با صدای تلفن از خواب پریدم ...
داشت به شخصی که پشت خط بود با صدای بلند میگفت کی به سلامتی راهی هستید ؟ یکشنبه ؟ خودت و خانومت و دخترت و پدر و مادر ؟
پیش خودم گفتم مرحمت کردید جناب برادر ، اجرت محفوظ ...
.
غروب برام گفته بود کاش توی یه ماشین جا میشدیم همگی میرفتیم یزد . گفتم من برام یزد رفتن کابوسه. غم غربت میگیردم، حس میکنم راه نفسم تنگ میشه و همه ش پیش خودم خدا خدا میکنم که کاش چیزی نشه که مجبور بشیم حتی یک دقیقه بیشتر اونجا بمونیم ! حالا حرف های بقیه که چرا بچه نداری ؟ چرا نمیای اینجا زندگی کنی و هزار تا چرا ی دیگه به کنار !
راستش دوست ندارم با جاری بزرگه برم جایی . بسیار نفهم و پاچه پاره س . من که جوجه م ولی حتی ندیدم احترام ملکه مادر رو هم نگه داره . کافیه اون پیرزن یه کلمه حرف بزنه تا این بپره توی سینه اش ! البته به من چه ، هرچی باشه جفتشون همشهری هستن و از پس هم بر میان !
به یزد فکر میکنم ، قلبم درد میگیره ، نفسم بند میاد ، کاش دیگه هیچوقت نخوام برم یزد ...