همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

جایِ خالی ...

خیلی وقت ها دلم برای مامانی تنگ میشه . همون روزهای اولی که آقاجون با این همسر جدید و نسبتا جوانش" صاد " ازدواج کرده بود من توی خوابم دیدمش که بهم گفت از اینکه اینو گرفته ناراحتم ! من به کسی نگفتم ، از اون خواب نزدیک سه سال میگذره و من هنوز به کسی نگفتم ...
به مردِ خونه میگم از " صاد " خیلی بدم میاد ! میگه چرا ؟ اونو جای مامانی ت میبینی ؟ میگم نه ، اون جای خودش رو داره ، کاری به من نداره ولی من ازش بدم میاد !
.
دعوت میشیم به مهمونی خانوادگی خونه پدربزرگ.
آقاجون از مامان میپرسه چایی میخوری ؟ صاد حتی یه نیم خیز بلند نمیشه که یعنی میرم الان میارم .
پدر بزرگ میخنده و میگه این تعارفی نیست !
زهر خند میزنم . تعارفی نیست رو وقتی میگن که بری مهمونی رودروایسی نداشته باشی . وقتی مهمون میاد خونه ت و فقط استراحت میکنی بهش میگن بی احترامی میگن آدم حساب نکردن و این اصلا خنده دار نیست ، هعی ....
.

۱۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان