همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

سنتوری

هوا که همچنان ابریست، هوای دل من نیز ...

اصلا چند روز است که ابرهای باران زا مهمان سرزمین دل من شده اند و انگار قصد رفتن ندارند. 

دلم فیلم میخواست ،از آن فیلم ها که آدم برای نقش اولش گریه میکند و سبک میشود...

لابلای فیلم هایی که داشتیم دنبالش گشتم و بالاخره پیداش کردم ،علی سنتوری. 

گریه که نکردم ولی حالم هم تغییری نکرد، این یعنی ورود به یک مرحله جدید از زندگیم...

۲۵ ۹

یک پنجره رو به خیابان

شب باشد و خواب به چشمانت نیاید و باران ببارد...

من باشم و یک فنجان چای داغ و یک پنجره رو به خیابان...

اصلا هر خانه ای باید یک پنجره رو به خیابان داشته باشد که وقتی اعضای خانواده دلشان گرفت از آن پنجره به خیابان و به رهگذر ها و ... نگاه کنند و با خودشان به داستان هر یک از این رهگذر ها فکر کنند و یادشان برود که چند لحظه پیش دلشان گرفته بود...

۲۵ ۵

عروسیِ من

صبح زود از خواب بیدار شدم و آماده شدم و لباس هام رو برداشتم و با بابا رفتم آرایشگاه. 

زود تر از زمانی که فکر می کردم آماده شدم، من بودم و آیینه و خانم هایی که از زیبایی م تعریف میکردن و برامون آرزوی خوشبختی میکردند. 

آقای همسر دیر رسید.

توی راه کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم. 

همیشه که نباید همه چی عالی باشه، از اینجا به بعدش اصلا خوب نبود ،پس میگذریم....

عروس خوشگلی بودم و الان عروس خوشبختی هستم، فقط همین مهمه. 

سالگرد ازدواجمون مبارک 

۲۹ ۱۰

گربه

یواشکی جوری که متوجه نشه میرم داخل اتاق و دراز میکشم....

توی حیاط خلوت داره کار میکنه. 

نگاهش میکنم .

سرش را بر میگردونه و من رو میبینه. 

میگه : اینجایی گربه؟؟ ترسیدم. 

میخندم .

میگه : گربه سیاه! 

میگم : نخیر من سفیدم، من گربه سفیدم و دوباره میخندم...

- این قرار بود عاشقانه باشه....

۲۵ ۵

بی حوصلگی

قرار شد امروز با هم بریم بیرون. قرار شد امروز سرکار نره. 

موقع ناهار برنامه عوض شد. من تنها موندم و آقای همسر رفت خونه آقای دوست. 

کارهای روزانه رو انجام دادم. شیرینی و چیپس درست کردم. 

الان هم حوصله ام سررفته....

۲۰ ۴

مثل امروز صبح

صبحانه آماده میکنم و سفره میچینم. آقای همسر دوست داره سفره بندازم...

میگه : تو نمیخوری؟ 

میگم : نه. حالم خوب نیست.

میگه : چی شده؟ تو نخوری از گلوی من پایین نمیره که.

میگم : اگه آقا سید خودش برام لقمه بگیره حالم خوب میشه. 

برام لقمه میگیره و با هم صبحانه میخوریم. 

حالم خوبه، حالم خیلی خوبه....

خداجون شکرت 

۲۲ ۲

یک دورهمی ساده

 

 

 

 

امروز قرار بود بعد از مدت ها با دوستان بریم بیرون.

تصمیم گرفته بودیم بریم تجریش ، امامزاده صالح . دو تا از دوستان نیومدن ولی در کل خوش گذشت .

نمیدونم چه اصراری هست که منم با بقیه برم بیرون یا مثلا وقتی که حرف کم میارن منو نقد کنن. کلی سوژه م کردن و خندیدن و آخر هم نتیجه گرفتند که من شوهر ذلیل ام!!

دارم به این فکر میکنم که کم کم از گروه جدا بشم و دیگه با دوستان بیرون نروم . ناراحت نشدم از رفتارشون ولی بالاخره باید بفهمن که روش زندگی هر کسی با روش زندگی بقیه ممکن متفاوت باشه و باید به تفاوت های هم احترام بزارن ...

خداجون شکرت

۲۰ ۳

ناخن

 

 

 

از وقتی که یادم میاد هر کاری توی خونه ما ممنوع بوده به جز بلند کردن ناخن...

مامان به شدت از آرایش کردن متنفر بود ولی به همون میزان هم به ناخن های بلند و لاک زده علاقه داشت .

به این خاطر که خودش توی بچگی ناخن هاش بیماری قارچی گرفت  هیچوقت نتونست ناخن های بلندی داشته باشه . 

چند وقته که دارم به این فکر میکنم که مامان رو ببرم که براش ناخن بکارن ، هم روحیه ش عوض میشه و هم به آرزوی دیرینش میرسه ...

 

- یه خاطره یادم اومد . وقتی کلاس اول بودم نمیزاشتم مامانم ناخن هامو بگیره . یه روز مامان اومد مدرسه به معلممون گفت که خانومی نمیزاره ناخن هاش رو کوتاه کنم .معلممون به من گفت چرا نمیزاری ؟ بایدهمیشه ناخن هات کوتاه باشه چون تمیز تره . منم گفتم پس چرا شما ناخن هاتون بلنده ؟ منم میخوام مثل شما باشم !

معلم :|

- دست و ناخن های عکس شباهت عجیبی به دست و ناخن های من داره . حس میکنم دستِ خودمه !!

 

۲۱ ۴

مثل همیشه

 

 

 

 

 

حالمان خوب است ، کلی کتابِ نخوانده هست و کلی ظرفِ نَشُسته و خانومیِ خسته ای که در چشم باد میبیند ...

دلم چای میخواهد ، چای با شیرینی ...

مثل همیشه نوشتنی های زیادی هست که تا " انتشار " را میزنم از ذهنم پاک میشود و همه چیز یادم میرود ...

 

۲۱ ۵

سورپرایز

 

 

 

میخواستم آقای همسر رو غافلگیر کنم و براش شیرینی بپزم .

همه کارها رو انجام دادم و منتظر بودم زمان استراحت شیرینی تموم بشه که بپزمش .

کسی توی در کلید رو چرخوند و در باز شد و همسر آمد داخل خونه .

میخواستم غافلگیرش کنم ولی خودم هم غافلگیر شدم .

امروز 3 ساعت زودتر اومد خونه .

۳۵ ۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان