همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

چگونه لاغر شویم ؟

- غذایتان را شور کنید ! اینجوری دیکه کلا غذا نمیخورید =)))

.

امروز اومدم غذای مورد علاقه م رو بخورم ( کدو اسفناج ، که من درآوردی هست ) حس کردم شورش کردم ، اشتها م کور شد کلا پاشدم سفره رو جمع کردم :/

۱۱ ۱۰

آنایِ وانیلیِ من

مهم نیست که بعضی آدم ها چقدر( از نظر فاصله ) به ما نزدیکند یا چقدر دورند، مهم اینه که چقدر با آدم همدلن و چقدر آدم رو میفهمن . میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین اتفاق ها توی زندگی مجازی و دوران وبلاگ نویسیِ من آشنایی با آنا ست ، آنای مهربونی که هنوز قسمت نشده که ببینمش ولی تقریبا هرروز باهاش در ارتباطم. با هم حرف میزنیم ، حرص میخوریم ، خوشحال میشیم و میخندیم .
آنایِ وانیلیِ من تولدت مبارک، امیدوارم لحظه لحظه زندگیت بهت خوش بگذره :))
.
پ.ن : جناب دوست ممنونم که باعث شدید ما با هم آشنا بشیم ؛-)

۶ ۱۱

قورمه سبزی

قورمه سبزی پخته بودم ،برنج آبکش کرده بودم ته دیگ ‌سیب زمینی ، سالاد کاهو ، یه روز  معمولی ، مثل همیشه ...
صبح با استرس رفته بودم دکتر ، چیزیم نبود ولی برای محکم کاری دکتر چند تا آزمایش هم نوشته بود  که بعدا برم آزمایش بدم . راه رفته بودم ، خندیده بودم ، غصه خورده بودم و حتی خوابیده بودم !
لباس های تا نشده ء توی سبد و روی رخت آویز اسمم رو صدا میزدن که برم " تا " شون کنم و من دیگه برای این کار جون نداشتم .
قورمه سبزی پخته بودم ، از ظهر منتظر اومدن " او " بودم .
شب شد ؛ برای چندمین بار فیلم Brothers رو دیدم ، خندیدم ، ترسیدم ، غصه خوردم ، گریه کردم !
غذا یخ کرد ، از دهن افتاد ، ترجیح دادم برم بخوابم .قورمه سبزی پخته بودم ، میدونستی چقدر از قورمه سبزی بدم میاد ؟ با این حال قورمه سبزی پخته بودم ....

۱۴

کسالت بار

به دوستم گفتم میرم خونه چون کلی کار دارم ...
اومدم خونه و هیچ کاری نکردم ، حوصله دوختن ملحفه هارو ندارم ، اصلا حوصله خیاطی کردن ندارم . خونه رو تمیز نکردم ، ظرف های ناهار رو نشستم ، گردگیری نکردم حتی جایی رو هم مرتب نکردم ، این روزها حوصله ندارم ...
۱۲ ۹

مردها

مردها موجودات عجیبی هستند ؛ تا از خواب بیدار میشوند و چشم هاشون رو باز میکنن میگن : " چی شد این صبونه؟ " هنوز لقمه های صبحانه از گلویشان پایین نرفته که میپرسند : " خب ناهار چی میخوای بپزی ؟ " و بعد از خوردن ناهار میگویند : " شام چی بخوریم ؟ به فکر شام باش " این بین از میان وعده و چای و تنقلات و میوه هم نمیگذرند !
.

پ.ن : همه مردها اینطور نیستند، اکثر شان اینطورند !
۱۳ ۱۴

چرا آخه ؟

- کل وسایلم رو برای پیدا کردن یه زیپ مرتب کردم ، دو تا کیسه بزرگ زباله تولید کردم و زیپ مورد نظر نبود که نبود !
یه زیپ همرنگ لباسم برداشتم که برم لنگه ش رو بخرم ( اینی که خودم دارم کوتاهه سایز استاندارد ۲۰ سانته ولی مال من به نظرم ۱۵ سانته ) . خانومِ خوش اخلاقِ فروشنده نبود ، به جاش یه پیرزن عبوس و یه خانوم سانتی مانتال بودن! یعنی تا این حد این دو تا با این کار بیگانه بودن که حتی خانوم نمیدونست زیپ شلوار کدوماس :|
.
- رفتم سبزی تازه خریدم برای کوکو سبزی ، فکر کنم تیغه غذا ساز کند شده یه وضعیت اسفناکی پیدا کردن سبزی ها جگرم کباب شد براشون  :/
.
- دلم میخواد برم مسافرت ولی کجا برم ؟ کی برم ؟ اصلا چرا برم ؟ :|
.
- دوستم پی ام داده با ادبیات بهتری پست بزار :|
یعنی فقط همینو کم داشتم ، خودش به بی ادبی و پررویی شهره س بعد منو نصیحت میکنه ، خدایا منو بکش :/
.
۱۳ ۱۲

در ادامه این روز ها

بعد از حدود دو ماه امشب سینک ظرفشویی خالی از ظرف کثیف هست و من واقعا از این بابت خوشحالم !
تصمیم گرفتم رژیم غذایی م رو تغییر بدم که سالم و روی فرم بمونم ، صبح ها زودتر بیدار بشم و شب ها زودتر شام بخورم ، خوراکی سالم رو وارد سبد غذایی مون کردم و در ادامه حتی ورزشم رو هم عوض کردم . جلسه اولم پنجشنبه بود ، اگه بخوام حرکت کنم ، کار کنم و حتی راه برم تمام بدنم درد میگیره . امیدوارم زودتر هفته اول تموم بشه ؛-)
اینقدر دلم میخواد برم خرید ، حالا چیز خاصی هم لازم ندارما منتها دلم خرید میخواد .
امروز به آقای همسر میگم یادته یه زمانی یه سبد های پلاستیکی بود که خانوم ها داشتن باهاش میرفتن خرید ؟ دلم از اونا میخواد . لازم به ذکره که بچه بودم یدونه شون رو داشتم 😎
۸ ۹

از این احوال

هرقدر هم که بگم و بخندم و فضا رو عوض کنم ، هر چقدر که برم باشگاه و سبزی بخرم و غذا های خوشمزه بپزم و سفره رنگی بچینم ، هر چقدر که با داداش بزرگه برم بیرون و دور بزنم ، هر چقدر که گریه کنم ، غصه بخورم ، پول جمع کنم و پس انداز کنم ، حالم تغییری نمیکنه ...
پ.ن: لطفا نیاید بگید چی شدی ؟ امیدوارم خوب بشی و از این حرف ها . ممنون
۹ ۱۴

موهاش

موهاش فرفری بود ، از وقتی که یادم میاد همیشه موهاش رنگ شده بود ، مشکی ، مشکی ...
این اواخر دیگه موهاش فرفری نبود ، مشکی هم نبود ، صافِ صاف بود و مثل برف سفید . دلم براش تنگ شده ، منِ بی احساس همیشه دلم براش تنگ میشه .
پنجشنبه ست ، مامانی من تورو یادمه هنوز ، تو هم منو یادته ؟
۱۴ ۱۳

روزانه طوری

خیلی وقته روزانه ننوشتم ، حداقل خودم که اینجوری فکر میکنم !
این روزها میشینم فیلم میبینم ، به خیلی چیزها فکر میکنم ، حوصله م سر میره و حتی دلم تنگ میشه !
از اینکه یه کاری رو بندازن گردنم به شدت بدم میاد ، حدود دو هفته پیش یکی از همکار ها گفت یه مانتو گرفتم برام بزرگه بیارم واسم گشادیش رو سوزن بزنی ؟ گفتم باشه . سوزن که زدم دیدم که قشنگ تنگ کردنش افتاد گردنم :/ آدم صد تا لباس بدوزه یدونه نشکافه، بس که سخت و حال به هم زنه . هیچی دیگه مانتو ش رو آوردم خونه هنوز که هنوزه بهش دست نزدم ، متنفرم از اینکه یهویی میان کار رو میندازن گردن آدم . اگه اولش میپرسید که تنگش میکنی ؟ بی رودروایسی میگفتم نه ...
یه ذره حالم خوب نیست این روزها . حال روحی م بد نیستا از نظر جسمی متلاشی شدم :|
۵ ۵
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان