بچه بودم ، از آقاجون بزرگ بدم اومده بود ، همون روزی که شمالی ها مهمون مون بودن و ناهار فسنجون و قیمه داشتیم ، همون روزی که سر سفره دست کرده بود توی بشقاب غذای من و ته دیگم رو برداشته بود بدم اومده بود ، اصلا از اینکه مثل ما با قاشق غذا نمیخورد و با دست غذا میخورد بدم اومده بود !! قهر کردم ، اون روز از سر سفره قهر کردم ، یادم نمیاد کلا غذا خوردم یا نه ولی قطعا فسنجون نخوردم ، از فسنجون هم بدم میومد ...

 آقاجون بزرگ ، بابای مامانی ، آدم بدی نبود . اولین نتیجه ش بودم و حسابی دوستم داشت . چشم هاش دیگه نمیدید ، یادمه یبار خورده بود زمین ، دستش زخم شده بود ، خون میومد . گریه م گرفته بود گفتم آقاجون بزرگ بیا بریم خونه ء ما دستتو ببندیم ، گفت خدا خونتون رو خراب کنه ! ناراحت شدم ؟ نمیدونم ...
قهر کرده بود نیومد . بعد تر ، خیلی سال بعد تر پیش خودم گفتم کاش خدا خونمون رو خراب کرده بود ...
.
میدونستم الهام رو بیشتر از من دوست دارن ، اون نوه ء پسری بود و من نبودم ! اهمیتی نداشت برام ، از اونور که نوه ء پسری بودم منو میزاشتن روی چشمشون، به معنی واقعی کلمه.
کلثوم خانوم داشت فرش میشست، کل خیابون شده بود آب و کف . سه چهارسالم بیشتر نبود ، داشتم از توی کوچه میومدم خونه ، آقاجون الهام رو بغل کرده بود و توی بالکن با افتخار وایساده بود . قدم نمیرسید که بخوام مستقیم برم روی بالکن تقریبا باید شیرجه میزدم بعد خودمو میکشیدم بالا . شیرجه زده بودم که دیدم آقاجون داره با پا میاد توی صورتم که چرا دست زدی به آب کثافتا ی مردم ؟ دست نزده بودم ! اصلا گیرم دست هم زده بودم باید با لگد بزنی توی صورت یه بچه ؟
 میگن بچه ست ، بزرگ میشه یادش میره من بزرگ شدم اما یادم نرفت ...
بعدتر زمانی که مامانی نبود و آقاجون میخواست زن بگیره اصلا برای من مهم نبود . مگه نه اینکه آدم همدم میخواد ؟ پس از این فکر استقبال هم کرده بودم تا کی میخواست تنها بمونه ؟
اما وقتی فهمیدم آقاجون با افتخار نشسته برای شوهر من ، دامادِ دخترش ، تعریف کرده که آدم میره میوه تر و تازه میخره یا میوه ء پلاسیده ؟ از هرچی میوه و میوه فروشیه حالم به هم خورده بود . داشت زن متولد ۶۵ گرفتنش رو توجیه میکرد ! بدم اومده بود ، خیلی زیاد ...
بعد تر زمانی که داشت میگفت ما حساب کردیم حاجی حسن و زنش ، که بعد از همسر مرحومش با اون ازدواج کرده بود ، ۳۷ ۸ سال فاصله سنی داشتن ما ۴۳ سال فاصله سنی داریم و باورم نمیشد که با افتخار اینا رو تعریف میکرد ! پیش خودم گفتم چقدر بیکارید که میشینید فاصله سنی زن و شوهر ها رو حساب و با خودتون مقایسه میکنید ...
پیش خودم فکر کردم کاش همون موقعی که آقاجون بزرگ گفته بود خونمون خراب میشد تا این روز ها رو نبینیم ...