همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

خاطره جات

حالا کم کم خاطراتم یادم میاد براتون مینویسم شون :))
سالها قبل ( عین کارتون سیندرلا شد ) ما دو تا بلدرچین داشتیم که توی یه قفس زندگی میکردن . یکی شون سفید و اون یکی دارچینی بود ...
هرروز چند بار داداش کوچیکه میرفت دستشویی و شلنگ رو میگرفت بهشون خیس شون میکرد ( حموم و دستشویی مون یکی بود و اون بدبختا رو گذاشته بودیم گوشه حموم ) بعد می آورد شون میزاشت روی بخاری تا خشک بشن . هرچی بابا بهش میگفت نکن پدر جان به گوشش نمیرفت که نمیرفت ! یه روز که مدرسه بود بابا سرشون رو برید مامان تمیز شون کرد بسته کرد گذاشت یخچال . فرداش دادن من که دارم میرم خونه آقاجون ببرم که آقاجون باهاشون فسنجون درست کنه دورهمی بخوریم ...
فسنجون آماده شد من گفتم یه ذره از بلدرچین ها بچشم ببینم چه مزه ای یه . با قاشق یه تیکه ازش جدا کردم که بعد از جدا شدن دیدم عه اینکه پشت بلدرچینه ست :/
بعله همون جا پشت رو به بشقاب خورشت برگردوندم و برنج و ماست خوردم :|||
۵
بدبخت بلدرچین ها که روز خوش از دست داداشتون به چشم ندیدن!
ولی ادم شانس باید داشته باشه راسته ها، پشت بلدرچین:(((

اره طفلی ها . اونا بدشانس بودن ولی من از اونا هم بدشانس تر بودم :((

پشت؟ یعنی کمرشون؟ اگر منظورت قسمت دمش هست که خیلی ها عاشق همین دمب مرغ و جوجه های دیگه هستن چون چرب و چیلی تره گوشتش!!! :))

اره . اه اون خوردنیه آخه ؟ آدم با هر لقمه پیش خودش میگه الان ماتحت مرغ توی دهنمه، بعد لقمه به جای اینکه بره پایین بدتر برمیگرده بیرون :/

فقط جواب کامنت مضراب

آیکون ( فقط همین از دستمون بر می اومد ) 

به نظرم شما خوش شانس تر من بودی باز۰یه بار چندسال پیش گذاشته بودیم کله پاچه بخوریم توی کاسه ی من اونجای گوسفند نر بود :/
هیچی نگم دیگه۰۰۰:/

انصافا اونجا دیگه خوردنی نیست نباید جزو کله پاچه میپختنش ‌. من اصولا موقع خوردن کله پاچه میگم به من فقط یه ذره لُپ گوسفند ( بناگوش  ) بدید ^_^

اصن نابودم کردن اضافاتش اخه؟نامردااااا :/
:)))

باهات میخواستن شوخی کنن وگرنه آخه اون خوردنی نیست :/ بیا بریم انتقامت رو بگیرم ازشون :(

نه اتفاقی بود۰چندسال پیشم بود بعد به مامانم گفتم این چیههه؟؟؟ یهو کلی خندید و برش داشت منم اوغ میزدم :))))

اه . چقدر تو طفلی ای اخه 

انتظار داشتم آب پاشیدن داداشه به خورشت فسنجون ربطی داشته باشه آخه :)
مثلاً انتظار داشتم آخرش یه بار بلدرچینه رو بذارین رو بخاری یادتون بره برش دارین. پاش گیر کنه توی سوراخای بخاری و کلاً بسوزه!

طفلی ها . اینجوری که خیلی گناه داشتن 

۱۹ فروردين ۰۱:۰۳ آسـوکـآ آآ
فک کنم من تو اون شرایط
بابت بلدرچینه گریه میکردم
حس میکنم گناه داشت:-(

داداش کوچیکه خیلی براشون گریه کرد بعدش هم گفت من میدونم بلدرچین های منو ریختید توی خورشت و غذا نخورد !!

من باورم نمیشه پیش خودت گفتی حالا بذار یه ذره از این بلدرچین ها بچشم :| بابا لعنتی تو قد کشیدن اینا رو دیده بودی! چطور تونستی یه تیکه جدا کنی [گریه امانش نمیدهد]

قد کشیدن کجا بود ؟ اینا قد شون رو کشیده بودن ! من فقط خیس و خشک شدن شونو دیده بودم :))

خب اون که ماتحت نیس! دمب جوجه بهش وصله. و تشکیل شده از یه کوچولو ماهیچه برای حرکت دادن دمشون که دورش هم پر از دمبه هست!!!
داریم تو آشناها خونواده ای که بچه هاش سر همین یه تیکه از بدن مرغ رقابت و دعوا دارن!!! 

برووووو یادم نمیاد آخرین بار کی مرغ غیر زنده ای رو دیدم که اون بهش وصل بوده ولی یادمه اولین کاری که میکردم اونو میبریدم میزاشتم کنار که با بقیه آشغال های مرغ بزارم واسه گربه !!

منم نمیتونم بلدرچین بخورم ، اون رون های کوچولوشو که میبینم اصن بغض گلومو میگیره ، گناه داره ریزه میزه

اره . طفلی بچه :(

گوشت گوشته دیگه، چه فرقی داره.. بلدرچین هم همه جاش حلاله بهرحال... نیت کن قربه الله و دلتون رو صاف کنید مزه هم خودش میاد

انصافا شما سینه مرغ رو با با پشتش یه جور دوست دارید ؟ :/

کاملا بستگی به بشقاب کناریم داره 😂

چطور مگه ؟ :))

اگر بشقاب کناری رون باشه، اونوقت حق با شماست :)) باید چاره ای اندیشید

همیشه حق با منه ! :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان