همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

پس شد آنچه شد

اوایل ماه رمضون آقای همسر میخواست بره جایی کار داشت ، منم جفت پام رو کردم توی یه کفش که منم میام :|
بالاخره من پیروز شدم و باهاش رفتم . جای پارک نبود ، یه جا زیر سایه دوبله پارک کرد و به من گفت بشین پشت فرمون که اگه صاحب ماشین کناری اومد ماشین رو جابجا کنی و رفت دنبال کارش .
برای خودم آهنگ گوش میکردم و همزمان کامنت های پست دو روز گذشته ی جناب هولدن رو میخوندم و نیش همایونی ام باز بود :/ ( خودمم نمیدونم چرا نیشم باز بود ) همینطور با نیش باز در حال خوندن بودم که آقا پلیسه زد به شیشه گفت : " جریمه شدی اینجا واینستا " و رفت جلوی ماشین ایستاد و شروع کرد به جریمه کردن بقیه ماشین ها .
با نام و یاد خدا کمربندم رو بستم و ماشین رو روشن کردم . حالا هی هم توی فکرم بود که آقا مون مدارک رو با خودش برده و من نهایتا فقط یه کارت ملی همراهمه. پنج شش متر رفتم جلو دوباره صبر کردم ، با کلی ترس ، استرس و لرزش دست و پا و اینا زنگ زدم به آقامون گفتم پلیس اومده من چیکار کنم ؟ آقای همسر اونور خط با خونسردی : ماشین رو روشن کن برو توی خیابون اصلی سمت راست ، من تا یه ربع دیگه میام . من :|
همونجوری استرسی از اینکه هیچی مدارک ندارم راه افتادم و رفتم توی خیابون اصلی یه جا پیدا کردم وایسا
.
اون روز یه حسی داشتم توی مایه های فتح اورست ، قطعا کلی هم ذوق زده بودم . هنوز که هنوزه آقای همسر میگه یه کم رانندگی کن ذوق کنی دلت شاد شه :|
۱۰
راس میگه دیگه
یه کم رانندگی کن ماهم ذوق میکنیم:دی

عزیزم ^_^

خوش اومدی به این خونه :))

منم از این شادیای این مدلی داشتم...کاملا سرخوشانه :))

جدا میگی ؟ 

پس من تنها نیستم ، هورا

:)

:))

۲۷ خرداد ۲۱:۰۲ اسمم محموده
اگر احترام آقایون رو در زمینه رانندگی میخواین، باید بیشتر از این خودتون رو باور داشته باشید :))

من تازه کارم ها ولی خب روم زیاده ، در این مورد میتونم اشاره کنم به اینکه وقتی تازه جلسه سوم آموزش شهر رو رفته بودم با اعتماد به نفس کامل داداش کوچیکه ( شوماخر مون ) رو برداشتم با ماشین رفتیم بیرون . یا حتی قبل ترش که هنوز گواهینامه هم نداشتم :/

یه جورایی نبودن مدارک داشت اعتماد به نفسم رو میگرفت ...

۲۷ خرداد ۲۱:۵۲ آقاگل ‌‌
کی گواهینامه گرفتین که شیرینیش رو من یادم نمیاد داده باشین؟ :)
چه وضعشه آخه؟ :d

قبل از عید گرفتم ، یعنی نیومدم اینجا بگم درباره ش ؟ جل الخالق ، از من بعید بود ...

شیرینی شما محفوظه :))

خدا این خوشیا رو از ما نگیره! :)

والا بخدا . چقدر ما خوبیم :))

ای جان جریمه هم شدی :))

نه نشدم . مثل اینکه اینجوری گفته بود که منو بترسونه :))

۲۸ خرداد ۱۱:۳۷ مَـهدی (میرزای قدیم)
یعنی هر وقت خندیدیم، یه جوری از دماغمون کشیدن بیرون. چه خونسرد با قضیه ی جریمه کنار اومدین.... 

اره دقیقا . خب چیکار میکردم ؟ کاریه که شده ...

البته الان که تقریبا دو سه هفته گذشته ، چک کردم دیدم جریمه نکرده فقط اونجوری گفته منو سکته بده ...

۲۸ خرداد ۱۵:۲۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خوشی داشت واقعا:)))

اره . به من که خیلی چسبید :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان