همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

حالا برو خونتون

نشستم منتظر که یکساعت از زمانی که صبحانه (!) خوردم بگذره که به سمت باشگاه راه بیوفتم ، نیم ساعت توی راه باشم تا برسم ...
طبق معمول دیشب خوب نخوابیدم ، علاوه بر این نصف شب ها هم جدیدا بیدار میشم آب میخورم :/
داشتم میگفتم ، من از چاق شدن وحشت دارم . به معنای واقعی کلمه از چاقی میترسم . چند وقت پیش ها دلخوری بین مون به وجود اومد سر اینکه " او " گفت تو ۸۰۰ کیلویی ! خب من ۸۰۰ کیلو نیستم ، ۵۶ کیلو ام و به نسبت اون اوایل که ۵۴/۵ کیلو بودم فقط ۱/۵ کیلو چاق شدم . گفت ۸۰۰ کیلویی و من لج کردم که شده قطع عضو کنم میشم ۵۴ کیلو . حالا دوباره ورزش نمیکنم که لاغر شم ورزش میکنم که سالم بمونم ...
خیلی روزها میخوام به " او " بگم : خیلی خب گفتیم ، خندیدیم ، خوش گذشت حالا دیگه برو خونتون و از در ورودی هُلش بدم بیرون و در رو ببندم . شوخی هم اندازه داره و من از شوخی هاش اصلا خوشم نمیاد و این رو هزار بار بهش گفتم و هزار بار قرار شده دیگه از حد نگذرونه.
دیشب داشتم باهاش حرف میزدم که واسه خودش یه کلیپ پخش کرد توی گوشیش و من چند دقیقه همینجوری مات نگاهش کردم و در آخر گفتم واسه خودم متاسفم که باهات حرف میزدم و جمع کردم رفتم‌ خوابیدم .
۱۵
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان