همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

روزانه طور

احساس میکنم بیان خیلی سوت و کور شده !!
توی این ۱۰ روز گذشته دو سه شب خونه بابا اینا بودم . عجیب اینکه اصلا یادم نمیاد اونجا زندگی کردن ( مجردی ) چجوری بود :/ امروز ظهر برگشتم خونه ، یه کم تمیز کاری کردم ، غذا پختم و ازین کارا . یه کم ( خیلی کم ) استراحت کردم . در واقع دامادک چنان با خشم در خونه رو باز کرد که من از خواب پریدم و تا چند دقیقه تپش قلب داشتم ...
دلم برای روزانه نوشتن تنگ شده بود ...
۱۳
۱۶ ارديبهشت ۰۰:۰۲ زیگفرید ‌‌‌
شبانه‌نوشت نیست این عایا؟

هست :)

یه کم بعدش غش و ضعف میکردی تا دیگه این طوری در رو باز نکنه
اصلا این دامادک نیاز به گوشمالی داره ،
اصلا چه لزومی داره مرد درو‌با خشم باز کنه!!!!! 
والا

والا :)))

حالا چرا با خشم باز کرد؟

نمیدونم والا . خسته بود به نظرم ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان