دیشب با مهمونم داشتم حرف میزدم ، چقدر بعضی آدم ها میتونن بدجنس باشن ؟ واقعا باورم نمیشه ...
خیلی وقتها به این فکر میکنم که یعنی خدا واقعا ما رو میبینه و کاری نمیکنه ؟ یعنی واقعا این ها حق مونه ؟
.
مهمونم از این میگفت که مادر همسرش گفته بیا تکلیفت رو مشخص کنیم که اگه خواستی بری ، ما دلمون نوه میخواد ! حالا این قضیه بین دوستم و همسرش حل شده ست ولی بقیه ول شون نمیکنن! جالبه ، بقبه کاسه ء داغ تر از آش شدن مثل اینکه ..
گفتم بقیه اگه بزارن ما ها با همسر ها مون مشکلی نداریم . گفتم میدونی من تازه ۲۳ سالم شده بود رفتیم دیدن جاریم که سومین بچه ش رو به دنیا آورده بود ، مادرشوهرم گفت این دفعه نوبت شماست که بچه بیارید ! ( انگار نونوایی یه ) گفتم انشالله نتیجه دار شدن تون .یه تابی به گردنش داد و پشت چشم نازک کرد و گفت اصلا ببینم بچه دار میشی . یخ کردم ، از یه زن هفتاد و خورده ای ساله توقع چنین حرفی نداشتم ! به روی خودم نیاوردم و هیچی نگفتم . همون روز رفتیم خونه خواهرشوهرم ، همه که دور هم جمع شدن مادر شوهرم بلند گفت خودمون واسه آقا سید ( شوهر من ) زن گرفتیم ولی پشیمونم . من بازم به روی خودم نیاوردم ، اون روز قشنگ چهار پنج بار این جمله رو گفت که شیرفهم بشم ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم ولی پیش خودم گفتم من دیگه گ.ه بخورم تورو دنبال خودم راه بندازم جایی ببرم که واسه خودت بری کیف و حالت رو بکنی آخرش خون هم به جگر من کنی ...
راستش بعد از اون قضیه بازم ما بیرون بردیم شون ، یادم هم نمیاد دیگه چه حرف هایی زده بهم ( همیشه توی گردش و تفریح و مهمونی یه جوری باید جملات قصارش رو بگه ) ولی این دو تا حرفش اینقدر برام سنگین بوده که هنوزم نه ازش رد شدم نه بخشیدمش ...