همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

آخ آشتی

رفته بودم دور بزنم ، برای خودم لباس بخرم بلکه حال و هوام عوض شه . قیمت ها رو که دیدم فضای ذهنیم هم عوض شد :|
 یه حس غم مسخره ای دارم که حتی نمیخوام درباره ش حرف بزنم . به قول آشتی " یه زخمی رو دلمه . یه بغضی تو جگرمه که دائم یه دختری نشسته تو دلم و گریه می کنه و این بغض تمومی نداره . " که البته این غم به گرونی ها و این چیزها ربطی نداره ...
۸ ۷

تهوع

مامان میگه رفته بودم خونه مریم ( دوست مامان ) ، دختر جاریش هم اونجا بود واسه خودش با روروئک میچرخید . مریم ع*ن صداش میکرد و طفل معصوم انگاری که این کلمه اسمش باشه به اون کلمه برمیگرده :|
.
بچه ها رو به اسم شون صدا کنید و به بچه مردم فحش ندید ، آدم باشید لطفا
۱۴ ۱۶

آه

آه این آه یک روز تو را میگیرد ...
۶ ۶

صُغی

از صُغی نگفته بودم ، حرف زدن درباره ش برام جالب نیست ...
.
مامانی نبود ، چند سال بود که مامانی نبود ؟ یکسال شایدم دوسال . برای آقاجون دنبال یه همسر مناسب بودیم . عروسِ عمو یکی رو معرفی کرده بود ، طرف ۴۰ سالش بود . آقاجون گفته بود ۴۰ ساله پیره ، من ۴۰ ساله نمیخوام ! نمیخوام پیر باشه مریض باشه !! به مامان بر خورده بود . فکر کنم اون زمان مامان نزدیک چهل سالش بود ...
خودشون رفته بودن صُغی رو دیده بودن ، آقاجون و خاله ء مامان و زن عمو و عموی مامان . فکر کنم همون موقع عقد هم کرده بودن و تمام . به مامان بر خورده بود ، میگفت چرا قبل عقد بچه هات رو خبر نکردی ببینن کی رو میخوای بگیری . اما آقاجون خوشحال بود از اینکه زن جوون گرفته آخه زنش فقط ۴ سال از من که نوه بزرگه ش بودم بزرگتر بود ...
عصر ها آلاگارسون کرده میرفت مینشت توی ده به حرف زدن با زن ها . توی ده آب از لب و لوچه ء پیرمرد ها آویزون بود که وااااای چه چیزی ، چه هیکلی، چه سری چه دُمی عجب پایی ! ولی چاق بود ها ، چااااااااق بود ها . کلکسیون بیماری ها ، قند ، فشار ، چربی ، کیست  خلاصه همه بیماری ها رو داشت . مامان میگفت که زن جوون میخواست که مریض نباشه ، هوم ؟
من اما برام مهم نبود ، نه جوون بودنش ، نه فضول بودنش ، نه مریضی هاش ، هیچیش برام مهم نبود . من همون مامانیِ لاغر مردنیه مو پنبه ای خودمو میخواستم . دوست داشتم وقتی میرم خونشون مامانیه خودمو ببینم و ازش بپرسم : مامانی آره یا نه ؟ و اون جوابمو بده .
کم کم اما همه چی برام عوض شد . دیدم مهمونی که میریم خونه آقاجون اینا حتی بلند نمیشه چایی بیاره خودش بخوره ، غذا که اصلا درست نمیکنه . همه کارا رو هم که میزاره ما بکنیم ، پس چیکار میکنه توی خونه ؟
یبار ما و الی اینا ( دختر داییم و پسر داییم ) رفته بودیم خونشون، مثلا پاشده بود مرغ گذاشته بود . مرغ رو انداخته بود توی قابلمه روش آب ریخته بود گذاشته بود بپزه ! گفتم خب پیاز میریختی توش . گفت بلد نیستم ! یعنی توی زندگی با همسر قبلیش هم غذا نمیپخت؟ نمیدونم . 
پارسال عید بود ، آقاجون دعوت مون کرده بود ، قرار شده بود آقا ی ما کباب رو بپزه ، ما بودیم دو تا از دایی ها هم بودن . سر ظهر رسیدیم مامان گفت برنج رو گذاشته بود من بپزم ، کباب رو آقامون پخت ، سالاد رو هم من درست کردم !! حتی کاهو ها رو هم از قبل نشسته بود . بهم بر خورد . به مامان گفتم ما خریم که از قبل مهمونی کارهامونو میکنیم . این داره سگ محل مون میکنه که دیگه اونجا نریم و من دیگه هیچوقت واسه وعده غذایی حتی اگه دعوت مونم کرده بودن نرفتم ...
قبل ترش هر وقت خبر دار میشد که ما یا هرکس دیگه ای قراره بریم اونجا یه لیست بهمون sms میکرد که داری میای اینا رو بخر . به من ، مامان ، زندایی ، زن عمو و حتی دختر عمو ی مامان ! تاکید هم میکرد که آقاجون نفهمه، یواشکی بیار بهم بده آقاجون نبینه! من اما تنها کار یواشکی ای که کردم این بود که با مامان رفتم دکتر آزمایش دادم دستم به چسب شون حساسیت داشت دستم کبود شد ، تاول زد ، تا یه ماه هم جاش نرفت همه عالم و آدم فهمیدن ...
میگفتم ، اگه همه چی اونجوری که اون میخواست نمیشد برامون پشت چشم نازک میکرد ، پشتش رو میکرد بهمون خلاصه فیلم سینمایی داشتیم . کم کم اما با این کار هاش پای بچه ها رو از خونه آقاجون برید . بچه های دایی بزرگه قهر کردن ، دیگه نیومدن. با دایی وسطی بخاطر اینکه بچه هاش بستنی ای که آقاجون خریده بود رو خوردن بداخلاقی کرده و کنترل تلوزیون رو پرت کرده و اونام قهر کردن برگشتن تهران خونشون . دایی کوچیکه اما از اون اول هم اونجا نمی موند ، خونه ییلاق رو میگم ، مامان میگفت پشت سر دختر دایی کوچیکه گفته آدم بدش میاد اونو ببینه آدم میترسه . هانیه ء نجیب و عزیز منو میگفت ! دختر طفل معصوم فقط یه کم چشمش انحراف داره . به قدری ناراحت شدم که به مامان گفتم اگه جلوی من میگفت میزدم توی دهنش .
بابا هم برای ما توی باغ خودمون یه آلونک ساخت و خلاص . این سری به مامان گفتم اگه قرار باشه بیام خونه بابام این خانوم بشینه روبروم دیگه نمیام ، خوشم نمیاد بیاد بشینه ور دل مون هر حرفی میزنیم رو ببره پخش کنه یا از زیر زبون مون حرف بکشه .
۹

داستان های من و مامان ۲

کلاس اول ابتدایی بودم ، معلم دیکته گفته بود . یدونه غلط داشتم شدم ۱۹ . گفت دوباره دیکته میگم و دوباره دیکته گفت . دفترها رو جمع کرده بود داشت دیکته ها رو چک میکرد . یکی از بچه ها گفت فلان کلمه رو اشتباه نوشتی. دفترم رو از توی دفتر های بچه ها برداشتم تند تند اون کلمه رو پاک کردم و دوباره نوشتم . معلم گفت نکن ولی من گوش نکردم ! آره دقیقه آخر کلمه ای که درست نوشته بودم رو پاک کردم غلط نوشتم . دوباره شدم ۱۹ .
رفتم خونه ، مامان گفت دیکته چند شدی ؟ با ترس و لرز گفتم نوزده ‌. داد زد نوووووووزدههههه؟ یه دل سیر کتکم زد ، دوباره دید دوتا دیکته پشت هم رو شدم نوزده بیشتر کتکم زد . در آخر همسایه ها از دستش نجاتم دادن ...

۱۴

تهوع

بچه بودم ، از آقاجون بزرگ بدم اومده بود ، همون روزی که شمالی ها مهمون مون بودن و ناهار فسنجون و قیمه داشتیم ، همون روزی که سر سفره دست کرده بود توی بشقاب غذای من و ته دیگم رو برداشته بود بدم اومده بود ، اصلا از اینکه مثل ما با قاشق غذا نمیخورد و با دست غذا میخورد بدم اومده بود !! قهر کردم ، اون روز از سر سفره قهر کردم ، یادم نمیاد کلا غذا خوردم یا نه ولی قطعا فسنجون نخوردم ، از فسنجون هم بدم میومد ...

 آقاجون بزرگ ، بابای مامانی ، آدم بدی نبود . اولین نتیجه ش بودم و حسابی دوستم داشت . چشم هاش دیگه نمیدید ، یادمه یبار خورده بود زمین ، دستش زخم شده بود ، خون میومد . گریه م گرفته بود گفتم آقاجون بزرگ بیا بریم خونه ء ما دستتو ببندیم ، گفت خدا خونتون رو خراب کنه ! ناراحت شدم ؟ نمیدونم ...
قهر کرده بود نیومد . بعد تر ، خیلی سال بعد تر پیش خودم گفتم کاش خدا خونمون رو خراب کرده بود ...
.
میدونستم الهام رو بیشتر از من دوست دارن ، اون نوه ء پسری بود و من نبودم ! اهمیتی نداشت برام ، از اونور که نوه ء پسری بودم منو میزاشتن روی چشمشون، به معنی واقعی کلمه.
کلثوم خانوم داشت فرش میشست، کل خیابون شده بود آب و کف . سه چهارسالم بیشتر نبود ، داشتم از توی کوچه میومدم خونه ، آقاجون الهام رو بغل کرده بود و توی بالکن با افتخار وایساده بود . قدم نمیرسید که بخوام مستقیم برم روی بالکن تقریبا باید شیرجه میزدم بعد خودمو میکشیدم بالا . شیرجه زده بودم که دیدم آقاجون داره با پا میاد توی صورتم که چرا دست زدی به آب کثافتا ی مردم ؟ دست نزده بودم ! اصلا گیرم دست هم زده بودم باید با لگد بزنی توی صورت یه بچه ؟
 میگن بچه ست ، بزرگ میشه یادش میره من بزرگ شدم اما یادم نرفت ...
بعدتر زمانی که مامانی نبود و آقاجون میخواست زن بگیره اصلا برای من مهم نبود . مگه نه اینکه آدم همدم میخواد ؟ پس از این فکر استقبال هم کرده بودم تا کی میخواست تنها بمونه ؟
اما وقتی فهمیدم آقاجون با افتخار نشسته برای شوهر من ، دامادِ دخترش ، تعریف کرده که آدم میره میوه تر و تازه میخره یا میوه ء پلاسیده ؟ از هرچی میوه و میوه فروشیه حالم به هم خورده بود . داشت زن متولد ۶۵ گرفتنش رو توجیه میکرد ! بدم اومده بود ، خیلی زیاد ...
بعد تر زمانی که داشت میگفت ما حساب کردیم حاجی حسن و زنش ، که بعد از همسر مرحومش با اون ازدواج کرده بود ، ۳۷ ۸ سال فاصله سنی داشتن ما ۴۳ سال فاصله سنی داریم و باورم نمیشد که با افتخار اینا رو تعریف میکرد ! پیش خودم گفتم چقدر بیکارید که میشینید فاصله سنی زن و شوهر ها رو حساب و با خودتون مقایسه میکنید ...
پیش خودم فکر کردم کاش همون موقعی که آقاجون بزرگ گفته بود خونمون خراب میشد تا این روز ها رو نبینیم ...

۱۷

داستان های من و مامان ۱

هشت سالم بود ، داداش بزرگه تقریبا تازه بدنیا اومده بود ، مامان و داداش بزرگه رفته بودن تهران ...
از مدرسه اومده بودم خونه ، میدونستم مامان برمیگرده، برای غافلگیر کردنش خواستم غذا بپزم که دیگه برای شام توی زحمت نیوفته ...
دست به کار شدم ، یادم نمیاد چجوری ولی گوجه بادمجون درست کردم . یه چراغ از اونایی که قرمزن  و تو شون نفت میریزن وسط هال روشن بود . قابلمه ء غذا رو هم بردم گذاشتم روی اون که تا شب یواش یواش بپزه . نمیدونم چرا ولی یهو تصمیم گرفتم یه قاشق روغن هم بریزم روش . از توی آشپزخونه یه قاشق روغن ورداشتم و آوردم و ریختم روش . حالا دیگه همه چی آماده بود برای غافلگیر کردن مامان . پس به کار و درس خودم رسیدم ...
مامان که اومد کلی دعوا م کرد ، کلی فحشم داد که بچه های مردم میمونن خونه همه جا رو تمیز میکنن بعد تو خیر ندیده خونه رو پُرِ روغن کردی ؟!
خونه رو پر روغن نکرده بودم ، همون آخر راه ، دَمِ چراغ یه قطره روغن ریخته بود روی فرش . غذا م رو ندید ، ازم تعریف نکرد ، تازه دعوامم کرد !
۲۰

چندین بار برای خودم خیال بافی کرده بودم . همون وقت که دیگه کارهای مورد علاقه م هم حالم رو سر جاش نمی آورد ، پیش خودم فکر کردم ، یعنی اصلا براش برنامه ریزی کرده بودم‌ ...
میرفتیم شمال ، ویلای کنار آب ، شب مینشستم لب دریا ، حرف میزدم ، حرف میزدم ، حرف میزدم ...
میرفتم توی آب ، توی آب قدم میزدم . مثل سنگ توی آب فرو میرفتم ، فقط میرفتم ...
۹

همینقدر ساده

دبیرستانی که بودم چند روزی از طرف مدرسه رفتم مشهد . توی مدتی که نبودم همسایه جدیدی اومد ، تازه ازدواج کرده بودن ، میگفتن دختره راضی نبوده و به زور دادنش به پسره . من که اومدم رفته بودن .  میگفتن یه روز دختره خودش رو با روسریش توی چارچوب در دار زده . مامان میگفت من دیدمش ، انگار خوابیده بود ...
من فقط ۳ روز نبودم !
.
دلم میخواد بخوابم ...
۲۴

موردات مدیر آموزش

۱ - مدیر آموزش ( یه دختر جوونه ) رفته بود پیش مدیر ارشد خودشو زده بود به موش مردگی که من کارم زیاده ، نمیتونم انجام بدم و این حرف ها . مدیر ارشد هم کارهاش رو تقسیم بندی کرد و قسمت زیادیش رو ریخت سر ما !
از اون ساعت تا ساعت ۵ که بریم خونه مدیر آموزش اصلا سمت اتاقش هم نرفت که بخواد کارهاش رو انجام بده همه ش نشسته بود توی اتاق ما :/ ( ما سه نفریم توی یه اتاق )
به میم میگم : چرا به این نمیگین بره کارهاشو انجام بده ؟
میگه : چی بگم خب ؟
گفتم من درستش میکنم . صبر کردم تا مدیر آموزش دوباره برگشت توی اتاقمون بهش گفتم : دیدی عید آدم میره مهمونی بعد می مونه خونه تا مهمون براش بیاد ؟ یبار تو بیا اتاق ما یبار هم بمون توی اتاقت تا ما بیایم پیشت !
.
۲ - نیم ساعت آخر کار بود که بخش انفورماتیک بهمون خبر داد تا آخر روز ۵۰۰ مگ حجم رایگان داریم ، استفاده کنیم سوخت نشه . یکی از همکارا گفت فیلم دانلود کنیم ، من گفتم فیلم حداقل ۷۰۰ مگ عه . مدیر آموزش که طبق معمول اتاق ما نشسته بود بلند داد زد پورِن دانلود کنیم!
من :/
اینکه تلفظ کلمه رو نمیدونه به کنار احتمالا از محتوای فیلم مورد نظرش هم بی اطلاعه!
.
۱۳ ۱۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان