همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

یک سوزن به خود ...

این چند روزی که نبودم رفته بودم سفر . توی این مدت به این نتیجه رسیدم که یکی از دوستام آدم نیست و حیفِ وقتی که بخواد براش صرف شه ! حالا گیرم من اولین بارم بود که شوهر عتیقه ش رو میدیدم و خیلی اتفاقی قبلش داشتم ورزش میکردم و شلوار اسلش پوشیده بودم ، این دلیل نمیشه که سه چار ساعت بخوای منو سوژه خنده کنی که تیپت ضایع ست . به قول داداش بزرگه آدم باس هیکلش ضایع نباشه .
خلاصه که خودش و مامانش تمام مدت زمانی که پیش شون بودیم رو سنگ تموم گذاشته و به نحو احسن (!) سوژه مون کردند و خندیدن . امیدوارم عقده های درونی شون به حد کافی ارضا شده باشه ، دیگه ما فقط همینقدر از دستمون بر می اومد .
.
نکته دیگه اینکه من دقت کردم به اینکه به هرچیزی از مردم گیر میدیم و سوژه ش میکنیم و میگیم تو بدی فقط من خوبم قطعا همون وضعیت سر مون میاد و باید خیلی خوش شانس باشیم که کسی توی اون موقعیت نیاد بگه تو همونی بودی که فلان موقع میگفتی فلان ..
مثلا مامان همیشه فکر میکرد خیلی خوش اندامه پس قطعا هر وقت یه آدم چاق و بد هیکل توی تلوزیون میدید بلا استثنا میگفت : " خب کمتر بخور " :/
از اونجایی که زمین گرده این سری یکی برگشته بود بهش گفته بود خعلی چاق شدیا و واقعا هم چاق شده هم ۶ کیلو شکم درآورده!
.
خلاصه که کار به کار بقیه نداشته باشید . به جای اینکه زل بزنید به بقیه افراد و با ذره بین عیب ها  شون رو پیدا کنید توی آینه به خودتون زل بزنید و ایراد هاتون رو پیدا کنید و اونا رو رفع کنید ( منظورم از ایراد بزرگ بودن بینی و کوچیک بودن لب و این چیزا نیست ) . نظرات شما فقط نظرات شما هستن و فقط برای خودتون مهمن  ، پس تا جایی که میتونید اونا رو پیش خودتون نگه دارید . مثلا اینکه بیاین به من بگین فلانی تو باید وزنت ۶۰ کیلو باشه باعث نمیشه من برم وزنم رو افزایش بدم . پس بیخود خودتون رو سنگ روی یخ نکنید . در آخر هم بگم هرکسی یک بار به دنیا میاد و یک بار از دنیا میره پس جای خودتون زندگی کنید .
خلاصه که در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست ...
۱۰ ۱۳

همینقدر ساده

دبیرستانی که بودم چند روزی از طرف مدرسه رفتم مشهد . توی مدتی که نبودم همسایه جدیدی اومد ، تازه ازدواج کرده بودن ، میگفتن دختره راضی نبوده و به زور دادنش به پسره . من که اومدم رفته بودن .  میگفتن یه روز دختره خودش رو با روسریش توی چارچوب در دار زده . مامان میگفت من دیدمش ، انگار خوابیده بود ...
من فقط ۳ روز نبودم !
.
دلم میخواد بخوابم ...
۲۱

۱

۱- مارگزیده ها حواسشون جمع تر از بقیه ست ، نکنه که دوبار یه بلا رو سرشون بیارید و دوبار به یه روش دلشون رو بشکنید . خلاصه که حواستون باشه که زبون سرخ سر سبز میدهد بر باد ...
۲ ۶

عنوان ندارم

همه چی از دوشنبه ء دو هفته ء پیش شروع شد . از همون روزی که موقع برگشتن از سر کار به مرد خونه گفتم بریم دور بزنیم و اون در حالی که لب هاش آویزون شد گفت : " کجا بریم ؟ " و در نهایت چون مرد ها رو نمیشه به کاری که نمیخوان مجبور کرد ما رفتیم خونه . نهایتا یکساعت بعد از رسیدن ما به خونه آقای دوست زنگ زد که ما داریم میایم سمت شما بگردیم ...
اومدن و ما هم بهشون ملحق شدیم و شام اومدن پیش ما .
بعد تر به مرد خونه گفته بودم که ما الان دو سه ساله اینجاییم اما تا حالا نرفتیم پاساژ های اینجا رو بگردیم و اون در جواب گفته بود حسودیت شده ، آرهههه تو حسودیت شده و من حسودیم نشده بود ...
به بشقاب روی میز اشاره کرده بودم و بهش گفته بودم که این یعنی احترام ، تو هیچوقت حواست به من نیست و دوباره شنیده بودم که توووو حسوووودیت شده ...
طبیعتا فردا ش روز کاریم نبود و صبح زود پاشده بودم رفته بودم باشگاه و برگشتنی برای ترشی سبزی و برای صبحونه نون تازه خریده بودم و برگشته بودم .
مرد خونه ظرف ها رو شسته بود ، برام اهمیتی نداشت ، خب که چی ؟ همه کارها اونجوری که اون میخواست پیش میرفت و همیشه من بودم که طبق شابلون اون حالت میگرفتم حالا چی عوض شده که ظرف شسته ؟ اونم اون همه ظرف رو ! ظرف شستن احترام گذاشتن به من نبود ، پس رفتم بخوابم . مرد خونه گفته بود پاشو صبحونه بخوریم و من صبحونه نخورده بودم و اون گفته بود تو قهر کردی ، چرا قهر کردی ؟ و من قهر نبودم فقط خسته بودم ، حتی سبزی رو هم همونجوری به حال خودش رها کردم و فقط خوابیدم . ظهر که بیدار شدم سبزی هارو پاک کردم و شستم ، به کارهام رسیدم و پیش خودم فکر کردم که برم به داداش ها سر بزنم پس رفتم سر بزنم .
بعداز ظهر مرد خونه اومد دنبالم و تاکید داشت که تو قهر کردی ! اصلا چرا اومدی خونتون ؟ و من قهر نکرده بودم فقط بی حوصله بودم ، همین .

از همونجا ها شروع شد . اما حالا انگار یه چیزی فرق کرده ، مرد خونه خودش پیشنهاد میده بریم بیرون بگردیم ، بریم دور دور و من قبول میکنم . بعضی روزها بعد از کار با میم میرم صادقیه و از اونجا تا مترو قدم میزنم و مغازه ها رو میبینم . یه روزهایی خرید میکنم و حرف میزنم ولی هنوزم دلم میخواد توی خونه بمونم ، دلم برای خونه م تنگ میشه ...
۱۱ ۱۱

موردات مدیر آموزش

۱ - مدیر آموزش ( یه دختر جوونه ) رفته بود پیش مدیر ارشد خودشو زده بود به موش مردگی که من کارم زیاده ، نمیتونم انجام بدم و این حرف ها . مدیر ارشد هم کارهاش رو تقسیم بندی کرد و قسمت زیادیش رو ریخت سر ما !
از اون ساعت تا ساعت ۵ که بریم خونه مدیر آموزش اصلا سمت اتاقش هم نرفت که بخواد کارهاش رو انجام بده همه ش نشسته بود توی اتاق ما :/ ( ما سه نفریم توی یه اتاق )
به میم میگم : چرا به این نمیگین بره کارهاشو انجام بده ؟
میگه : چی بگم خب ؟
گفتم من درستش میکنم . صبر کردم تا مدیر آموزش دوباره برگشت توی اتاقمون بهش گفتم : دیدی عید آدم میره مهمونی بعد می مونه خونه تا مهمون براش بیاد ؟ یبار تو بیا اتاق ما یبار هم بمون توی اتاقت تا ما بیایم پیشت !
.
۲ - نیم ساعت آخر کار بود که بخش انفورماتیک بهمون خبر داد تا آخر روز ۵۰۰ مگ حجم رایگان داریم ، استفاده کنیم سوخت نشه . یکی از همکارا گفت فیلم دانلود کنیم ، من گفتم فیلم حداقل ۷۰۰ مگ عه . مدیر آموزش که طبق معمول اتاق ما نشسته بود بلند داد زد پورِن دانلود کنیم!
من :/
اینکه تلفظ کلمه رو نمیدونه به کنار احتمالا از محتوای فیلم مورد نظرش هم بی اطلاعه!
.
۱۳ ۱۲

ببینیم ؟


13 Reasons Why

۶ ۳

ابرها


جوان تر که بودم جور دیگه ای به زندگی نگاه میکردم ...
 فکر میکردم همه چیز جور دیگه ای پیش میره . من درحالی که موهام رو گوجه ای طور بالای سرم جمع کردم دو زانو جلوی پاش مینشینم و پاچه های شلوارش رو کوتاه میکنم ، اون ذوق میکنه و من از ذوق کردنش کیف میکنم ...
 سفره رو با غذا های مورد علاقه ش تزیین میکنم ، اون غذا میخوره و لذت میبره و من کیف میکنم ...
 فکر میکردم من میشم یه خانوم کدبانو ی همه چی تموم و اون از داشتنم خوشحاله و من راضی ام از همه چیز . فکر میکردم همه چی طبق برنامه ریزی هایی که توی سررسیدم نوشتمشون پیش میره و دیگه جایی برای نگرانی نمی مونه . 
نمیدونم کی ، کِی، کجا ، زندگی من رو دید رو گفت خوشبحالش که یهو همه چی از دست من در رفت و به هم گره خورد . که دیگه وقتی برای گوجه ای بستن مو و سفره ء رنگی انداختن برام نموند و دیگه برنامه ریزی هام رو توی سررسید ننوشتم . آبانه راست میگه این " خوشبحالت " گفتن ها عجیب سایه سنگینی دارن ... 
.
پ.ن : حالمان خوبه :)
۱۳ ۷

.

قبلا شب ها که میخواستم خیاطی کنم بابا بهم میگفت : " مگه روز رو ازت گرفتن بابا ؟ "
مرد خونه از صبح رفته که به خانواده ش سر بزنه . البته منم دلم میخواست باهاش برم ولی وسواسیِ درونم میگفت بمون به کارهات برس و خونه و زندگیت رو سر و سامون بده ، در نتیجه من نرفتم ...
از ظهر منتظرم که مرد خونه بیاد و غذا بخوریم . چند دقیقه پیش زنگ زد که میام حالا ، تو شام ات رو بخور :/
۸ ۱۱

اتمام حجت

بعداز ظهر که از سر کار اومدم زنگ زدم به بابا و شکایت مامان رو کردم ، این وسط کلی هم گریه کردم :/ در آخر هم گفتم اگه یه بار دیگه این کارهاش رو تکرار کنه من دیگه خونتون نمیام ، بابا هم گفت اخلاقش گنده و فکر کن شوخی کرده و این چیزا . منم گفتم دفعه اولش نیست ، من دیگه کوتاه نمیام ، همین کارها رو بچه ها ( داداش ها ) باهاش بکنن ناراحت میشه و سه روز قیافه میگیره پس شوخی جالبی نیست ، این دفعه چنین رفتاری کنه من دیگه اونجا نمیام . البته از این کارم خیلی هم راضی ام .
۱۱ ۱۵

ما آدم نیستیم !

نامبرده یه روز در هفته میره دانشگاه علمی کاربردی دوقوز آباد ، تمام کارهاش رو ول کرده نشسته استراحت میکنه و میگه من دااااااانشگاه دارم وقت نمیکنم فلان کار رو کنم .
خواستم از همین تریبون به نام برده بگم ما که آدم نیستیم . اصلا به قول مامانم اینا : " فقط تو بی " ( یعنی همه بمیرن فقط تو باشی یه چیزی توی مایه های فقط ژنِ تو خوبه و این حرف ها ) :|||
.
پ‌.ن : حالا دانشگاه علمی کاربردی از دید من کشک نیست ولی همچینم سخت نیست که بخوای بهونه ش کنی و کارهات رو انجام ندی ...
۱۶ ۱۷
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان