همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

پُشت

هنوز کلاس تعلیم رانندگی میرفتم ، یه روز به آقای همسر گفتم بیا برام یه مانکن بخر . من که خودم پشت لباس هامو نمیبینم یه مانکن بخر لباس رو تنش کنم ببینم ایرادی چیزی نداشته باشه ...
از توی دیوار یدونه پیدا کردم ، زنگ زدم هماهنگ کردم رفتیم بخریمش. برگشتنی یه کفش فروشی دیدیم، آقامون گفت بیا بریم برات یه جفت کفش راحت بخرم که باهاشون رانندگی کنی . خلاصه که رفتیم ، دیدیم و یه جفت کالج ساده خریدیم .
رفته بودیم ییلاق خونه آقاجون ، اون کفش رو پوشیده بودم ، پام رو میزد ، تنگ بود انگار !
بعد از اینکه برگشتیم تهران صُغی SMS میداد که چند خریدیش و از کجا خریدیش و فلان . گفت سایز ۳۹ ش رو برام بخر ! گفتم ببین کفش چیزی نیست که بشه همینجوری برای کسی خرید ، اونجا هم سرراه نبود ولی اگه رفتم میخرم .
دیگه کارم دراومده بود ، هرروز sms میداد خریدی ؟ و من میگفتم نه ! دیگه شاکی شده بودم ، گفتم بابا من یه زن گنده پاشدم رفتم پوشیدم این بیصاحابو خریدم حالا میبینم تنگه چجوری میتونم واسه کسی کفش بخرم ؟؟؟ گفتم ببین یه پاساژ کفش فروشی توی امام حسین هست اونجا رفتی خودت بگیر . گفت نه مدلاش جدید نیست ! گفتم با آقاجون بهارستان میری اونجا هم کفش هست ، گفت نه میخوام مُد باشه . گفتم پس اگه من رفتم برات میخرم ولی سرراهم نیست که هرروز برم ها ! و دیگه ول کن نبود :/ به مامان گفتم این اعصاب منو خورد کرده و ...
سری بعد که رفتیم ییلاق دیدم صُغی میشینه پشتش رو میکنه بهم !
.
مامان برای خونه ییلاق داره اساس میخره ، آبکش خریده بود ، از این آبکش فلزی ۶ تایی ها . صُغی دیده بود بهش گیر داده بود که باید برای منم بخری اصلا تو هرچی برای خونه ییلاق خریدی برای منم بخر ! مثل اینکه مامان اینا یبار میرن مولوی نخود لوبیا بخرن بعدش میرن خونه آقاجون سر بزنن که صغی میپرسه خریدی برام ؟ مامان میگه نه هنوز .
مامان میگه فهمید نخریدم پشتش رو میکرد بهم میشست!!
و این قسم داستان ها زیاد داریم باهاش ...
۸
۲۲ خرداد ۱۲:۳۵ آسـوکـآ آآ
خدایا این صغی رو سر به راه کن :-D

سر براه شدنش برای من اهمیتی نداره ، خونشون نمیرم D:

۲۲ خرداد ۱۲:۴۹ بـانـوی بـرفـی
صغی کی هستش!؟
فکر کنم حسود هم هست که میخواد همه چیزش مثه شما باشه

همسر بابا بزرگم.  توی پست تهوع یه کم درباره ش نوشته بودم ...

آره ، شاید 

:)) خا می گفتی از این مدل، همین یه جفت کفش رو داشتن که من خریدم.

بهتره آدم به این جور افراد همون اول رک بگه فرصت نمی کنه بره براشون خرید کنه.

والا اون موقع به فکرم نرسید . حتی رک هم گفتم جواب نداد :/

امان از دست آدم سمج :))

اماااااااان

انتظار بی‌جا!
حرکت رو مخیه واقعا :)

اره :)

😂😂😂فک‌کنننن
میدونی من‌ حس میکنم یه اختلاف سطح‌ بین خودش و شما حس میکنه برا همین میخاد تقلید کنه ولی واقعا این شکلی ک خودش بیاد بگه برام عین همین بخرید ضایس انصافا
زن بابابزرگ من ادم ارومیه طفلی.

البته فقط با من اینجوری نیست ، با همه اینجوریه!  با مامانم ، با زن دیی م ، با زن عمو و دختر عموی مامانم!!!

خیلی هم دوست داره روی مُد باشه ! به مامانم میگم ما که تهران زندگی میکنیم اینقدر برامون اهمیت نداره که روی مد روز خرید کنیم ولی این براش مهمه ...

خب اون کفشت که تنگت بود میدادی بهش. اصلا من یدونه کالج دارم تنگمه. بدم بهش؟‌خیلیم قشنگه هااا

واسه من تنگ بود ، پای اون نمیرفت اصلا !! نه قربون دستت :)

۲۲ خرداد ۱۶:۴۰ ستاره سهیلم

چ پیگیرم هسسس :)))

خستم نمیشه ماشاءالله

خوش اشتهام هس

خدا برکت بده ب جیب پدربزرگ ت . 

خدا صبر به ما بده 😐

هی هم تاکید میکرد آقاجون نفهمه ، که مثلا یواشکی کار کنه :/

چه رویی داره صُغی
هم میخواد به روز باشه هم نمیخواد به خودش زحمت خرید بده
بخری هم احتمالا میگه ببر عوض کن یه شماره بزرگترش رو بگیر
یعنی چی میشه که بعضیا فکر میکنن هرچی به ما بگن ما باید گوش بدیم؟؟؟
منم این مورد برام زیاد پیش میاد و البته برام اصلا مهم نیست و اهمیت نمیدم بهشون

اره خیلی ! 

بعد جالب اینجاس که به زندایی م گفته بود دمپایی بخر برام بعد اون بهش زنگ زده بود که سایز ۴۰ نداره . گفته بود ۴۱ بگیر بعد که زندایی م براش آورده بود این پوشیده بود گفته بود که بزرگه ببر برام عوضش کن :|| اونم گفته بود من که گفتم ۴۰ نداره !!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان