همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

محمّد رسول الله

میگه حضرت محمد هر جا که میرفت به برکت قدمش همه جا آباد میشد ...
میگم کاش ما هم یه بچه داشتیم که برامون برکت می آورد ...
میگه اسمش رو میزاشتیم محمد
میگم اسمش رو میزاشتیم علی
میگه اسمش رو میزاشتیم محمدعلی
میگم اسمش رو میزاشتیم محمدعلی
۱۶

؛

کار از نقطه ویرگول گذاشتن گذشته ، باید خط چین بکشیم ...
۵ ۱۰

خودم

چند ماه پیش توی باشگاه ورزش میکردم ، یه خانومه داشت با دوستاش صحبت میکرد . میگفت هزار دفعه به دختر گفتم که اینقدر ور دل شوهرت نمون ، ولش کن بابا یه کم به خودت برس ، برو کلاس هنر یاد بگیر ، برو باشگاه ورزش کن ، با دوستات برو بیرون . گوش نمیکنه که نمیکنه ...
.
داشتم به خودم فکر میکردم . این چند ماه همه ش قرار بود برم باشگاه ، برم کتابخونه و کلی کارهای دیگه انجام بدم . ولی این کارها رو نکردم چون توی کارهای خونه غرق بودم . به جای اینکه صبح زود بیدار بشم و برم باشگاه تا نزدیک ظهر خوابیدم و امیدوار بودم که وقتی بیدار میشم آقای همسر رفته باشه بیرون ! که طبیعتا اونم پا به پای من خوابید و منتظر موند تا صبحانه آماده بشه بعد از جاش بلند شد :/ از ساعت ۱۱ تا نزدیکای ۴ ظرف شستم و گردگیری کردم و سطوح آشپزخونه رو خشک کردم و اون وسط ها اگه وقت اضافه ای برام موند به جای اینکه لباسای گل گلی بپوشم یا موهامو سشوار بکشم کیک پختم تا عصر آقای همسر کیک و چای بخوره ! شما اینو نمیدونید ولی خودم خوب میدونم که شیرینی های افتضاحی درست میکنم . همون موقعی که رولت و یا شیرینی دانمارکی پختم اینو فهمیدم ولی به جاش کیک هام معرکه ست . اگه قرار بود یه شغل انتخاب کنم دوست داشتم برای خودم کافه داشته باشم . کیک بپزم و آردی بشم و عطر کیک به مشامم برسه و کیف کنم .
۵ ۴

جوینده یابنده ست ...

من توی دوره تحصیلم خیلی مناطق درس خوندم و مدرسه عوض کردم ...
طبیعتا اون موقع ها مثل الان نبود که همه موبایل داشته باشن و بعدها با هم در تماس بمونن. چند وقتی میشه که توی اینستاگرام دنبال دوست ها و همکلاسی های قدیمی م میگردم و تا الان هیچکدوم رو پیدا نکردم :/
چند وقت پیش خواهر یکی از همکلاسی هام رو پیدا کردم ، انگار زیاد به اینستا سر نمیزد واسه همین همچنان منتظر بودم دایرکت رو چک کنه . دیشب خیلی اتفاقی پسر همسایه شون رو پیدا کردم و همین باعث شد یکی از دوستای دوره راهنمایی م رو هم پیدا کنم :))) بماند که پسره کلا زندگی نامه مون رو کشید بیرون تا شماره دوستم رو بهم بده ولی در کل به هدفم رسیدم =)))
سین ، دوستم ، میگه بزرگ شدی ، عوض شدی . ولی خودش هنوزم همون شکلیه ، همونجوری مثل قبل . اینطور که پیداست از بین همه همکلاسی ها فقط من متاهلم :/
۱۰ ۸

شیرینی

بچه که بودم مامان شیرینی میپخت، یه قوطی فلزی بیکینگ پودر داشت که من عااااشقش بودم . خمیر درست میکرد ، پهن میکرد ، قالب میزد . عجب بویی داشت ، چه مزه ای داشت ...
شاید بیست سال از اون روزها بگذره ، شایدم بیشتر . الان خودم کیک و شیرینی میپزم اما هیچکدوم به نظرم اون طعم و بو رو ندارن ...
۱۰ ۱۳

بالاخره :))

امروز داداش بزرگه اومد کیفم رو آورد . در نتیجه بیگودی ها بالاخره رسیدن به خونه ، من این موفقیت رو به خودم و شما تبریک میگم =))
.
- به داداش بزرگه میگم ماکارونی رو با سس خرسی میخوری یا سس فلفل ؟
میگه : مامان هم همه ش ماکارونی میپزه.
میگم شانس نداری خدایی وگرنه من امروز ماکارونی نمیپختم .
.
شما هم میرین خونه خواهرتون هیچی نمیخورین یا فقط داداش های من اینجورین؟
۹ ۹

عنوان ؟

۱ - موهای تا آرنج بلند مان را کوتاه کردیم تا بالاتر از شانه ! فقط مونده " سیزده دلیل برای اینکه " مان را بنویسیم ، منتها الان حس خوبی نسبت به هیچی ندارم پس می مونه برای بعد :|
.
۲ - یه نرم کننده حوله و لباس " من " خریدم . خیلی غلیظ بود تهش توی جای نرم کننده ماشین لباسشویی میموند هر سری توی خود قوطیش آب میریزم ، تکون میدم ، سری بعد بازم غلیظه. خودش چهار لیتره ولی از اون موقع که من شروع به رقیق کردن کردم حدود ۳ لیتر آب بهش اضافه کردم ولی هنوزم غلیظه عین روز اول !
.
۳ - در راستای جا موندن کیفم یکی پس از دیگری یادم میاد که چی ها توش بوده .
حواس خود را جمع فرموده ، زیادی وسیله هم همراه خودتون نبرید که یه سری شون جا نمونن ...
.
۴ - آقای دوست چند ماهه ازدواج کرده ، چند بار دعوتش کردیم برای پاگشا، نیومدن. واسه دوستم این قضیه رو تعریف کردم گفت خدا شانس بده والا ما رو هنوز خانواده شوهرم پاگشا نکردن چه برسه به دوست شوهرم . ( دوستم یکماه قبل از آقای دوست ازدواج کرد )

۹ ۶

بیگودی

به داداش بزرگه گفتم برام از بازار بیگودی بخره . قرار بود مامان شب یلدا برام بیاردشون خونه آقاجون ، منتها خونه جا گذاشت شون . دیروز رفتم خنده مامان اینا اول از همه بیگودی ها رو گذاشتم توی کیفم . برگشتنی با آقاجون اینا بودیم ، مامان زنگ زد بهم که کجایی ؟ گفتم وسط راه . گفت کیفت رو جا گذاشتی . من :/
مثل اینکه قرار نیست این بیگودی ها به خونمون برسن :||
۱۲ ۱۲

شاید

شاید از کار افتادن تلگرام و اینستاگرام باعث شه بازم وبلاگ ها پر رونق بشه ...
۱۱ ۱۳

امروز

توی خواب میدیدم که زلزله شده و داریم فرار میکنیم . با صدای تلوزیون از خواب پریدم و سردرد ...
ساعت ۲۰ دقیقه به یازده بود ! گفتم تو نرفتی ؟ گفت نه منتظر شما بودم . گفتم آرزو به دلم موند یه روز صبح بیدار شم ببینم رفتی . ناراحت شد ، قهر کرد ، رفت !
.
وقتی از خواب بیدارم میکنن سردرد میگیرم ، متاسفانه این سردرد تا زمانی که شب دوباره بخوابم همراهمه .
۶ ۸
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان