خواب میبینم ...

یک کوچه ، نه ، یک کوچه باغِ خلوت ...

من و همسر دست در دستِ هم از کوچه عبور میکنیم . دوستم ، فرشته ، همونی که بلاکم کرد ، به دیوارِ کاه گِلی ای تکیه داده و سرش را پایین انداخته ...

انگار خجالت می کشد ...

رد میشویم ، از کنارش رد میشویم . کمی دور تر که رفتیم رویم را به سمتش می گردانم و از ته دلم میگویم : ازت متنفــــــــرم.

از خواب بیدار می شوم ، گیج و منگ به دیوار زُل می زنم و به این فکر میکنم که " من چرا اینجوری رفتار کردم ؟ "