همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

شما دوست های خوب

قبلا پرشین بلاگی بودم . اون خونه م رو هم خیلی دوست داشتم ،قالب بچگونه و نارنجی م ، همسایه هایی که خیلی کم میشناختم شون ،همه رو دوست داشتم .

مشکل خاصی با پرشین بلاگ نداشتم به جز اینکه آخر های اونجا بودنم کامنت ها کلا صفر بود . شماره ش تغییر نمیکرد ولی عاشق این بودم که کامنت ها رو برامون ایمیل میکرد . برای من که همه چیم بر پایه ایمیلمه این عااالی بود ...

خیلی خودجوش و بی دلیل تصمیم گرفتم که از پرشین بلاگ برم ،چند روزی رفتم بلاگ اسکای ولی اونجا برام محیط عجیب و غریبی بود .

آقای روانی بهم گفت چرا نیومدی بیان؟ 

و من بعدش با دوست جانم فاطمه مشورت کردم و اومدم بیان . 

- از آقای روانی و فاطمه عزیزم خییییییلیییییی ممنونم که باعث شدن من بیام اینجا .

- نمیدونید چقدر خوشحالم از اینکه با شما ها آشنا شدم . شما همسایه های خوب و دوست داشتنی ای هستید و آشنا شدن باهاتون برای من باعث خوشحالی و افتخاره. 

- از آقا عرفان خییییییلیییییی ممنونم به خاطر قالب . عاااااالی شده دستتون درد نکنه .

.

همسایه های خوب و مهربون من عید اومده ! عیدتون مبارک. امیدوارم لحظه لحظه زندگی تون بهتون خوش بگذره و سال خوبی داشته باشید .

۲۶ ۲۰

یه چیزهایی رو باید گفت یه چیزهایی رو نباید گفت

مامان داشت از رنگ موهای مادر میگفت ...
میگفت درست همین رنگی بود ولی من مطمئنم که این رنگی نبود . شاید بخاطر این این ها رو گفت چون فکر کرد من ناراحت شدم .و من واقعا ناراحت شده بودم !
شاید وقتی منه پرحرف دیگه حرف نزدم ، دیگه نخندیدم و مهمونی رو توی دستم نگرفتم ، شاید همون وقتی که رفتم توی اتاق داداش بزرگه و گوشی بازی کردم ،شاید اون وقت فهمید.
وقتی صد دفعه وسط مهمونی بهم گفت زشت شدی ،وقتی واقعا زشت نشده بودم وقتی ... بگذریم...
اصرار داشت به من بقبولونه که من مامان مرتضایی صداش میکردم ولی من همیشه مادر صداش میکردم  درست عین بابا و مامان .
داشتم به مادر فکر میکردم به اینکه چقدر من رو دوست داشت ،به اینکه هرسال بهم عیدی میداد که " میم اول " اومد توی ذهنم . همون تابستونی توی ذهنم اومد که من رفته بودم خونه مادر ،همون تابستونی که میخواستم یه چیزی رو بهش بگم، حدود 11 یا 12 سال پیش ...
فکر میکردم ،به اینکه حالا که عمو مرده کی قراره بهش بگه ؟ اصلا کسی هست که بهش بگه ؟
بگذریم .
به نظرم هر خانواده ای یه راز توی دل خودش داره ،ما هم یکی داریم ،یه راز بزرگ ...
۲۸ ۱۱

عادت های قدیمی

دیروز نزدیک آمدن " او " داشتم پفیلا درست میکردم. هر چند دقیقه می اومدم و از چشمی در بیرون رو نگاه میکردم ...
آخرین باری که رفتم آشپزخونه کلید رو توی در چرخوند و در رو باز کرد . از آشپزخونه نگاهش میکردم ، آمد داخل و پلاستیک های خرید رو برد پشت در ( ! ) که من گفتم سلام خسته نباشی و خندیدم...
گفت : عه اونجایی؟ من قهرم باهات!
هرچی هم گفتم بابا تو اینقدر زود در رو باز کردی که نرسیدم بیام پشت در قبول نکرد ...

.
- فکر میکرد طبق عادت پشت در ایستادم! تقریبا بیشتر وقت ها توی این 4 سال و 5 ماه و خورده ای قبل از آمدنش پشت در می ایستادم و خیلی وقت ها قبل از اینکه کلید رو توی در بچرخونه در رو باز میکردم.
.
- خواستیم پفیلا بخوریم میگه چرب هست چاق میشیا...
من : منو از چاق شدن میترسونی؟ من به درجه ای از پر خوری رسیدم که یه ریز خوراکی میخورم همزمان هم به خودم میگم کوفت بخوری میترکی ، نخور ولی بازم میخورم ،برو از خدا بترس...
جا تون خالی خیلی خوشمزه بود :)

۴۱ ۳

عشق نام کوچک توست

قبلا خیلی تو را میدیدم. آنجا ، کنار آن درخت بزرگ ایستاده بودی، همان پیراهن مشکی مردانه ات را پوشیده بودی و باد موهایت را نوازش میکرد ...
من هر دفعه از کسی فرار میکردم و تو من را در آغوش پر مهرت جای میدادی و من آرام میشدم ...
هیچوقت با من حرف نزدی یادت هست ؟
مرد مشکی پوش رویاهای من، اگر این بار باز هم به سراغ من آمدی آهسته و آرام نامت را در گوشم زمزمه کن ،عشق نام کوچک تو ست ...
۳۱ ۱

گردش دخترونه

سحر تصمیم گرفته بود بریم بیرون . به آقای همسر گفتم و اونم گفت : این بیرون رفتن ها رو باید زمان مجردی ت انجام میدادی ها ...
گفتم : خب آخه نمیزاشتن که ...
گفت : تو بیرون میری خوشگل میکنی، من خوشم نمیاد کسی بهت نگاه کنه .
.
حواسش به من هست :))

البته منم آرایش نکردم و سعی کردم ساده باشم که کسی منو نبینه ...
.
به جای سینما رفتیم بوستان آب و آتش. 4 نفر بودیم و سه نفر مون آبی پوشیده بودیم. از خنده ها و شیطنت ها و خل بازی ها مون نمیگم ولی میگم کلی عکس گرفتیم.
دقیقا همون موقع که من میخواستم سلفی بگیریم سحر گفت من ازت عکس میگیرم بعد همون وقتی که من گوشیمو گرفتم سمتش و گفتم : " گوشی هم دارماااا " ازم عکس گرفته :/

تا حد امکان خودمو از توی عکس حذف کردم :))

۲۶ ۱

چرت و پرت

- خواب میدیدم کنار حوض دراز کشیدم و دارم از آسمون و شاخه درخت ها عکس میگیرم. از اون خواب ها که انگار تکه های هزار تا خواب رو به هم چسبوندن و شده فیلم سینمایی. گوشیم دستم نبود بلند شدم ،حوض پر آب بود ولی من خیس نشدم، دنبال گوشیم میگشتم که دیدم خانواده دارن سفره میندازن غذا بخورن، مامانی هم بود و من توی خواب دقیق میدونستم که مامانی مرده !
.
- مثلا فکر کن توی یه وبلاگ عادی یه کامنت عادی بزاری ولی بعدا ببینی تایید نشده ، دلم گرفت .
.
- این روزها حرفی برای گفتن ندارم ،غمگین نیستم . فکرم مشغوله ،همین

۲۵ ۱

روز عشق

برای من فرقی نداره که چه روزی به عشقم کادو بدم ، من آدم یهویی غافلگیر کردنم ،آدم بی مناسبت کادو دادن ولی 2 اسفند برای من یه روز خاصه ،یه روز که زندگیم توش عوض شد ،از " من " بودن در اومدم و شدم " ما " .
سالگرد ما شدنمون مبارک

۳۶ ۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان