همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

دلتنگی

هربار که میرم ییلاق دلم برای مامانی م تنگ میشه . هربار که صُغی رو میبینم که میخنده یا مهمون طور نشسته که ما توی خونه ش جلوش میوه یا چایی بزاریم دلم برای مامانی تنگ میشه . دلم برای پرده هایی با گل درشت آبی که مامانی به پنجره ها زده بود ، دلم برای روسری کِرِمه ء مامانی که من سرم میکردم ، دلم برای آفتاب مهتاب گفتنش ، حتی دلم برای چایی خوردنش تنگ میشه .
هر بار که با آقامون میرم سر چشمه آب بخورم مامانی رو میبینم که یه سطل قرمز دستشه و داره میره باغ گل گاوزبون بچینه . سرم رو برمیگردونم مامانی بهم آلو پیوندی میده و میگه : " پُرفُسوره دِتَرُم باخور " و من میخندم ...
چشمم به تمام جاهایی که بود و الان نیست میوفته و دلم تنگ میشه . به پرده ، استکان ها ، وسایل خونه ای که سلیقه اون نیست نگاه میکنم و یکی توی سرم میگه لعنتی ها چطور دلتون اومد تمام وسایل مامانی منو بریزید دور ؟ و دلم تنگ میشه . من حتی یه یادگاری هم ازش ندارم ، کاش مامان گوشواره های خوشه انگوری مامانی رو نداده بود به دایی ...
۱۰
یاد یه دیالوگ ناب از افسانه کین شین افتادم:
"تو نمی‌تونی زنایی که ازت مراقبت می‌کردند رو زنده کنی، ولی می‌تونی اون‌ها و خواسته‌هاشون رو به یاد داشته باشی؛ دستای کوچیکت سنگینی اجسادشون رو به خاطر می‌سپارند، ولی در آینده می‌فهمی که بار خاطره اون‌ها سنگین‌تره و به دوش کشیدنش تو رو قوی‌ترت می‌کنه..."

:)

چه قشنگ بود ...

.
فعلا که به جای قوی تر کردن داره هلاکم میکنه :(

۲۳ خرداد ۲۱:۰۵ آسـوکـآ آآ
عزیزم
روحشون شاد نازنین

ممنونم عزیزم . خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه 

۲۳ خرداد ۲۱:۲۷ علی زیرایی
دنبال شدین وب عالی دارین

ممنون

۲۳ خرداد ۲۲:۳۴ بـانـوی بـرفـی
آخی عزیزم
روحشون شاد🌷
منم دلتنگشون هستم حیف که دیگه اون حس های خوبشون برگشتنی نیست

ممنونم .

آره حیف 

روحشون شاد منم هنوز سالگرد مادربزرگم ندادیم و تازه چهلمشون شده خیلی دلم تنگه براشون 

عزیزم :( خدا رحمت شون کنه 

خدا رحمتشون کنه
مادربزرگ پدربزرگ ها, وقتی میرن, خیللللی جای خالیشون تو ذوق میرنه

ممنونم . خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. 

آره خیلی ..

کاش هیچ وقت نمی مردن

آره ...

۲۴ خرداد ۱۱:۵۱ قاسم صفایی نژاد
خدا رحمتشون کنه. یادگاری‌شون همین خاطرات خوبی که ازشون به یاد دارید

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

خدا رحمتش کنه.
مادربزرگ مادری ام نوه های پسریشو دوست داره... مادربزرگ پدریم نوه های دختریش رو دوست داشت...
در نتیجه من هیچ حس خاصی نسبت به مادربزرگ ها و پدربزرگ هام نداشتم و ندارم. 

عه تو شانس نداشتی :/

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان