همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

زلزله !

ترسیده بودم ، ترسیده بودم ؟
اولش فکر کردم ممکنه یه صدای عادی باشه مثل همیشه . ولی صدا نبود ! خوابیده بودم ، پس با تمام وجود حسش کردم . عین فیلم های ترسناکی که موجود شرور اول تخت رو میلرزونه بعد میاد بیرون و زهره آدم رو میترکونه بود ...
صدای همسایه ها رو میشنیدم که ساختمان رو ترک میکردن و من داشتم آماده میشدم که برم بیرون. ما طبقه اول بودیم پس به نسبت بقیه کمتر لرزیدیم ...
همه بیرون بودن ، با لباس های خونه ، آشفته ، پریشون.
برگشتم خونه ، کیف آماده کردم . پتو ، لباس گرم ، خوراکی و ...
منتظر نشستم ، منتظر ، بلاتکلیف ، مضطرب ...
۹ ۱۱

حالا برو خونتون

نشستم منتظر که یکساعت از زمانی که صبحانه (!) خوردم بگذره که به سمت باشگاه راه بیوفتم ، نیم ساعت توی راه باشم تا برسم ...
طبق معمول دیشب خوب نخوابیدم ، علاوه بر این نصف شب ها هم جدیدا بیدار میشم آب میخورم :/
داشتم میگفتم ، من از چاق شدن وحشت دارم . به معنای واقعی کلمه از چاقی میترسم . چند وقت پیش ها دلخوری بین مون به وجود اومد سر اینکه " او " گفت تو ۸۰۰ کیلویی ! خب من ۸۰۰ کیلو نیستم ، ۵۶ کیلو ام و به نسبت اون اوایل که ۵۴/۵ کیلو بودم فقط ۱/۵ کیلو چاق شدم . گفت ۸۰۰ کیلویی و من لج کردم که شده قطع عضو کنم میشم ۵۴ کیلو . حالا دوباره ورزش نمیکنم که لاغر شم ورزش میکنم که سالم بمونم ...
خیلی روزها میخوام به " او " بگم : خیلی خب گفتیم ، خندیدیم ، خوش گذشت حالا دیگه برو خونتون و از در ورودی هُلش بدم بیرون و در رو ببندم . شوخی هم اندازه داره و من از شوخی هاش اصلا خوشم نمیاد و این رو هزار بار بهش گفتم و هزار بار قرار شده دیگه از حد نگذرونه.
دیشب داشتم باهاش حرف میزدم که واسه خودش یه کلیپ پخش کرد توی گوشیش و من چند دقیقه همینجوری مات نگاهش کردم و در آخر گفتم واسه خودم متاسفم که باهات حرف میزدم و جمع کردم رفتم‌ خوابیدم .
۱۶

دیگه شده دیگه :/


نمیدونم شما خانم ها هم مثل من هستید یا نه ولی من وقتی بخوام برم مهمونی و یا عروسی توی خونه لباسم رو میپوشم بعد میرم . اینجوری حداقل اگه بلایی سر لباسم اومد ، زیپش در رفت یا حتی چروک شد و یا هرچی میتونم عوضش کنم و یه چیز دیگه بپوشم ! طی همین قضیه تصمیم گرفتم یه مانتو ی خیلی بلند بدوزم که اگه لباسم کوتاه بود پام پیدا نباشه . اولش چیز خوبی به نظر میرسید تا اینکه دوختمش و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اوه چقدر شبیه این شدم ( اشاره به عکس پایین :/ )

خودم رو قانع کردم که نه اصلا هم اینجوری نیست ، خودم اینجوری فکر میکنم و ... تا اینکه موقع اتوی آخر ( یعنی همون نقطه که لباس اتو میشه که بره توی کمد ) دیدم چند تا لک مثل لکه جوهر روی دو تا نقطه و کاملا داخل نقطه دید بقیه ست :|

نکته اخلاقی : همیشه قبل از اینکه چیزی بدوزید کاملا پارچه رو برسی کنید ، با تشکر :/

قشنگ مشخصه جدیدا میتونم عکس و لینک بزارم یا باز ادامه بدم ؟
۱۵ ۲۱

بازی وبلاگی




و اما باز من و باز بازی وبلاگی :)

خیلی کم پیش میاد که من کادو بگیرم ، کتاب یا چیز های دیگه .

دیگه تصویر که کاملا گویاست ...

با تشکر از جناب هولدن برای دعوت به بازی :)))

در آخر دعوت میکنم از آقاگل و جناب مترسک برای ادامه بازی :)))

۱۰ ۱۱

تولد داریم :))

نوشتن همیشه برای من سخت بوده ...
کلی فکر کردم درباره اینکه چی بنویسم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، فقط میتونم بگم که خیلی خوشحالم از اینکه به دنیا اومدید و تولد تون مبارک . انشالله لحظه لحظه زندگی تون بهتون خوش بگذره :)

۶ ۱۴

آنایِ وانیلیِ من

مهم نیست که بعضی آدم ها چقدر( از نظر فاصله ) به ما نزدیکند یا چقدر دورند، مهم اینه که چقدر با آدم همدلن و چقدر آدم رو میفهمن . میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین اتفاق ها توی زندگی مجازی و دوران وبلاگ نویسیِ من آشنایی با آنا ست ، آنای مهربونی که هنوز قسمت نشده که ببینمش ولی تقریبا هرروز باهاش در ارتباطم. با هم حرف میزنیم ، حرص میخوریم ، خوشحال میشیم و میخندیم .
آنایِ وانیلیِ من تولدت مبارک، امیدوارم لحظه لحظه زندگیت بهت خوش بگذره :))
.
پ.ن : جناب دوست ممنونم که باعث شدید ما با هم آشنا بشیم ؛-)

۶ ۱۱

تولد داریم :))

۱۱ ۱۷

توفیق اجباری

نشسته بودم به الگو کشیدن و قیچی زدن . پارچه م کمه ، در واقع یادمه فروشنده بهم گفت یک متر و ده سانت هست ولی الان که اندازه زدم دیدم 98 سانته!  همون اول هم به نظرم اندازه ش مشکوک بود ها ولی خب جنس پارچه ش رو دوست داشتم .
شلوار سورمه ای نازنیم فکر کنم قراره سارافون بشه :)
۱۴ ۷

استیج

داشتم stage میدیدم. یه ظرف شیرین گندمک هم جلو م بود که داشتم مثل اژدها میخوردمش، با یه دستم هم کیسه آب گرم رو گرفته بودم بغلم...
من : این پسره اسمش چیه ؟ اسمش رو یادم رفته
آقای همسر : حسین  دیگه
من : حسین رو که میشناسم ،این رپر رو میگم
آقای همسر : نمیدونم
نمیدونم کدوم یکی شون بود که رفت مرحله بعدی
من : دست و جیغ و هورا
آقای همسر :)
هر چی هم میگفتن من همراه با دست و شادی یه شعر درباره ش میخوندم ( آدم اینقدر سر خوش داریم اصلا ؟ )
داشته از من فیلم میگرفته!!! از تمام شادی ها و دست زدن هام، حتی از شیرین گندمک خوردنم،اینقدر یهویی همدیگه رو غافلگیر نکنید، من دیگه حرفی ندارم .
۱۴ ۲

همینجوری

- گفته بودم دارم لباس میدوزم ؟ لباس رو دوختم تموم شد ولی فکر کنم تا آخر ماه درگیر درست کردم گل برای روی لباس باشم :/
.
- در حالت عادی ( به جز ماه رمضان ) وقتی روزه میگیرم به این فکر میکنم که ماه رمضان چجوری روزه میگرفتم؟ رسما دارم از گشنگی میمیرم ...
.
- اینقدر از بوی عید و این چیز ها گفتم که به "هوا " بر خورد دوباره سرد شد، اینجا بارون میاد ولی به نظرم جام جم داره برف میاد . تبعیض تا کجا ؟؟
.
- تلوزیون آشپزی یاد میده .اینقدر که از ماهیتابه های ارتفاع دار و دسته نسوز صحبت کرد در مورد خود غذا حرف نزد :/
.
۲۳ ۰
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان