آقامون یه کارگر افغانستانی داره که زن و بچه ش افغانستان هستن . یه سری که دلمه برگ مو درست کرده بودم به آقامون گفته بود ما اصلا برگ مو نمیخوریم توی افغانستان . خندیده بودم ، گفتم پس نصف عمرشون بر فناست. گفته بود دستور پختش رو میخواد که رفت افغانستان بگه خانومش براش بپزه ...
.
امشب اما آقامون گفت نوری گفته ( از این به بعد نوری صداش میکنیم ) به خانومت بگو با سلیقه ء خودش برای خانومم عطر بخره ، فامیل شون میخواد بره افغانستان ، میخواد بده فامیل شون برای خانومش ببره .
عشق ، عشق و باز هم عشق ...