همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

مادرشوهر ها

چند سال پیش الهام ، دوستم ، تعریف میکرد که آره نامزد بودیم با امیر بعد یه روز که رفته بودم خونشون مامانش یه باکس که توش یه شاخه گل بود آورد داد بهم گفت بیا این مال امیر ه ، ببر خونتون . الهام‌ تعریف میکرد که گل از اونا بود که معلومه دوست دخترش بهش داده . منم از لجم بروم خونمون گذاشتمش توی توالت ! بعد یه روز که امیر اومد خونمون گفت عه گل حسین ( داداش امیر ) اینجا چیکار میکنه ؟
خلاصه که تهش مشخص شد گل رو دوست دختر حسین داده بهش اصلا مال امیر نیست !
.
خونه ء آقامون اینا ویلایی ه ، دو تا نورگیر داره که جوری قرار گرفته که مجبوری زیرش بشینی که آفتاب بخوره توی مغزت 😐
این سری زیر نورگیر نشسته بودم مادر همسر برگشت گفت چی زدی به موهات که سفید شده ؟ گفتم هیچی ! گفت تماااااام موهات سفید شده ، تو از اونایی هستی که موهاشون زود سفید میشه !
.
۹
۲۵ تیر ۲۱:۳۴ چوگویک ...
میگفتی طراح خونه تون خفن بوده شمام عینک لازمی برای اونه 

اتفاقا عینک میزد ، الان عمل کرده که عینک نزنه :))

۲۵ تیر ۲۱:۳۹ آسـوکـآ آآ
از مادرشوهر نیامده ام بترسم آیا؟:-D

نترس :))

ولی بهت بشارت میدم که باهاش داستان ها داری ، داااااااستاااااان ها =)))))

۲۵ تیر ۲۱:۵۲ مجهول الحال :)
من فکر میکردم حکایت مادر شوهر و عروس تموم شده :|
همه که این طوری نیستن هستن؟ :| یا خدا :|

:)))

یعنی اینقدر ترساننده بود این حکایت ؟ :))

۲۵ تیر ۲۱:۵۶ چوگویک ...
همون دیگه ده دهم نشده :)) 

😂 از دست تو

۲۵ تیر ۲۱:۵۸ رها مقدمی فر
چه رو مخه ها

:)))

۲۵ تیر ۲۲:۰۲ مضراب ...
حالا بازم خوبه شما رو اول راه پسند کرده همین غرغروئه! مادر شوهرهایی که میان خونه ما اینقده سخت پسند هستن که کلاً من رو در نقش همسری پسرشون نمی تونن تصور کنن و خبرمرگشون دیگه نمیان D:

حالا بعدا میام ازش حکایت ها میگم براتون ...

فعلا حکایتم نمیاد 😂
نیان ، با این اخلاق گندشون ، لابد میخوان ببرن اسیرت کنن نامردها

۲۵ تیر ۲۲:۰۹ مجهول الحال :)
ن این حکایات رو نمیگم که :)
جوابت به کامنت اسوکا رو میگم :)
اخه نوشتی داااااستاااااان هاا :|
ادم وحشت میکنه :| :)

نه بابا چرا وحشت ؟

خب دو تا آدم کنار هم قرار بگیرن داستان دارن دیگه ...

۲۵ تیر ۲۲:۲۱ مجهول الحال :)
بله :)
خب خداروشکر :)
عشق و زندگیتون جاوید باشه الهی :)

ممنونم انشالله همیشه سلامت باشید

۲۵ تیر ۲۲:۴۲ پریسا ..
میگفتی مادر جون ما تو ارثمون نیست، بعد پنجاه سفید میشه، می خواهین یه وقت چشم پزشکی بگیرم براتون؟ :دی

وای پریسا اون روز بعد از خونه شون رفتیم خونه مامانم اینا یه دلدردی گرفتم ، اصلا کمرم صاف نمیشد . داشتم میمردم !! 

۲۵ تیر ۲۳:۰۴ کروکدیل بانو
اخ اخ اخ قفل بودن بختم مال موهای سفیدمه ینی؟:))))
*مامان بزرگم چند روز میگه ناراحت نشیااااا ولی تو چرا خواستگار نداری برات دعا گرفتن :)))

میگفتی مامان بزرگ دارم واسه خودم زندگیمو میکنم ، خواستگار میخوام چیکار ؟

.
البته شوهر خوبش خوبه :))

۲۵ تیر ۲۳:۴۹ ستاره سهیلم

میگم من ادرسمو دادم اما نمیدونم رمز هم دادم بهت یا نه ! الان یکی پیام داده بود بهمادرس بدون رمز ب دردم نمیخوره یهو یادت افتادم:)))

ب مادرشوهر ت میگفتی موهام مجردی مشکی بود ، سفید شدنش هنر همسرمه و آرامشی ک ب زندگیم داده !!!!! والا .

من گفتم اینو ب خانواده همسرم!

واقعا ؟ پس رمز من چی شد ؟ :)))

آخه من موهام مشکی نیست ، خرماییه. مامانم میگه بچه بودم موهام بور بوده :)) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان