قبلا شب ها که میخواستم خیاطی کنم بابا بهم میگفت : " مگه روز رو ازت گرفتن بابا ؟ "
مرد خونه از صبح رفته که به خانواده ش سر بزنه . البته منم دلم میخواست باهاش برم ولی وسواسیِ درونم میگفت بمون به کارهات برس و خونه و زندگیت رو سر و سامون بده ، در نتیجه من نرفتم ...
از ظهر منتظرم که مرد خونه بیاد و غذا بخوریم . چند دقیقه پیش زنگ زد که میام حالا ، تو شام ات رو بخور :/