همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

خانوم اومد به خونه

 

 

 

بالاخره دیشب خوندن کتاب " این سه زن " رو تموم کردم و کتاب جدید رو شروع کردم ...

این دفعه که رفته بودیم دنبال خانوم بگردیم فروشنده یک کتاب دیگه هم بهم پیشنهاد کرد که منم قبول کردم و آقای همسر هم برام خریدش :-))

از شما چه پنهون کتاب این سه زن تاریخی بود و منم که عااااشق تاریخ ! در نتیجه هیچی نفهمیدم از کتابه ...

از خانوم بگم براتون سال 89 عمو اینها چند تا عروسی پشت سرهم داشتن در نتیجه خیلی درگیر کارهای خیاطی بودن ، خیاط ها دور هم جمع بودنُ من جوان ترین خیاط بودم . زن عمو ، خواهرش ، دختر عمو و من ...

یه کتاب خونشون بود که من از سر کنجکاوی یه نگاهی بهش انداختم ، به نظر بد نمیومد .با اینکه از تاریخ متنفر بودم ولی انگار یه چیزی توی کتاب بود که دوست داشتم بدونم تهش چی میشه . اون سال اون کتاب نصفه موند . دو سال پیش دوباره اون کتاب به دستم رسید و من هر وقت که دلم میگرفتُ از همه چی خسته میشدم میخوندمش . شاید 4 یا 5 بار خونده باشمش . فکر کنم حفظ شدم کتاب رو ولی همیشه دلم میخواست داشته باشمش ...

حالا دو تا "خانوم " نشستن توی قفسه کتابخونه من . یکی خانومِ خودم و اون یکی خانومِ سحر . امیدوارم دیگه هیچوقت حس نکنم که دوباره باید بخونمش تا سعی کنم قوی باشم ...

۲۶ ۶

یک لیوان چایِ داغ

 

 

 

چای میخوریمُ یادِ خاطرات خوب و بد زندگی مون می افتیمُ میخندیم ...

نمیدونم از چی حرف میزدیم که رسیدیم به اینکه چی شد که ازدواج کردیم ...

تمام دخترهای فامیل رو نام میبریُ میگی : تو از همه شون خوشگل تری و من اگه یبار دیگه به دنیا بیام بازم میام با تو ازدواج میکنم ...

میخندمُ میگم : دوستم داشتی پس ؟

میگی : آره ، خیلی سر به زیر و مهربون بودی ...

بودم ؟ الان نیستم ؟

میگی : نه و میخندی ...

میگم : ولی من دوستت نداشتم .

فحشم میدیُ دوتایی میخندیم ...

به این فکر میکنم که توی این چند سال چقدر بزرگ شدم؟ دیگه سعی نمیکنم از مشکلاتم فرار کنم ، سعی میکنم از آدمها نترسمُ واسه چیزی که دوستش دارم بجنگم ....

۱۵ ۳

یه روزِ خوب

 

 

طبق معمول تعطیلاته و ما نشستیم توی خونه. شنبه خانواده همسر تصمیم گرفته بودن که برن یه بوستانی که توی سئول ه .بلد هم نبودن برن در نتیجه با همسر تصمیم گرفتیم که بریم ببریمشون .

برادر همسر و خانواده ش هم اومده بودن، ما هم خوراکی گرفتیم که اونجا عصرونه بخوریم. و باز هم از فیلم های مادر همسر لذت بردیم ...

اول که قهر فرمودند که چرا کسی دورش نمیگرده رفت روی یک صندلی دورتر از ما نشست . هیچکس به روی خودش نیاورد . با همسر و برادرش و برادر زاده هاش رفتیم والیبال و بدمینتون بازی کردیم ، حسااااابی خوش گذشت .

در راه برگشت باز هم مادر همسر رفت جلو نشست، البته میدونید که فقط بخاطر اینه که سرنشینان جلو زودتر میرسن به مقصد وگرنه اصلا از اون آدما نیست ...

وقتی رسیدیم خونه بابا گفت گشنه ست و غذا بخوریم . مادر همسر چنان رفتاری کرد که هم من هم آقای همسر تعجب کردیم! پرید به بابا که خب عصرونه میخوردی دیگه . حالا تصور کنید این بانو در حالت عادی هم غذا درست نمیکنه فقط میخواست یکی رو کوبیده باشه . بعد با حالت ناراحت برگشت به من گفت که همیشه بابا کارش همینه . منم توی دلم گفتم آره تو خوبی که چسبیده بودی روی صندلی هی باید برات لقمه میگرفتن ، خب دوست نداشته بخوره زوره مگه ؟

به خیر گذشت خلاصه . 

خداجون شکرت 

۷ ۲

چی شد یِهو ؟؟

از خواب بیدارم میکنیُ میگی پاشو بیا تلوزیون یه برنامه گذاشته که باید ببینی ...

به زور بلند میشم میام توی اتاق ، سرمُ میزارم روی پات و دوباره میخوابم .

صبحانه میخوری ، برای منم لقمه میگیری .

میگم : نمیخورم ، روزه م.

میگی : قبول باشه ...

اولین باره که تو به روزه بودن من گیر نمیدیُ دعوام نمیکنی، خوشحال میشم ...

میگی : امروز بریم خونه شما فردا بریم خونه ما ...

میگم : هرچی تو بگی ...

دوباره میگی : نه امروز ظهر بریم خونه ما ، شب بریم خونه شما 

دوباره میگم : باشه هرچی تو بگی ...

میگی : پس بپوش بریم ...

میریم خونتون . طبق معمول یه عاااالمه کار هست که باید انجام بدیُ من میمونمُ کتابی که آوردم بخونم ...

براتون سفره ناهار رو میندازم ، حتی سالاد درست میکنم چون میدونم سالاد های منو خیلی دوست داری . میگم : سفره انداختم بیا ناهار . سَرَم داد میزنیُ میگی : نمیخورم برو داخل ! میرم توی اتاقُ به سفره ء ناهار زل میزنم ...

طبق معمول خواهرت زنگ میزنه که ببینه رفتیم مسافرت یا نه ، وقتی میفهمه نرفتیم دلش آروم میگیره و قطع میکنه ...

ساعت 7:30 تازه راه میوفتیم به سمت خونه ء ما ...

نمیدونم چِت شد که اخمات رفت توی هم و نشستی یه گوشه ، حرف نزدی ، شام نخوردیُ من همه ش حواسم به تو بود . به توئی که خونتون حالِ ت خوب بود ولی اینجا نه ...

هرچی سعی کردم که بخندونمت نتونستم ، نخندیدی . حتی وقتی اومدیم خونه خودمون هم باهام حرف نزدی ...

از روز هایی که میریم خونتونُ از این رو به اون رو میشی بیزارم ...

حس میکنم خیلی تنهام ، خوابم نمیبره و ...

بگذریم ...

خداجون شکرت

۱۵ ۱

دوست یا دوست نما ؟؟

سوم راهنمایی بودم که اومد مدرسه ما . اون چهره ء معمولی و پسرونه ش اصلا به دل من نمی نشست ، عادت هم نداشتم با تازه وارد ها دوست بشم ...

بهاره باعث شد باهاش دوست باشم . سه تا دوست بودیم ، من ، بهاره و ساناز ...

روزهای سختی بود ، ساناز هم شده بود صمیمی ترین دوستِ من ، چیزی که قبلا نداشتم... طی یکی دو سال همه چی عوض شد ، نمیدونم چه اتفاقی افتاد که ساناز از این رو به اون رو شد . یادمه راحله میخواست جشن فارغ التحصیلی بگیره ساناز هم بلند جلوی همه گفت که اون ( یعنی من ) بیاد من نمیام . خیلی ناراحت شدم ، از راحله معذرت خواهی کردمو گفتم نمیام ولی راحله گفت ساناز گفته اگه خانومی نیاد منم نمیام برو راضیش کن بیاد! حالا بماند که توی مهمونی چپ و راست حالِ منو میگرفت و آدم حسابم نمیکرد ...

دبیرستانی بودیم که دیگه نتونستم رفتار ساناز رو تحمل کنم ، اون هنرستان میرفت و من دبیرستان . مدرسه هامون کنار هم بود ولی سردی رفتارش و غرور خودم باعث شد که دیگه هیچوقت سعی نکنم رابطه مون درست بشه ...

وقتی مامان بهم پیشنهاد داد که برم خونه آقاجون اینا که هم خودم به دبیرستانم نزدیک باشم هم آقاجون اینا تنها نباشن با کله قبول کردم . از محل زندگیم ، از خونمونُ از دوست هام جدا شدم و رفتم . بی خداحافظی ...

سحر نوهء عموی مامانم بود و از اونجایی که با فامیل های مامان خیلی رفت و آمد داریم این باعث شد که ما روز به روز با هم صمیمی بشیمُ بشه دومین دوست صمیمی م .

بر خلاف من که آروم و خجالتی ام اون خیلی پرروئه و به شدت حاضرجواب ، تا حدی که کسی دوستش نداره چون بی حیاست !

امروز گفت که فردا برم باهاش بیرون چون میخواد بره پیش فالگیر، منم گفتم اگه آقای همسر فردا تعطیل نبود میام .اونم گفت زنگ بزن به فالگیر اوکی کن که بریم . بعد که آقای همسر اومد دیدم فردا تعطیله و به سحر گفتم که نمیام . در نتیجه به فحش کشید منو و تهش هم بلاکم کرد ...

سومی هم که هفتهء پیش بلاکم کرد بعد از یه شب بخیرِ محبت آمیز !! این یکی توقعِ بیجا داشت اصلا هم نپرسید چرا چون دلیلشو نمیگم ...

ولی خب اصلا ازش انتظار نداشتم ، واسه همین دلم به شدت از این یکی گرفت ...

اصلا دلم از اینکارِ سحر نگرفته ، بنیامین گوش میدمُ بغض میکنم

تو یه ماهِ نگاهِ به راهِ منو نمیبینی نمیشنوی آهِ منو
نمیشه همیشه دل به خواهِ منو ...

۱۱ ۱

تو نمیفهمی ...

مینویسم ... پاک میکنم ...

انگار پست هام این روزا به دلم نمیشینن ...

شدم مثلِ علیِ فتاح ها بعد از رفتنِ مهتاب ...

مینویسم ... پاک میکنم ...

پیش خودم فکر میکنم نــــــــه اینجوری خوب نیست ، بزار پاک کنم بهتر بنویسمش ، وقتی هم که پاک میکنم انگار از ذهنم هم پاک میشه ...

- یهویی یادِ یه خاطره افتادم . من تا وقتی مجرد بودم تخم مرغ های هفت سین رو خودم رنگ میکردم ، همیشه هم از داداش کوچولوهام میپرسیدم دوست دارید تخم مرغتونو چجوری نقاشی کنم ؟ سالِ اولی که ازدواج کرده بودم عید رفتم خونمون دیدم یک عدد تخم مرغ رنگی دارن که کاملا سیاهه! به مامان گفتم این ذغال چیه ؟ گفت داداش کوچیکه حاجی فیروز درست کرده مثلا! به داداش کوچیکه گفتم این چیه آخه ؟ گفت تو نمیفهمی این حاجی فیروزه!!

اون موقع داداش کوچیکه 11 سالش بود ...

۱۱ ۲

آینده

یه روز میاد که توش ما دیگه یه خونواده ء دو نفره نیستیم . یه خونواده چهار نفره ایم . من ، تو و دو تا جوجه ... 

توی حیاط خونمون میشینیم و چای میخوریم و به جوجه هامون نگاه میکنیم که دارن بازی میکنن و خوشحالن ...

از جوجه هامون بگم ، بچه باید سفیدُ چشم رنگیُ مو فرفری باشه ...

دوست دارم دو تا بچه دوقلو داشته باشم ، ولی به شدت از مادر شدن میترسم . نمیدونم چرا ولی یه حسّ نا مفهومه مادر شدن . باید بگم خیلی در مورد این موضوع فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم ، نگران این نیستم که چاق بشم یا تناسب اندامم به هم بریزه یا هر چیز دیگه ای . نگران اینم که چجوری باید با سه تا ! بچه کنار بیام. میگم سه تا بچه چون آقای همسر رو هم باید در نظر بگیرم . چون اینقدر به هم عادت کردیم که یه بی توجهی کوچیک ناراحتش میکنه ...

اصلا کی گفته همه باید بچه داشته باشن ؟؟ من همینجوری راحتم ...

- اصلا مشخص نبود که آقای همسر گفته باید بچه داشته باشیماا ، شما که متوجه نشدید ...

۱۹ ۴

عشق ، عشق ، عشق

 

میگی : امروز چه خوشگل شدی ...

میگم : قبلا مگه خوشگل نبودم ؟؟

میگی : چرا بودی ، ولی امروز خوشگل تر شدی ...

میگم : خیلی دوستت دارم .

میگی : منم همینطور ...

همه چی خوبه ، همه چی عالیه و من از همه چی راضی ام . یه روزایی دختر بچه ء لوسِ درونم بهونه گیر میشه و پسر بچه ء غرغروی درونِ آقای همسر حساااابی غر میزنه ، ولی خودمون میدونم که نمیتونیم دوری همدیگه رو تحمل کنیمُ برای هم میمیریم ...

باید اعتراف کنم ما همون زوجِ رو اعصابی هستیم که توی هر خانواده ای هست . از همون زوج ها که بدون همدیگه چیزی نمیخورنُ همیشه همدیگه رو دوست دارنُ یواشکی به هم نگاه میکننُ توی جمع به همدیگه میگن آقایِ ... و خانومِ ...

عاشقانه زندگی کنید اینقدر که همه اطرافیان حالشون به هم بخوره از این همه عشقِ شما، مگه آدم چند سال زنده س که بخواد عاشق بودنو بزاره واسه بعد ؟؟

- اسم این پست رو گذاشتم " عشق ، عشق ، عشق " چون یه دونه ش کمه ، روم نشد وگرنه به جای سه تا شیش تا میزاشتم . زیاد باشه بهتر از اینه که کم باشه ...

۱۴ ۴

تـــــــــــو

بازم از اون شب هاست که خوابم نمیبره ...

چقدر غر غرو شدی این روزا و من چقدر کم طاقت شدم ...

به هر چیزی پیله میکنی ، با من کمتر حرف میزنی و کم توجهی میکنی به من ، به خانومِ خونه ت ...

کافیه در مورد آینده ای که دوست دارم داشته باشیم باهات حرف بزنم تا تصویرِ زیبای آینده مو خراب کنی و اشکم رو در بیاریُ آخرش برسی به اینکه من خیلی لوسم ...

دلم کادو میخواد ، دلم میخواد غافلگیرم کنی ولی تو اینا رو متوجه نمیشی ...

چندین بار بهت گفتم که چجوری باشی بهتره ولی خب کو گوشِ شنوا ؟ 

میگی : تو زیادی حساسی ! و من میدونم که هیچ هم زیادی حساس نیستم ، این تویی که زیادی بیخیالی ...

هزار دفعه بهت گفته م که منو یهویی از خواب بیدار نکن ولی هیچوقت این حرفمو جدی نگرفتی ، نتیجه ش شده استرس ، بیخوابی و کبودی هایی که نمیدونم چه موقع اتفاق افتادن ...

دلم میخواد یه مدت تنها باشم ، ولی نه تو میزاری که تنها باشم و نه من میتونم بدونِ تو آرامش داشته باشم !

من دلم گرفته از روشی که هر بار تکرار میشه . من دلم از تو گرفته...

 

خداجون شکرت heart

۱۴ ۳

آلزایمر

از ریزش موهاش میگه و من یاد تو می افتم ، یاد موهای سفیدت که دیگه چیزی ازشون نمونده بود ...

میگه حالا که رنگشون کردمُ خوشگل شدن دارن میریزن ! یه نگاه بهش میکنمُ به این فکر میکنم که توی این سن آدم بهتره یه ذره سنگین تر باشه ، فکر میکنم اگه اون موهاشو بلوند نکنه کسی نمیگه چرا ...

از ریزش موهاش میگه و من به این فکر میکنم که تو هم اگه بودی الان با این زن همسن بودی . به این فکر میکنم که آدم ها چقدر فرق دارن تو عاشق من بودی و این زن از من متنفره !

یاد تو می افتم که " مامانی " صدات میکردم  ، یادت هست ؟ آلزایمر همه چیت رو ازت گرفته بود به جز لبخندت ، لبخندِ مادر بزرگ ...

یادِ تو می افتم که این آخرها منو ، آفتاب و مهتابت رو ، نمیشناختی که هیچ حتی قورت دادن غذا رو هم یادت رفته بود ...

 

من از تمام آلزایمر ها و پایتخت ها و باباپنجعلی ها بیزارم . از تمام آدم هایی که از این مریضی استفاده میکنن تا بخندن و بگن این مریضی خنده داره ، بیزارم ...

۸ ۵
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان