همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

داستان های من و مامان ۱

هشت سالم بود ، داداش بزرگه تقریبا تازه بدنیا اومده بود ، مامان و داداش بزرگه رفته بودن تهران ...
از مدرسه اومده بودم خونه ، میدونستم مامان برمیگرده، برای غافلگیر کردنش خواستم غذا بپزم که دیگه برای شام توی زحمت نیوفته ...
دست به کار شدم ، یادم نمیاد چجوری ولی گوجه بادمجون درست کردم . یه چراغ از اونایی که قرمزن  و تو شون نفت میریزن وسط هال روشن بود . قابلمه ء غذا رو هم بردم گذاشتم روی اون که تا شب یواش یواش بپزه . نمیدونم چرا ولی یهو تصمیم گرفتم یه قاشق روغن هم بریزم روش . از توی آشپزخونه یه قاشق روغن ورداشتم و آوردم و ریختم روش . حالا دیگه همه چی آماده بود برای غافلگیر کردن مامان . پس به کار و درس خودم رسیدم ...
مامان که اومد کلی دعوا م کرد ، کلی فحشم داد که بچه های مردم میمونن خونه همه جا رو تمیز میکنن بعد تو خیر ندیده خونه رو پُرِ روغن کردی ؟!
خونه رو پر روغن نکرده بودم ، همون آخر راه ، دَمِ چراغ یه قطره روغن ریخته بود روی فرش . غذا م رو ندید ، ازم تعریف نکرد ، تازه دعوامم کرد !
۲۰
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان