همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

داستان های من و مامان ۲

کلاس اول ابتدایی بودم ، معلم دیکته گفته بود . یدونه غلط داشتم شدم ۱۹ . گفت دوباره دیکته میگم و دوباره دیکته گفت . دفترها رو جمع کرده بود داشت دیکته ها رو چک میکرد . یکی از بچه ها گفت فلان کلمه رو اشتباه نوشتی. دفترم رو از توی دفتر های بچه ها برداشتم تند تند اون کلمه رو پاک کردم و دوباره نوشتم . معلم گفت نکن ولی من گوش نکردم ! آره دقیقه آخر کلمه ای که درست نوشته بودم رو پاک کردم غلط نوشتم . دوباره شدم ۱۹ .
رفتم خونه ، مامان گفت دیکته چند شدی ؟ با ترس و لرز گفتم نوزده ‌. داد زد نوووووووزدههههه؟ یه دل سیر کتکم زد ، دوباره دید دوتا دیکته پشت هم رو شدم نوزده بیشتر کتکم زد . در آخر همسایه ها از دستش نجاتم دادن ...

۱۴
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان