همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

صُغی

از صُغی نگفته بودم ، حرف زدن درباره ش برام جالب نیست ...
.
مامانی نبود ، چند سال بود که مامانی نبود ؟ یکسال شایدم دوسال . برای آقاجون دنبال یه همسر مناسب بودیم . عروسِ عمو یکی رو معرفی کرده بود ، طرف ۴۰ سالش بود . آقاجون گفته بود ۴۰ ساله پیره ، من ۴۰ ساله نمیخوام ! نمیخوام پیر باشه مریض باشه !! به مامان بر خورده بود . فکر کنم اون زمان مامان نزدیک چهل سالش بود ...
خودشون رفته بودن صُغی رو دیده بودن ، آقاجون و خاله ء مامان و زن عمو و عموی مامان . فکر کنم همون موقع عقد هم کرده بودن و تمام . به مامان بر خورده بود ، میگفت چرا قبل عقد بچه هات رو خبر نکردی ببینن کی رو میخوای بگیری . اما آقاجون خوشحال بود از اینکه زن جوون گرفته آخه زنش فقط ۴ سال از من که نوه بزرگه ش بودم بزرگتر بود ...
عصر ها آلاگارسون کرده میرفت مینشت توی ده به حرف زدن با زن ها . توی ده آب از لب و لوچه ء پیرمرد ها آویزون بود که وااااای چه چیزی ، چه هیکلی، چه سری چه دُمی عجب پایی ! ولی چاق بود ها ، چااااااااق بود ها . کلکسیون بیماری ها ، قند ، فشار ، چربی ، کیست  خلاصه همه بیماری ها رو داشت . مامان میگفت که زن جوون میخواست که مریض نباشه ، هوم ؟
من اما برام مهم نبود ، نه جوون بودنش ، نه فضول بودنش ، نه مریضی هاش ، هیچیش برام مهم نبود . من همون مامانیِ لاغر مردنیه مو پنبه ای خودمو میخواستم . دوست داشتم وقتی میرم خونشون مامانیه خودمو ببینم و ازش بپرسم : مامانی آره یا نه ؟ و اون جوابمو بده .
کم کم اما همه چی برام عوض شد . دیدم مهمونی که میریم خونه آقاجون اینا حتی بلند نمیشه چایی بیاره خودش بخوره ، غذا که اصلا درست نمیکنه . همه کارا رو هم که میزاره ما بکنیم ، پس چیکار میکنه توی خونه ؟
یبار ما و الی اینا ( دختر داییم و پسر داییم ) رفته بودیم خونشون، مثلا پاشده بود مرغ گذاشته بود . مرغ رو انداخته بود توی قابلمه روش آب ریخته بود گذاشته بود بپزه ! گفتم خب پیاز میریختی توش . گفت بلد نیستم ! یعنی توی زندگی با همسر قبلیش هم غذا نمیپخت؟ نمیدونم . 
پارسال عید بود ، آقاجون دعوت مون کرده بود ، قرار شده بود آقا ی ما کباب رو بپزه ، ما بودیم دو تا از دایی ها هم بودن . سر ظهر رسیدیم مامان گفت برنج رو گذاشته بود من بپزم ، کباب رو آقامون پخت ، سالاد رو هم من درست کردم !! حتی کاهو ها رو هم از قبل نشسته بود . بهم بر خورد . به مامان گفتم ما خریم که از قبل مهمونی کارهامونو میکنیم . این داره سگ محل مون میکنه که دیگه اونجا نریم و من دیگه هیچوقت واسه وعده غذایی حتی اگه دعوت مونم کرده بودن نرفتم ...
قبل ترش هر وقت خبر دار میشد که ما یا هرکس دیگه ای قراره بریم اونجا یه لیست بهمون sms میکرد که داری میای اینا رو بخر . به من ، مامان ، زندایی ، زن عمو و حتی دختر عمو ی مامان ! تاکید هم میکرد که آقاجون نفهمه، یواشکی بیار بهم بده آقاجون نبینه! من اما تنها کار یواشکی ای که کردم این بود که با مامان رفتم دکتر آزمایش دادم دستم به چسب شون حساسیت داشت دستم کبود شد ، تاول زد ، تا یه ماه هم جاش نرفت همه عالم و آدم فهمیدن ...
میگفتم ، اگه همه چی اونجوری که اون میخواست نمیشد برامون پشت چشم نازک میکرد ، پشتش رو میکرد بهمون خلاصه فیلم سینمایی داشتیم . کم کم اما با این کار هاش پای بچه ها رو از خونه آقاجون برید . بچه های دایی بزرگه قهر کردن ، دیگه نیومدن. با دایی وسطی بخاطر اینکه بچه هاش بستنی ای که آقاجون خریده بود رو خوردن بداخلاقی کرده و کنترل تلوزیون رو پرت کرده و اونام قهر کردن برگشتن تهران خونشون . دایی کوچیکه اما از اون اول هم اونجا نمی موند ، خونه ییلاق رو میگم ، مامان میگفت پشت سر دختر دایی کوچیکه گفته آدم بدش میاد اونو ببینه آدم میترسه . هانیه ء نجیب و عزیز منو میگفت ! دختر طفل معصوم فقط یه کم چشمش انحراف داره . به قدری ناراحت شدم که به مامان گفتم اگه جلوی من میگفت میزدم توی دهنش .
بابا هم برای ما توی باغ خودمون یه آلونک ساخت و خلاص . این سری به مامان گفتم اگه قرار باشه بیام خونه بابام این خانوم بشینه روبروم دیگه نمیام ، خوشم نمیاد بیاد بشینه ور دل مون هر حرفی میزنیم رو ببره پخش کنه یا از زیر زبون مون حرف بکشه .
۹
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان