رفتم خونه بابام دیدم داداچ بزرگه سرما خورده دلم سوخت :(((
طفلک پتو پیچیده بود دورش بخاری رو بغل کرده بود با چشمانی قرمز و دماغی آویزون دراز کشیده بود ! یه کم به دونه و آب پرتقال به خوردش دادم . ورش داشتیم رفتیم بیرون دور بزنیم هوا بخوره حالش بهتر بشه که بدتر شد 😐😐
بعد برگشتیم خونه ، آقای همسر رفت شلغم و شیر خرید براش فرنی پختم به زور دادم خورد و به زور تر شلغم و پرتقال دادم بهش که اولی رو خورد دومی رو یه تُک زد . واسه شام و سیب زمینی و تخم مرغ آب پز کردم که بوی سرخ کردنی توی خونه راه نیوفته که حالش بدتر شه .
بعد خانم والده مان قدم رنجه فرمودند از بیرون اومدن خونه و کم کم بقیه هم اومدن ..
داداچ مان فرمود من از سشنبه مریضم اینا نگاهم هم نکردن ، بعد مامان به داداش کوچیکه گفت سوسیس پیاز میخوری ؟ و ساعت ۱۰ و نیم شب پاشد سوسیس پیاز درست کرد !!! بعد رو کرد به من که داداشت ( کوچیکه ) ازینا میخواد ( اشاره به پیاله فرنی ای که برای داداش بزرگه برده بودم ) گفتم نداریم که ! داداش بزرگه به مامان گفت خب براش درست کن و مامان بهش توجه نکرد ! هیچی دیگه پاشدم واسش فرنی درست کردم .
.
پند اخلاقی رو حال ندارم تایپ کنم ولی خلاصه بین بچه هاتون فرق نزارید ...