چند وقت پیش بود ، نمیدونم . نشسته بودم با خودم فکر میکردم که تا کی میخوایم دلسوز بقیه باشیم و اونها رو بزاریم اولین اولویت زندگی مون ؟ از وقتی رفته بودم معاینه چشم فهمیده بودم که چشمم ضعیف شده ولی وقت نکرده بودم برم دکتر . یه تیکه از دندونم شکسته بود و باز هم وقت نکرده بودم برم دکتر !! چپ و راست خرده فرمایش های اطرافیان میرسید و وقت نمیکردیم هم به اونا برسیم هم به خودمون ، به سلامتی مون !
اونجا بود که تصمیم گرفتم ، گفتم لزومی نداره حواسم به خوب بودن حال دل بقیه باشه . قرار نیست به همه کمک کنم ، اوقات فراغت و وقت های استراحتم رو براشون خرج کنم و لزومی نداره حال بقیه رو بپرسم . از اون روز به بعد بیشتر به خودم رسیدم ، کرم روز و شبم ، مسواک و نظم و ترتیب فراموشم نشد . یه روزایی فقط برای دل خودم کاری رو انجام دادم ، استراحت کردم ، قدم زدم ، نفس کشیدم و از آفتاب فرار کردم ! به فکر مغز گردوی لای خرما نبودم و اگه حال نداشتم شام نپختم . کم کم دکتر هام رو رفتم ، آزمایش دادم ، دستم کبود شد ، نگران شدم و حتی سعی کردم بیشتر حواسم به سلامتیم باشه . به جای احوالپرسی از دیگران کتاب خوندم ، فیلم دیدم و موزیک گوش کردم . کمتر خوابیدم ، کمتر حرف زدم ، بیشتر گوش کردم و بیشتر خندیدم . خلاصه که دارم آدم خودخواهی میشم که اولین اولویتش خودشه دومیش زندگیش . تا حالا هم کسی از خودخواهی و اینکه سرش به کار خودش بوده نمرده!