همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

سفرنامه خانوم و مشکلات

یه قضیه تی هم هست به نام سفر ! هر بار به مرد خونه میگم با مامانت اینا بریم سفر اونام تنهان گناه دارن و هربار ...
من آدم جالبی نیستم ، تعداد ساعت مشخصی میتونم شنونده خوبی باشم و اگه صبح به میل خودم از خواب بیدار نشده باشم اون تعداد ساعت تا یک پنجم کاهش می یابد  ! حالا شما تصور کنید که با پدر و مادر همسر بریم سفر، صبح بیدار مون نمیکنن ولی از ۶ صبح اینقدر سر و صدا میکنن تا مجبور شی بیدار شی =)) البته این بیدار شدن خودش مساله ای نیست ولی من بعدش تا ساعت ها ( حتی دیده شده تا خوابِ بعدی ) شاید ۵ تا جمله هم حرف نمیزنم . این در حالیه که مادر همسر بدون توقف تا خوابِ بعدی حرف میزنه ! ( دیده شده یه گلایه رو ۵ بار گفته ) میفرمودم ؛ همون روز اول سفر اوکیه همه چی خوبه و خوش میگذره . از روز دوم من پیش خودم میگم عجب کاری کردم اومدما، کاش زودتر برگردیم خونمون !
یکی دیگه از خصوصیاتم اینه که من هرچی بخوام رو برمیدارم با خودم . الآن توی ساک ما دو دست لباس ، حوله بدن و دست و دستمال توالت ، شارژر، پاوربانک، دوربین ، رَم ، چند تا روسری ، یه مانتو(!) ، کیف لوازم شوینده ، شخصی و بهداشتی ( شامل صابون دست و صورت ، لیف ، شامپو بدن مسافرتی ، شونه ، ناخن گیر ، سوهان ناخن )،  جوراب و خلاصه هرچیزی که بهش احتیاج داریم هست . طبیعتا چیزی رو اگه بردارم دوباره میزارم سر جاش . مشکل من اینه که مادر همسر از توی ساک وسیله های خودش که طبیعتا خودشم آماده ش کرده یه چیز برمیداره دو ساعت بعد رو به من : مامان جون فلان چیزم نیاوردی؟ فلان وسیله م رو کجا گذاشتی ؟ و غیره :/ این در حالیه که دو تا ساک که هر کدوم دو برابر ساک ‌ما دو تا بود آوردن. فضول نیستما ولی دوست دارم بدونم توی اون دو تا چی هست که هیچی رم نیاوردن . روز اول برای بابا لباس خواستیم مامان گفت نیاوردم که :/ این جمله بیشتر حس فضولی منو برانگیخت ...
من عادت ندارم اینقدر مخاطب قرار بگیرم ولی خب مثلا اگه نمکدون نباشه مامان با لحن سرزنش گر خطاب به من : مامان جون نمکدونم نیاوردی؟ و من :||
من نمیدونم آب اینجا نمیسازه بهم یا هواش، از وقتی پا مون رو گذاشتیم اینجا دلم درد میکنه صد تا چایی نباتم خوردما ولی انگار نه انگار ..
.
خلاصه که با کسی سفر کنید که حداقل مسئولیت کار های خودش رو گردن بگیره و کارهای خودش رو خودش انجام بده ! و به پدر و مادر خود نیکی کنید :))
۹
بله، من پیرو حرف شما وقتی سفر خواستم برم تمام الزامات سفر را یادداشت میکنم و می اورم همراه دوستام که با هم سفر می کنیم تا چیزی کم نیاورده باشیم و اوقات تلخی بشه و چارتا حرف رکیک رد و بدل شه:)

منم یادداشت میکنم :))

این مادر همسر شما شباهت زیادی به مادربزرگ من داره با این حساب کتاب :)
قدیما که اهل مسافرت توی عید بودیم مادربزرگ وسایلش رو جمع می‌کرد. بعد پدر من میومد یه دور کامل همه رو از فیلتر می‌گذروند می‌ذاشت توی ماشین. اجناس کشف و ضبط شده از وسایل ننه ما معمولاً اینا بود. دو سه قوطی قند! هفت هشت کیلو برنج نپخته در بسته‌بندی‌های جدا! چندین قابلمه و تابه مجزا. پتو به مقدار لازم! هر نفر دو پتوی کت و کلفت. جارو و خاک انداز! دوباره دوتا قوطی قند دیگه. دوباره چند کیلو برنج. خلاصه که با دوتا ساک اومده بود. یه ساکش فیلتر شد واقعاً :))

آخ دقیقا . منتها پدر و مادر همسر اینجایی که اومدیم خونه دارن طبیعتا وسیله هم دارن ولی هر سری هم اینا رو بار میکنن میارن دوباره برمیگردونن :/

۲۱ فروردين ۱۸:۵۹ صـــا لــحـــه
واای ما  تو این مساله اشتراکات مون خیلی زیاده ://///
من که عطای مسافرت های اینجوری رو به لقاش بخشیدم :////
بازم خدا رو شکر کن‌... معلومه اوضاع شما خیلی بهتره
من که دیگه نمیتونم اون فضا رو حتی تصور کنم

منم نمیتونم تحمل کنم منتها دلم براشون میسوزه، همه ش تنهان. ..

حالا کم کم حرف ها رو دارم میزارم کانال :))

مخصوصا نیکی کنیم به پدر و مادر همسر 😉

فرقی ندارن که . تازه من بیشتر مراعات پدر و مادر همسر رو میکنم تا پدر و مادر خودم . اگه مامان خودم بود تا الان چند بار بحث مون میشد ...

سفری که انتخاب همسفرات به میل خودت نباشه سخته 
و سفری که انتخابشون به میل خودت باشه ولی مجبور باشی و باهاشون نسازی، سختتره!

خودم انتخاب کردم باهاشونم میسازم ولی اونا زیاو سازگار نیستن :/

۲۱ فروردين ۲۲:۱۶ صـــا لــحـــه
تنهایی رو خوب اومدی. اونا هم خیلی تنهان. ولی به نظرت خلق و خو های آدم ها چقدر روی تنها شدنشون اثر داره؟ یا بچه کم آوردن!؟ وقتی دو سه تا بچه بیشتر نداری معلومه زود تنها میشی! وقتی قدیمی و کهنه فکر میکنی و خوش مشرب نیستی و شوخی های مسخره میکنی و کتاب دستت نمیگیری و فقط با آدم های قدیمی و افکار قدیمی ت ور میری معلومه زود تنها میشی...
الهی که هیچکس تنها نشه ولی یه قسمت هایی از تنها شدن ها به خودمون مربوطه

دقیقا ! منتها مادرشوهر من ۸ تا بچه داره ! ولی هیچ کدوم شون احساس مسئولیت نمیکنن که بگن یبارم ما بیایم پدر و مادر مون رو ببریم سفری جایی . حق با تو عه کاملا ، پریروز مادرشوهرم داشت میگفت آره یه جا رفته بودیم واسه پسر کوچیکه ( همسر من ) خواستگاری اینقدر پولدار بودن ، دختره اینقدر خوشگل بود ! میدونی اگه اون اوایل ازدواجم بود خیلی ناراحت میشدم ، حتی با همسرم هم بحثم میشد ( اوایل ازدواجم هم خیلی از این حرف ها میزد ) ولی الان دیگه میدونم حتی اگه با منظور هم این حرف ها رو بگه نباید برام اهمیتی داشته باشه . من خودم آدم شیطون و بگو بخندی ام ولی مگه میشه با یه زن و مرد ۷۰ ۸۰ ساله بتونی شوخی کنی ؟

عید یبار اومدم بحث رو عوض کنم از بابا پرسیدم بابا به مامان عیدی دادی ؟ گفت نخیر ، عیدی رو به کسی میدن که کار کنه ، اینکه کار نمیکنه ! اونجا علاوه بر اینکه وا رفتم و هنگ کردم رفتم به جناب همسر گفتم بیا فکر کنم دعوا ی مامان و بابات رو درآوردم :/

۲۲ فروردين ۰۰:۳۱ آشنای غریب
روزی عروس داماد میخواستن اول زندگی برن سفر 
منتها مادر داماد هم همراهشان بود 
یه عروس از این ماجرا زیاد خوشش نمی آمد
عروس خطاب به داماد میگه عزیزم آخه میدونی ما کجا میریم؟
-بله عزیزم داریم میریم ماه عسل
+خب اون وقت مادرت چیه این وسط؟
- خب اونم زنبور عسل 


خلاصه زیاد سخت نگیرین من شنیدم بعد یه مدت همشون خاطره میشه

:)))

اره خاطره میشه ولی از نوع " - یادته رفته بودیم سفر مامانت صب به صب کاسه بشقاب ها رو به هم میزد تا بیدار مون کنه ؟ + آره یادمه، چقدرم حرص خوردیم از دستشون " 

۲۲ فروردين ۰۹:۱۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
مثل کار گروهی می مونه:-)

اره ولی کار گروهی ای که طرف مقابل نه خودش کار میکنه نه میزاره تو کار بکنی !

۲۲ فروردين ۱۰:۲۸ آشنای غریب
من اخلاق مادر شوهرتون رو نممیدونم،ولی هرکسی قلقی داره ،مهم اینه قلقش رو به دست بیارین .اون وقت دیگه کاری بهتون نداره :))))

این مورد قلق خاصی نداره ! کاری رو اگه بگه انجام بدی هر دقیقه صدبار میاد راه و روش کار رو توضیح میده ، در حدی که اعصاب آدم رو خورد میکنه . اگر هم کاری رو خودش انجام بده بعد با ابراز تاسف رو میکنه به من میگه اینکارش رو هم‌ نکردی؟

.دیروز رفتیم خونه دایی همسر برای ناهار ولی ناهار رو خودمون با ظرف و ظروفش بردیم . توی خونه فقط به من گفت اینا رو آماده کردم شما بپیچ توی بقچه بزار توی ساک منم همین کارو کردم . بعد اونجا سر سفره هی میگفت مامان جون اینم نیاوردی؟ نمکدونم نیاوردی؟ بابا بیابون نیومدی که رفتیم خونه طرف مهمونی ، قطعا نمکدون و کاسه و بشقاب هم داره لزومی نداشته تو با خودت بیاری !

۲۲ فروردين ۱۱:۴۷ آسـوکـآ آآ
سخت میگذره که اینجوری !

اره متاسفانه ...

۲۳ فروردين ۲۰:۴۷ همطاف یلنیـــز
سلام سلام
خانومی! نه خسته
صبح بیدار مون نمیکنن ولی از ۶ صبح اینقدر سر و صدا میکنن تا مجبور شی بیدار شی

http://maaan.blog.ir/ همینه که هست :)

و جانا سخن از دل ما می گویی با این تفاوت که نیکی کردن به پدرومادر یک توفیق اجباریست برای من.
و اگر فقط با یکی از این گرامی والدین سروکار داشته باشم، کمتر دچار مشکل می شویم تا اینکه با هردو

برقرار بمانی و راضی

سلام . سلامت باشید :)

یکی شون هم سخته ، چه برسه به هر دو !

تمرینِ صبور بودن :)))

دقیقا !

خب من زیاد با مادرم سفر می رم و چون سازگار هستم نسبتاً کنار میام باهاش. به گمونم یخده به خاطر تفاوت سنی و البته متفاوت بودن نسلشون هست. وقتی رفتارشون رو بنویسی پای این تفاوت ها خب راحت تر می تونی باهاشون کنار بیای توی مسافرت و کمتر روی اعصابت هستن:)

در کل همیشه به سفر خانووووم D:

حالا میام پست میزارم :))

دنبال شدی

ممنون :)

ما همون پند به پدر و مادر خود نیکی کنید رو آویزه گوشمون قرار می دهیم :))))

خیلی هم خوب :)

من ک رمز بالا رو ندارم فکرم نکنم در گروه دارندگان رمز قرار بگیرم فقط اومدم ازت تشکر کنم
با راهنمایی هات منم فایتر دار شدم
اینم عکسش
http://s9.picofile.com/file/8324189834/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B3%DB%B7.jpg

اون پست فقط برای آذر جان هست ، شرمنده :)

چه خوشگله ، مبارکت باشه ^_^

ااااا نظرای من و پاک کردی 😂😂😂

نه نکردم :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان