همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

حرفی ندارم

 

 

چند ساعته که دارم به این فکر میکنم که پست بزارم. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم ها ، نه . ولی انگار چیزی به نظرم مناسب نیست ...

کلی کار برای انجام دادن دارم اما حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم :|

۲۱ ۳

تعطیلات با چاشنی تلخ

 

 

 

هفته قبل تعطیلات آقای همسر بود و ما هم تصمیم گرفتیم بریم شمال . یه مسافرتِ دو روزه .

دوشنبه صبح راه افتادیم ، توی راه کنار یه بوته تمشک نشستیم برای خوردن صبحانه. رفتم برای همسر تمشک بچینم که لیز خوردم و کلی خار رفت توی دست هام عوضش تمشک هم چیدم :)

آقای همسر تصمیم گرفته بود که پنجشنبه پدر و مادرش رو ببریم خونه خواهر ها برادر هاش . در نتیجه پنجشنبه صبح رفتیم خونه بابای همسر .

وقتی رسیدیم خونه خواهر همسر طبق معمول مادرهمسر کاملا ناگهانی و خود جوش گفت : نمیخواستیم واسه همسر زن بگیریم ، خودم کردم ولی پشیمونم ! دو بار هم گفت که قشنگ همه متوجه بشن...

من :|

خواستم بگم بیا بابا مال خودت ، اصلا نخواستیم .

خداجون شکرت

۳۷ ۵
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان