار نفهم و پاچه پاره س . من که جوجه م ولی حتی ندیدم احترام ملکه مادر رو هم نگه داره . کافیه اون پیرزن یه کلمه حرف بزنه تا این بپره توی سینه اش ! البته به من چه ، هرچی باشه جفتشون همشهری هستن و از پس هم بر میان !
    به یزد فکر میکنم ، قلبم درد میگیره ، نفسم بند میاد ، کاش دیگه هیچوقت نخوام برم یزد ...
  • ۴
  • نظرات [ ۴ ]
    • خانومی
    • چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷

    از ماست

    قدیم ها اوضاع اینجوری نبود ، مردم با جون و دل به غریبه ها هم محبت و لطف میکردن . اما الان اینجوری نیست ، انگار بقیه / ما شدیم آیینه رفتار همدیگه . اگه کسی بهمون خوبه کنه بهش خوبی میکنیم اگه مرده و زنده مون براش مهم نباشه اون طرف هم برای ما بی اهمیته .
    آدم ها نونِ دلشون رو میخورن ...
  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • خانومی
    • دوشنبه ۱۲ آذر ۹۷

    عیدی رو کی داده کی گرفته ؟

    به آقامون میگم پاشیم یه روز بریم خرید برای مامان کادوی تولد بخرم ...
    میگه واسه مامان من هیچوقت کادوی تولد نخریدی ! گفتم خب واسش میخرم . گفت نه نمیخواد ، لازم نیست . گفتم اگه لازم نبود به زبون نمی اومدی براش . واسه مامان خودمم نمیخواستم کادو بخرم منتها این سری گفت یکشنبه سالگرد قمری عقدتونه برات کادو خریدم !! یه لباس بافت بهم داد !!!! دیگه دیدم زشته چیزی نگیرم ....
    .
    مامان اینا یه رسمی دارن که اگه کسی چیزی بهشون بده میگن " جاش رو اگه خالی بزاری زشته " حتما باید برای طرف جبران کنی . رودروایسی که ندارم با شما من هیچوقت از مادر آقامون کادو یا عیدی یا هر چیز دیگه ای نگرفتم که بخوام جاش رو پر کنم . حتی ازون عیدی های معروف که میگن برای تازه عروس یا عروس عقد کرده میارن هم خبری نبود . چند بار هم کادو خریدم دیدم استفاده نمیکنه دیگه نخریدم !
  • ۷
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۱۱ آذر ۹۷

    کجا بودیم ؟

    آدم یه مدت ننویسه دیگه نوشتنش نمیاد !!
    یکی از همین روزا ( چهارشنبه ) موقع برگشتن از باشگاه رفتم شلغم و لیمو شیرین خریدم و اومدم خونه ، آقامون سرما خورده بود . کم کم حس کردم گلوم درد میکنه ، شب دیگه داشتم از سرما خوردگی ، گلو درد و بی نفسی می مردم !! تا صبح هزار بار از خواب پریدم ، کلی هذیون گفتم و کلی توهم زمانی داشتم :|| . تا جمعه این وضعیت همراه من بود . صبح و ظهر بد نبودما اما شب حالم خیلی بد بود ...
    دو روز استراحت کردم ، غذا نخوردم ، خوابم نبرد ، حال هم نداشتم !
    البته یه چیزای دیگه میخواستم براتون بگم منتها یادم نمیاد چی میخواستم بگم :/
    .
    کل صورتم جوش زده ، من گرمی هم نخوردم . حتی زیر چشمم هم جوش زده . فکر کنم اون غرور جوانی ای که تجربه نکردم الان اومده به سراغم ! من توی اون سن که همه جوش میزنن هیچی جوش نزدم . انگار بدنم یادش رفته بود حالا الان یادش افتاده . ماسکی چیزی بلد نیستید بزنم ازین وضعیت رها شم ؟
    .
  • ۳
  • نظرات [ ۶ ]
    • خانومی
    • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

    ۱

    هنوز هیچی نشده دلم تنگ شده ، دلم برای قالب قبلیم تنگ شده !
    یه لیست کتاب دارم درست میکنم برای کتاب هایی که قراره بخرم یا قراره بخونم ، کم کم دارم کارهای نیمه کاره ام رو تموم میکنم و حتی تصمیم دارم یه منبع درآمد برای خودم دست و پا کنم . ورزشم رو از اون سنگینی به یه سبک معمولی و پیاده روی همیشگی تغییر میدم . دیگه توی خرما هام گردو نمیزارم ( چون گردو مون تموم شده !! ) و خیلی کارهای دیگه که انجام میدم و انجام نمیدم !
    برام آرزوی موفقیت کنید لطفا
  • ۸
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۴ آذر ۹۷

    ‌آغازی دیگر

    و اما شاید بهتر باشه فصل جدیدی رو شروع کنم ...

    پاییز فصل آخر سال است ...
  • ۵
  • نظرات [ ۷ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۴ آذر ۹۷
    همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...