همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

پنج ماه جهنمی

با اینکه دیشب حدود ساعت ۳ خوابیدم و صبح ساعت ۵ بیدار شدم حالم خوبه و دارم با کوله باری پر از خوراکی میرم سر کار . یه کار نیه وقت دو روز در هفته !
روزهای سختی رو گذروندیم، هم من ، هم آقای همسر ، هم شما . چند ماهه دارید بی اعصابی ها و ناله های منو تحمل میکنید ...
دقیقا یک هفته قبل از عید مرد خونه رو تعدیل نیرو کردن ، تعدیل نیرو که نه ، میشه گفت اخراج کردن که از بقیه زهر چشم بگیرن . انصافا خوب هم تونستن زهر چشم بگیرن :/
روزهای خوبی نبود و نیست . استرس اینکه آینده چی میشه ؟ حالا چیکار کنیم و ... مثل خوره افتاده به جون مون و تقریبا نصف لحظه هامون رو خراب کرده .
میدونم مرد خونه اینجا رو نمیخونه ولی میگم " ممنونم که این روزها تمام بد اخلاقی ها و غرغر های منو تحمل کردی و با دلم راه اومدی ، چقدر خوبه که هستی "
۹ ۱۸

مورد ۱۷

۱ - یبارم بچه بودم دختر عمه مامانم رو سُمی  ( مخفف سمیه ) صدا کردم مامانش داشت منو تیکه پاره میکرد که اسم رو باید کامل بگی و نباید بشکونی و این چیزها :| خب من چمیدونستم فکر میکردم چون داداش هاش اینجوری صداش میکنن پس کلا طبیعیه ... 
چند وقت پیش توی اینستا پیداش کردم ، اگه گفتید  آی دی ش چی بود ؟ بعله درست حدس زدید somi  :||||
.
۲ - با دوستم که چند وقتیه که عقد کرده حرف میزدم . میگفت خواهر شوهرم خیلی فضوله، با شوهرم ‌اختلاف داشتم نشستم واسش درد دل کردم برگشته میگه مشکل شما اینه که فقط زندگی خودتون رو میبینید . گفتم میگفتی والا ما سرمون به کار خودمونه نه توی زندگی مردم ...
.
۳ - رفتیم خونه آقاجون . دختر عموی مامان ، مریم ، هم اونجا بود ...
مریم به آقاجون گفت عمو اینجا رو چرا کَندَن؟
آقاجون ( اشاره به ۵۰ متر پایین تر ) : کابل کشیدن تا اونجا خونه ما و اینا ( اشاره به خونه روبرویی ) مزاحم کابل بود از اونجا ( همون ۵۰ متر اونور تر ) تا بالا زمینی کشیدن .  نمیبینی ؟
من و مریم دقیقا یه ربع داشتیم به این میخندیدیم :)))
.

۴ - با داداش بزرگه با موتور رفتیم بیرون ، بهش میگم یواش برو تند بری یهو دیدی ازمون عکس انداختن بعد میفرستن دم خونه بعد مامان میگه این دختره کیه ؟ حالا تو هی بگو بابا خانومیه بعد مامان میگه خانومی سوار موتور نمیشه بعد تو میگی ببین شالی که خودم واسش خریدم رو سرش کرده . بعد مامان میگه خانومی کلی شال داره دیگه شال نمیخره ، بگوووووو دختره کییییه؟؟؟؟

میگه اره والا از مامان بعید نیست :)))

.
۵ - تو نباشی من شبها با کی حرف بزنم ، غیبت کنم ، بخندم ، گریه کنم ؟
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود ...
.

۶ ۷

تو

تو هوای منو داری ، منم دوسِت دارم . این به اون دَر.
#مخاطب_خاص
۴ ۸

خواب

بازم باید بگم : " تو کار و زندگی نداری که همه ش توی خواب های من پرسه میزنی ؟ داری روانیم میکنی ، آیا خودت اینو میدونی ؟ "
.
چند درصد احتمال داره اونایی که ما توی خواب مون میبینیمشون خواب مارو ببینن یا اصلا همین خوابی رو که ما دیدیم ببینن؟
۱۴ ۱۰

امروزانه


امروز برای من از اون روز های شلوغ بود . دیشب قبل از خواب پارچه جدیدی که خریده بودم رو خیس کردم ( خیس کردم که اگه قراره آب بره و کوتاه بشه الان این اتفاق براش بیوفته نه بعد از اینکه دوختمش ) . صبح که بیدار شدم دیدم پارچه هه کلی رنگ داده :| با سلام و صلوات انداختمش توی ماشین که آب کشی و خشکش کنه . دو سه تا لقمه سرپایی خوردم و توی ماگ گل گلی ام قهوه ریختم و برای خودم آهنگ گذاشتم . از اینکه صبر کنم تا مرد خونه از خواب بیدار شه که با هم صبحانه بخوریم بدم میاد چون اون تقریبا یکی دو ساعت بعد من بلند میشه . خواب هم نیستا ، خودشو میزنه به خواب :/

وقتی از خونه رفت بیرون نشستم به تمیز کردن کفش هام . این  مانتو ی لعنتی یه کم رنگ داده به کفشم و آخری هم تمیز نشد . دونه دونه کیف و کفش هارو تمیز کردم توی پلاستیک گذاشتم و گذاشتم روی کمد ( جای دیگه ای نداریم به جز اینجا )

بعد رفتم سراغ میز آرایش ( اگه بشه اسمش رو گذاشت میز آرایش ) همه چی رو تمیز کردم و دوباره چیدم سر جاش .

قرار بود برای سحر روی روبان نقاشی کنم ، انار هاش رو کشیدم ولی برای بقیه ش تنبلی م اومد . پارچه گل گلی ام رو برداشتم که پیشبند آشپزخونه بدوزم . دو سه تا دستگیره و این چیز ها بریدم که خیلی هم خوب شدن منتها پیشبنده یه جوریه به نظرم :/

حالا فردا پسفردا کاملش میکنم بعد میام بهتون پُز میدم .

روزهاتون شاد ، شب هاتون رنگی رنگی

۱۱ ۱۴

:|

به هر طرف که میرم ، چشام تورو میبینه ...
خدا آخر و عاقبتم رو ختم به خیر کنه ، داری نابودم میکنی :/
۱۶

این چند روز

یه کم روزانه بنویسم طلسم ننوشتنم بشکنه !
 قرار بود سه شنبه بریم عروسی آقای دوست ، از قبل برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود پدر و مادر آقای خونه رو هم با خودمون ببریم . از اینکه بخوام با کسی برم جایی اصلا خوشم نمیاد چون آدم اختیارش دست خودش نیست و یه جورایی انگار زیر ذره بینه! سه شنبه غروب رفتیم دنبال پدر و مادر آقای همسر و راه افتادیم به سمت محل عروسی . وقتی رسیدیم و وارد تالار شدیم برام تعجب آور بود که چرا مادر همسر با هرکی روبوسی میکنه منو معرفی نمیکنه ؟ یه جورایی توی ذوقم خورد ! بگذریم . همه چی خوب بود خدارو شکر.
وقتی برگشتیم خونه من شب تا صبح لرزیدم و عرق سرد کردم :/
چهارشنبه هیچ خبر خاصی نبود .
پنجشنبه صبح باید جایی میرفتم بعدش هم تولد دعوت بودیم ، حالا تولد کجا بود ؟ کرج :|
دیگه عصر با خستگی و بی حوصلگی راه افتادیم به سمت کرج .
فامیل های مامان رو دیدیم کلی خوش گذشت کلی تیکه بارمون کردن و کلی حرص خوردم !
الحق که مامانم تا تونست مارو کوبید جلوی فک و فامیلی که معروفن به چرت و پرت گفتن و حرف درآوردن . دیگه پشت دستم رو داغ کردم که مامان رو جایی نبرم با خودم ، دفعه اولش هم نبود که اینجوری بهمون بی احترامی میکرد ، نمیخوام درباره ش حرف بزنم اصلا.
برگشتیم خونه نشستم کلی گریه کردم از دستش .
.
پ.ن : فاصله بین شوخی و خنده و مسخره بازی و حال به هم زنی بسیار بسیار باریکه ، حواسمون به این مرز باشه لطفا .
.
پ.ن : از ملت طلبکار که نیستیم لطفا یه سوزن یه خودمون بزنیم بعد سیخ رو فرو کنیم توی جیگر ملت :|
۸ ۱۷

زنانگی

بعضی وقتها آدم دلش میخواد یه مانتوی بلند با کفش پاشنه دار بپوشه ، دست مرد ش رو بگیره و قدم بزنه . اصلا بعضی مرد ها آفریده شدن که کنارشون قدم بزنی و کیف کنی ...
۱۷ ۲۱

داداش

دوست ، رفیق ، برادر ، داداش خوشبخت بشی ...
۲۵

اشک

یادم نیست که از موسسه برمیگشتم یا از خرید ، ولی روی صندلی آخر اتوبوس نشسته بودم ، خانومی که روی صندلی روبرویی نشسته بود هندزفری به گوشش بود ، چشماش پر اشک شد اشک هاش چکید !
امروز روی صندلی اتوبوس نشسته بودم ، هندزفری به گوشم بود ، آهنگ گوش میکردم ، چشمام پر اشک شد ، اشکم چکید !

۲۳
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان