همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

آنجا بر ما گذشت

ما برگشتیم خونمون ! چقدر دلم برای تهرانِ دود گرفته ء ابری و بارونیِ این روزا ، دلم برای خونه ء کوچولویِ بی حیاط مون تنگ شده بود !
ادامه غر هام رو بزنم دلم وا شه :))
رفتنی ما بودیم و تدابیر مادرانه ء مادر همسر و یه متکا و دو تا پتو و یه فلاسک چای و ۳ تا لیوان و قندون چینی ! ( یه لیوان کم بود ) و مادر همسر صد بار گفت مامان جون چرا سینی رو نیاوردی؟ و من عمدا سینی رو نیاورده بودم چون حالا سینی نباشه نمیمیریم حتی وجود قندون چینی هم از نظرم لزومی نداشت . یه جا هم بابا میخواست قرص ماشین بخوره مامان گفت عه آب نداریم ، من با بطری م توی لیوان شخصیم  ( این لیوان شخصی مثل ناموس آدم میمونه ) آب ریختم برای بابا و قرص رو خورد . بعد نیم ساعت بعد دیدم مامان خیلی ریز یه بطری از کیفش در آورد آب خورد =))
طفلک لیوانِ شخصی م دهنی شد :/ بگذریم .
این وسط ها داداش بزرگه هم داشت میرفت سربازی ، غم دوری هم داشت منو خفه میکرد و از خدا میخواستم که کسی با من حرف نزنه چون به محض اینکه دهن باز میکردم گریه م میگرفت . حتی تمام طول مسیر هربار که بیدار بودم بغض کرده بودم و یواشکی گریه کرده بودم ! آخه مگه چند تا داداش بزرگه دارم که یکیش رو هم بفرستن دزفول آموزشی ؟
از اولین ساعات ورود مون تا آخرین ساعتی که اونجا بودم هرکی هرچی هرجا گذاشته بود من مخاطب مادر میشدم که " مامان جون شما ندیدیش؟   یعنی فلان جا نیست ؟ شما هم بیا بگرد پیداش کنیم و ... "  و منو همچنان غم دوری از داداش بزرگه م داشت میکشت و هی دلم میخواست از ته دلم داد بزنم بااااباااا با من کاری نداشته باشید ، با من حرف نزنید اصلا ، من حالم خوب نیست ، اه  :|
حتی یه مورد مچ بند هم داشتیم که مادر میگفت تا ظهر قبل وضو دستم بود الان نمیدونم چیکارش کردم و ما وقتی برگشتیم تهران رفتیم خونه شون رو سر بزنیم دیدیم مچ بند معروف وسط اتاقه ( یعنی اصلا نبرده بودیمش!  )
- روز اول همه چی اوکی بود ، روز دوم صبح تا ما بیدار شدیم دیدیم بابا میگه من میخوام برم دکتر ! دیگه جمع ۴ نفری مون همه آماده شدیم بریم دکتر . من و مادر نشستیم توی ماشین و بابا و همسر رفتن دکتر . مثل اینکه تا وارد مطب دکتر شدن بابا برگشته گفته این هیچی حالیش نیست بریم یه دکتر درست حسابی ! ( طفلک دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بوده :| . من از همین تریبون ازش عذرخواهی میکنم )
- یک فقره مهمون هم داشتیم اون وسطا که نگم براتون از کف تون رفته . قبل اینکه مهمون مورد نظر بیاد من چایی دم کردم ، دیدم کتری آب نداره پُرش کردم گذاشتم جوش بیاد . مهمون که اومد میوه شیرینی و این چیزا آوردم اومدم نشستم تا آب جوش بیاد چایی بیارم .
مادر همسر : مامان جون چایی نداشتیم ؟
من : چایی دم کردم ، آب ریختم توی کتری . جوش بیاد چایی میارم .
مادر همسر : خب قوری رو میزاشتی روی گاز تا چایی زودتر دم بشه .
من : کتری آب نداشت ، چایی دم کردم ، آب ریختم توی کتری . جوش بیاد چایی میارم .
مادر همسر : عه کتری آب نداشت ؟
من : نه
و این مکالمه توی یه ربع بالای ۱۰ دفعه انجام شد تا دیگه من روم کم شد پاشدم رفتم نشستم توی آشپزخونه . نمیدونم چرا این کتری اینقدر دیر جوش اومد !
- روز آخر صبح با صدای در از خواب بیدار شدیم ، دیدیم بعله بابا رفته کارگر آورده که نمای ساختمان رو خوشگل کنن ! هرچی گفتیم پدر من ما فردا ۶ صبح باید بریم تهران هیچ تاثیری در پدر نداشت ! در نتیجه کارها رو انجام دادیم و ما برگشتیم اونا موندن ! البته همراه خودمون پتو ، متکا ، لیوان ها و فلاسک رو هم آوردیم یادم نیست قندون رو هم برگردوندیم یا نه . ولی دارید میرید سفر چیزهای اضافه ورندارید یه چیزی بردارید که اول به درد تون بخوره دوم بتونید راحت ببرید و بیاریدش!
خلاصه که سفر خوبی بود ، خوش هم گذشت ولی خوب شد که تموم شد :)
۱۱
بعد من هر چی فکر می کنم نمی فهمم بغض برای سربازی داداشه بخاطر چیه!!! 

چون دلم براش تنگ شده :(

۲۶ فروردين ۱۱:۰۲ آشنای غریب
آره از همون جمله خوب شد که تموم شدش معلومه چقدرخوش گذشته!          قبلا هم گفتم مادر شوهر ها قلق دارن بگرد پیداش کن اینطوری راحت تری از من گفتن

نه واقعا خوش گذشت منتها یه کم من اعصاب نداشتم ...

نمیدونم بخندم یا بگم متاسفم :)))
ولی دزفول طرفای ماست شهر اجدادی منه ۰نمیدونم رفتی یا نه۰هم هواش خیلی خوبه هم شهر باستانی ک سرسبز و رود و ۰۰۰خلاصه جای خیلی خوبیه و قطعا به داداشت خوش میگذره و قطعا خاطرات خیلی باحالی از این دوران واستون تعریف میکنه :)

:))

عه چه خوب اتفاقا من همه ش فکر میکردم دزفول جای خیلی خوب و خوش آب و هوا یی هست و البته مردم مهمون نوازی داره ، فقط دوره :(( امیدوارم بهش خوش بگذره ...
قبل از اینکه بره بهش میگفتم کچلِ دزفولی =))
.
خلاصه که دزفولی های عزیزم هوای داداش بزرگه ء منو داشته باشید :(((

سفر پر ماجرایی شد. من در پایان نتیجه گرفتم هیچوقت با پدرشوهر مادرشوهرم هیچ‌جایی نرم. :-)

ای بابا . از این نتیجه ها نگیرید ، اونا م خوبن منتها سن و سالی ازشون گذشته یه ذره حواس پرت شدن. 

نتیجه بگیرید وقتی غمگینید سفر دسته جمعی نرید ...

۲۶ فروردين ۱۸:۵۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ما تصمیم گرفته بودیم بار اضافه نبریم با خودمون. بعدش اونجا لازم شد، مجبور شدیم بخریم، برگشتنی کلی بار اضافه داشتیمD:

:)))

خب ما جایی که میرفتیم پدر آقامون خونه داشت . طبیعتا توی خونه اساس هم بود :))
من به جز حوله و لباس نهایتا صابون و شامپو م رو برده بودم :))

سلام خانومی عید شما مبارک
راستش بنده خواننده وبلاگ شما هستم
اما کلا خاموشم الانم ک روشن شدم بخاطر دو تا سواله:)))
ببخشید من خیلی صادقم:/
میدونم ک بامبو دارید و توشم فایتر دارید
میخواستم بدونم 1 بامبوهای شما هم اون قسمت بنداش تقریبا قهوه ای طوره؟؟
2 واقعا فایتر تو بامبو زنده میمونه؟؟
من شنیدم ب فایتر گوشت هم میدن شما هم گوشت میدید یا فقط غذای  مخصوص؟؟
بعد من اب چاه میریزم تو بامبوهام فایتر تو اب چاه نمیمیره؟؟ البته قبلش میزارم یکم گرم بشه بعد میندازمش تو اب
من شنیدم فایتر محیط گرم میخواد واقعا محیط خیلی گرم میخواد؟؟؟؟
بی نهایت از پاسخگویی شما متشکرم

سلام الی بانو خوشحالم که روشن شدید :))

بامبو های من بند هاش قهوه ای طور نیست ، شایدم منظورت رو متوجه نشدم ، میتونم عکس شونو بزارم کانال :))
آره توی آب بامبو زنده می مونه هیچیش هم نمیشه . آب چاه آب تصفیه نشده و بدون کلر ه فکر نکنم چیزیش بشه . من آب شیر رو میزارم چند روز بمونه بعد میریزم توی بامبو بعد دیگه آب بامبو رو عوض نمیکنم ...
نه محیطش که گرم نیست ولی گرم بودنش گرمای محیط خونه ست . ما یه کم سرمایی ایم 😅
غذا هم بعضی وقتها همسرم بهش جگر مرغ میده ولی بیشتر وقتا از اون غذا ماهی گرد ریز ها میدیم بهش ...
امیدوارم تونسته باشم کمکت کنم . بازم اگه سوالی داشتی خوشحال میشم جواب بوم :))

http://s9.picofile.com/file/8323777884/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8_%DB%B0%DB%B4_%DB%B1%DB%B5_%DB%B2%DB%B2_%DB%B0%DB%B7_
%DB%B4%DB%B5.jpg

این بامبوی من هست
نگاه اونا ک علامت زدم منظورمه ک قهوه ای
برای تو اینجوری نیست اگه نه میدونی راه درمانش چیه؟؟؟
بعد جیگر میریزین تو اب بامبو ضرر نداره برای خود بامبو؟؟ خیلی سپاس ازت
تابستونا ک کولر روشن میکنید چی فایتر چیزیش نمیشه؟؟
بعد چه مدت زنده میمونه؟
خیلی ممنون ازت
عکس بامبو و فایتر رو توی پیجت گذاشتی اما یادم نیست دقیقا کی بود دارم میگردم دنبالش

جوینده یابنده ست :))

کل سال 95 و 96 رو گشتم اون پستت نبود 😢😢😢

ای بابا 

اقاااااا پیدا کردم:))))
ولی فقط پایین بامبوت مشخصه ک مثل مال منه اون قهوه ای های ریز رو میگم
اون عادیه؟؟؟؟
اقا چرا دو تا فایتر برات خریده بود؟؟ دو تا رو با هم نگه میدارین ؟؟؟؟ میگن هم رو میخورن ک :/

عه . پس طبیعیه :))

هم رو میزنن.  دو تا جدا از هم نگه داری میشدن. احتمالا یکی شون توی بامبو بود یکی شون توی آکواریوم یا تنگ :))

ببخشید ی پیامم رو جواب ندادی منم پیگیر!!
عکس بامبوی من رو دیدی؟ برای تو هم همینجوره؟؟اونا ک علامت زدم رو میگم
بعد جیگر رو میریزین تو بامبو اشکالی نداره؟؟؟

نه راستش نتونستم ببینم عکس بامبو ت رو . آدرسش رو کپی کردم توی مرورگر ولی نتونستم ببینم فکر کردم چون با گوشی ام نتونستم :(

نه فعلا که بامبو خراب نشده . اگه جگر رو میخوای به ماهی ت بدی یه کم بده که بخوره چیزی نمونه که بخواد بره کف گلدون ...

ااااا چرا ا ا
منم با گوشی هستم
باز شد برام😣😣😣😣

هورا درست شد :))

آره اینا طبیعیه مال منم داره ...

قربانت ت ت ت 
برای همه اطلاعات مفیدت ت ت ت

خواهش میکنم عزیزم :)

از این جنگِ اعصاب‌های الکی بیزارم! :)

منم !

خانمی پیام خصوصی رسید ؟

سلام عزیزم اره رسید . راهکار خاصی سراغ ندارم . خودت راهکاری سراغ نداری ؟

سلام خانمی جان
بگو کدوم راه راحتری
اگه پست خصوصی راحتی بگو اگه نه که من تلگرام نصب کنم

راستش برای من فرقی نداره فقط اگه پست خصوصی بزارم رمزش رو چجوری بهت بگم ؟

چقدر دید مثبت و روشنت به قضیه رو دوست داشتم :) این که در هر حال گفتی بهتون خوش گذشته :) عاشقتم خانومی :*

آخه واقعا خوش گذشت :)) حالا چارتا اعصاب خوردی هم بود اون وسطا ولی چیزی از ارزش های سفر کم نمیکنه :))

اصن خوبی سفر اینه که تموم میشه :)) حالا چه خوب باشه چه بد

اره :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان