همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

چرا واقعا ؟

ملت چجوری مداد میکشن توی چشمشون خوشگل میشن آدم نمیتونه چشم ازشون برداره؟ من هروقت مداد کشیدم توی چشمم شبیه جادوگر شهر اوز شدم :/
۱۹ ۱۳

تموم ؟

خوابم نبرد ، هرچی سعی کردم دیدم بی فایده ست . بلند شدم سحری بخورم ، تا اینجا این دومین باریه که بلند شدم سحری بخورم ...
نمیدونم شما هم مثل من هستید یا نه ، من هر ساعتی از شب که بخوابم صبح تا ۱۰ بیدار میشم ، حتی اگه ۶ صبح بخوابم . ظهر ها هم اکثرا خوابم نمیبره . برام سخته که سحر بیدار شم چون دیگه خوابم نمیبره و این بیخوابی منو از پا درمیاره .
امشب که خوابم نبرد خیلی فکر کردم ، به عروسی سحر ، به آینده ، به سفر حتی به گذشته ها هم فکر کردم . من دلم برای شب های تنهایی م تنگ شده ، دلم برای شب ها الگو کشیدن ، موزیک گوش کردن و چای خوردن تنگ شده . من دلم برای خودم تنگ شده . قبل تر ها فرصت اینو داشتم که با خودم خلوت کنم ، کتاب بخونم ، کارهای مورد علاقه م رو انجام بدم . اون چند ساعت تنهایی واقعا به من میچسبید ، انگار دوباره شارژ میشدم . اما الان اینطور نیست . توی دلم هیچ حس مثبتی به هیچ چیز و هیچ کسی ندارم . عشق ، محبت ، علاقه ، هیچی . انگار همه اینها جای خودشون رو دادن به بی حسی و تنفر ! یه روزهایی حس می کنم از عالم و آدم متنفرم . خیلی وقته انگار از درون خالی شدم ، پوسیدم ، همین روز هاست که فرو بریزم .
۹ ۱۲

پس شد آنچه شد

اوایل ماه رمضون آقای همسر میخواست بره جایی کار داشت ، منم جفت پام رو کردم توی یه کفش که منم میام :|
بالاخره من پیروز شدم و باهاش رفتم . جای پارک نبود ، یه جا زیر سایه دوبله پارک کرد و به من گفت بشین پشت فرمون که اگه صاحب ماشین کناری اومد ماشین رو جابجا کنی و رفت دنبال کارش .
برای خودم آهنگ گوش میکردم و همزمان کامنت های پست دو روز گذشته ی جناب هولدن رو میخوندم و نیش همایونی ام باز بود :/ ( خودمم نمیدونم چرا نیشم باز بود ) همینطور با نیش باز در حال خوندن بودم که آقا پلیسه زد به شیشه گفت : " جریمه شدی اینجا واینستا " و رفت جلوی ماشین ایستاد و شروع کرد به جریمه کردن بقیه ماشین ها .
با نام و یاد خدا کمربندم رو بستم و ماشین رو روشن کردم . حالا هی هم توی فکرم بود که آقا مون مدارک رو با خودش برده و من نهایتا فقط یه کارت ملی همراهمه. پنج شش متر رفتم جلو دوباره صبر کردم ، با کلی ترس ، استرس و لرزش دست و پا و اینا زنگ زدم به آقامون گفتم پلیس اومده من چیکار کنم ؟ آقای همسر اونور خط با خونسردی : ماشین رو روشن کن برو توی خیابون اصلی سمت راست ، من تا یه ربع دیگه میام . من :|
همونجوری استرسی از اینکه هیچی مدارک ندارم راه افتادم و رفتم توی خیابون اصلی یه جا پیدا کردم وایسا
.
اون روز یه حسی داشتم توی مایه های فتح اورست ، قطعا کلی هم ذوق زده بودم . هنوز که هنوزه آقای همسر میگه یه کم رانندگی کن ذوق کنی دلت شاد شه :|
۹ ۱۰

...

پی ام داده " سریال فلان شبکه رو میبینی ؟ "
میگم تا حالا ندیدم ولی الان دارم میبینم ...
میگه دختره عین تو عه ، میبینمش یاد تو می افتم
میگم دیوونه دختره به این خوشگلیه، کجاش عین منه ؟
میگه همه چیش ، تو هم خوشگلی
.
.
‌.
.
.
۷ ۹

اینم بمونه ...

مردِ خونه غنبرک زده نشسته یک گوشه . میپرسم چی شده باز ؟ میگه آبجی زنگ زده افطار دعوت کرده من گفتم نمیایم الان sms زده که بیاید کسی نیست ، فقط فلانی و فلانی هستن !
آبجی که تلفن زد من خونه بودم ، تمام مکالمه رو شنیدم . مردِ خونه حتی یک کلمه نگفت که خب با خانومم هماهنگ کنم یا اصلا کلمه ای نگفت که شخصِ اونورِ خط بفهمه این آدم زن داره ، زندگی داره ، یکی هست که حداقل همخونه ء این آدمه . مردِ خونه فقط گفت بابا اینا فردا مهمون دارن ، ما نمیایم . انگار نه انگار که " من " ای هم وجود دارم !
صادقانه بخوام بگم دلم شکست ، بدون در نظر گرفتن اینکه امشب زنگ زدند که فردا پاشید بیاید ، یه جوری که آدم حس میکرد یه سری مهمون دیگه داشتن که اونا دقیقه نود گفتن نمیان و میزبان برای اینکه تدارکاتش حیف نشه زنگ زده به ما . بگذریم قرار نیست ملت با قوانین من زندگی کنن که .
از این حرکت آقای خونه دلم گرفت ، دلم شکست ...
۹ ۱۴

یادم تو را فراموش

برای من آدم ها وقتی تموم میشن واقعا تموم میشن . دیگه نمیرم بگم دلم برات تنگ شده و یادش بخیر و هرچی . برام تموم شدی ، یادم تو را فراموش ‌.

۳۲

تا نباشد چوبِ تَر ...

میدونی بابا همیشه وقتی میخواست دعوا مون کنه میگفت : " آدم باش بابا " و این جمله اینقدر برای ما سنگین بود که حتی تا دو سه ساعت جلوی چشم نمی اومدیم و میرفتیم یه گوشه قایم میشدیم تا آب ها از آسیاب بیوفته .
بعد اگه کارمون رو باز تکرار میکردیم میگفت " نکن پدر جان ، به آدم یبار یه حرف رو میزنن " بعد از این جمله هیچ حرف دیگه ای نمیزد اما من الان میتونم ساعت ها جمله پشت سر همین جمله بزارم و درس عبرت بگیرم .
خیلی وقتها کاش یکی باشه توی مغز مون که بهمون یادآوری کنه وبلاگ هر کس خونشه، حق داره هرچیزی رو توی وبلاگش بنویسه و " مایی " که نوشته هاش رو دوست نداریم ، حسودی مون میشه بهش یا اصلا ما رو در اندازه ای نمیبینه که آدم حساب مون کنه و ما از این کارش لج مون گرفته حق نداریم هرچی که از دهنمون در میاد ( بخونید لایق خودمونه ) رو قطار کنیم پشت هم توی کامنت و دکمه ارسال رو بزنیم و تهش بگیم آخیش دلم خنک شد ، این کار کارهای آدمیزادی نیست . من همیشه به این اعتقاد داشتم که وقتی دل کسی رو بشکنی و به کسی بدی بکنی قطعا یکی همون رفتار رو باهات میکنه و دلت رو میشکنه ، برای من بار ها شده که به شب نرسیده سرم اومده و دقیقا فهمیدم از کجا خوردم و چرا اینجوری شده .
چشم هاتون رو باز کنید ، توی خونه کسی بهش بی احترامی کنید چون به آدم یک بار یه حرف رو میزنن ...
۱۴ ۱۷

سورپرایز چیه، ما خودمون غافلگیری مذگان داریم

اولش کلییییییییییی فکر کردم که چجوری میتونم دوستم رو توی روز تولدش غافلگیر کنم‌ ، بعد به این نتیجه رسیدم که بهش میگم که من میخوام یه چیزی بخرم ولی خانواده نبینن پس میشه بفرستم به آدرس تو ؟ توی تصوراتم ( بخوانید توهماتم ) گفتم قطعا قبول میکنه و که در کمال ناباوری قبول نکرد . حالا هی هم دلیل می آورد که من گزینه ء مناسبی نیستم و به یکی دیگه از دوستات بگو و این حرف ها . حالا اون وسط من مونده بودم چی بگم . بگم بابا تولد اون یکی دوستام نیست که ، اونارو نمیخوام سورپرایز کنم که قبول کن دیگه اه :|
که خب قبول نکرد !
دیگه دو روز خون دل خوردم ، تا اینکه بالاخره گفتم  میخواستم غافلگیرت کنم ولی نزاشتی ، حالا با کمال میل آدرس بده .
و اینگونه که بود که من به زوووووور تونستم آدرس پستی بگیرم ...
.
خب بالاخره آدرس گرفتم و عملیات ارسال کادو رو انجام دادم . خیلی کار پر استرسی بود به نظرم . مخصوصا اینکه شب قبل از اینکه کادو به دستش برسه تا صبح خواب دیدم نپسندیدتش و دوسش نداره و ...
جالب اینجاس که خواب دیدم که تا بسته رو باز کرد گفت عه از ایناست ؟ من از اینا دارم :/
.
که خب صبح دقیقا گفتم چه خوابی دیدم و خندید و گفت : دقیقا یکی از این ها دیروز کادو گرفتم ولی جفتشون رو دوست دارم .
حالا به ما گفتن کادو رو دوستش داشت ما م به همه گفتیم دوسش داشت شمام بگین دوستش داشت :))
پ‌.ن : دوستان خود را غافلگیر کنید قبل از اینکه آنها شما را غافلگیر کنند !
۱۲ ۱۸

تولد داریم :))

نوشتن همیشه برای من سخت بوده ...
کلی فکر کردم درباره اینکه چی بنویسم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، فقط میتونم بگم که خیلی خوشحالم از اینکه به دنیا اومدید و تولد تون مبارک . انشالله لحظه لحظه زندگی تون بهتون خوش بگذره :)

۶ ۱۴
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان