همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

مورد ۱۰

۱ - اتوبوس و مترو محل های عمومی ای هستن ، توی اتوبوس یا مترو ساندویچ کالباس نخورید ، با تشکر .
.
۲ - توی این محل های عمومی به گوشی کسی که داره پی ام یا نوت مینویسه زل نزنید . مثلا من اصلا ندیدم خانومی که کنارم نشسته داره توی تبلتش فیلم میبینه ولی قطعا اونی که اون یکی سمت من نشسته میتونه چت من رو با کوه ادامه بده حتی خیلی بهتر از خودم !
.
۳ - داداش بزرگه برام رژ لب خریده ۱۲ رنگ ! همه رو باز کردم که ببینم چه رنگی هستن ، طبیعتا یه ذره شونو زدم به دستم . به مامان میگه خوبه ۲۴ رنگ نگرفتم وگرنه این تا آرنجش تست میکرد همه رو :|
.
۴ - ته ته جلسه اون موقع که میخواستم خداحافظی کنم خانومه برگشت بهم گفت چشم و ابروی خیلی خوشگلی داری ، اینجانب هنوز ذوق مرگم D:
.
۵ - قراره بشینم به این فکر کنم که ۱۰ سال دیگه دوست دارم زندگیم چجوری باشه .
یاد آقای روانی افتادم و نامه که برای خودمون توی ۱۰ سال دیگه نوشتیم ، یادش بخیر ...
.
۶ - وقتی داداش بزرگه بزرگتر بشه و ازدواج کنه دلم براش تنگ میشه . دلم برای چت های نصف شب ، کل کل های خونهء بابا ، به زور خرید بردنش ، حتی دلم برای درد دل کردنش تنگ میشه . دلم برای " همیشه بودنش " تنگ میشه ...
.

۱۳
دور از جون مگه قراره بعد از ازدواجش بمیره :))))))) 
قبول دارم بعد از اینکه داداشامون ازدواج کنن ،رابطمون باهاشون تحت تاثیر قرار میگیره.اما من معتقدم این تاثیر بیشتر از جانب خود برادر هست نه پدیده ی زن گرفتنش  بعد از زن گرفتن کلا پسرها سرشون شلوغ تر میشه :)

خب وقتی زن گرفت بیشتر باید با زنش بیرون بره تا با خواهرش. اونجوری که الان ۲۴ ساعته در ارتباطی دیگه ارتباط نخواهیم بود 

۰۷ بهمن ۲۳:۰۸ محمدرضا عاشوری
:)

:))

۰۸ بهمن ۰۰:۲۰ آقاگل ‌‌
چند وقت بود مورد نویسی نذاشته بودین. :)))
ازدواج گنه شما میشین خواهر شوهر. بعد میتونین کلی عروس خانم رو اذیت کنین بخندید تازه!
:دی

چند تا مورد نوشتما ولی منتشر نکردم! 

نه بابا ، دلم نمیخواد و نمیاد بچه مردم رو اذیت کنم . فقط اذیت کردن داداش خود آدم کیف میده :)))

۰۸ بهمن ۰۱:۰۶ منِ ناشناس
شماره سه خیلی حس خوبیه.

:)))

زندگانی در ده قدم! :)

دقیقا :))

۰۸ بهمن ۱۲:۳۶ راضیه ...
منم رژ 12 رنگه میخااام

:)))))

۰۸ بهمن ۱۹:۵۹ بچه پولدار ..*
اقای روانی کیه . خیلی قشنگ نوشتین. 

یکی از بلاگر های قدیمیه. وبلاگش رو چند وقت پیش بست و رفت ...

۰۹ بهمن ۲۱:۰۲ نفس نقره ای
آره لعنتی آدم حس میکنه نشسته تو یه جمع داره بلند بلند با طرف حرف میزنه بسکه همه زل میزنن به چت :|

اره واقعا . یکی دوبار خواستم بهش بگم من خسته م تو بیا چت رو ادامه بده گفتم ولش کن 

مورد 3 رو محکم ماچش کن
داداشی که برا خواهرش رژ بخره ؛ داداشی است از داداش های بهشت . حتی میشه گفت میوهء بهشتیه :)

خداجفظتون کنه برا هم

دعا کن بعد ازدواج ازت دور نشه ، بعضی دخترا که حسادت میکنن ب رابطه همسرشون و خواهرش... خدا بهشون عقل بده !
والا

منم حسادت میکنم . اصلا چه معنی داره پسر بعد ازدواج به خواهرش توجه کنه ؟ 😂

اصلا بخاطر من پاشده رفته بازار ...

نگووووو حسودی !

اون موردی که درباره داداش بزرگه گفتی ، من درباره تنها داداشم داشتم که البت کوچیکتر از منه ، ولی وقتی از ایران رفت انقدر دلم براش تنگه و از دوریش هلاکم ، میگم کاش مزدوج شده بود و اینجا مونده بود :( ولی خب دیگه قسمت این بود بره ...


انشاءالله که داداشای مهربون هرجا هستن غرق شادی و سلامتی باشن

البته اینم از من کوچیکتره منتها از داداش کوچیکه بزرگتره :)))

حسودم دیگه . آدم وقتی متاهل میشه دوس داره بیشتر شوهرش پیشش باشه و حواسش به ادم‌باشه تا اینکه به خواهر هاش توجه کنه :/
انشالله داداش تو هم همیشه شاد و سلامت باشه . ممنونم عزیزم 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان