همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

کابوس چهارشنبه سوری

مامان میگه این خاطره واسه زمانیه که من سه چهار سالم بوده ، من تمامش جلوی چشممه ...
با مامان رفته بودم خونه عمه بزرگه ، از در اتاق که وارد شدم پسر عمه ء پونزده شونزده ساله و خیلی سبزه م رو دیدم که کنار اتاق دراز به دراز افتاده بود و یه پارچه سفید کشیده بودن روش ، تا روی گردنش . چشماش بسته بود و تکون نمیخورد ...
اینقدر جیغ زدم که حد نداره . فکر کردم مُرده!
.
مثل اینکه داشته توی زیرزمین ترقه درست میکرده که منفجر میشه و خودش میسوزه.
.
هیچکس نمیدونه من چقدر از چهارشنبه سوری وحشت دارم ...
۱۶ ۱۳

شکست عشقی

در راستای پست های شکست عشقی جناب هولدن ، منم تصمیم گرفتم درباره شکست عشقی م بنویسم و چه روزی بهتر از امروز ؟
صداش رو خیلی دوست داشتم ، اون سالها هر روز بعداز ظهر کارم گوش کردن صداش بود . بعضی وقتها پیش خودم فکر میکردم " یعنی چه شکلی میتونه باشه ؟ " و پیش خودم چهره ش رو تصور میکردم ...
روزهای سختی بود و اون تنها همدمم شده بود و من عاشق صداش بودم . توی تصوراتم اون یه پسر جوان و قد بلند و لاغر بود با موهای خرمایی و چشم های قهوه ای و پوست سفید . هر روز قبل از اینکه صداش رو گوش کنم روزنامه میخوندم و بعد مشتاقانه منتظرش می موندم و با شنیدن صداش روحم تازه میشد .
یک روز وقتی داشتم ضمیمه روزنامه جام جم رو میخوندم چشمم به اسمش افتاد ! یه بخش بود که توش باهاش مصاحبه کرده بودند ، عکسش رو که دیدم شوکه شدم ، به معنای واقعی !
با اینکه تصوراتم به هم ریخته بود و اون اصلا شبیه چیزی که من فکر میکردم نبود ولی هنوزم رفیق تنهایی هام بود و من دوستش داشتم ...
.
دلم برای صداش تنگ میشه ولی دلم برای اون دوران نه !  مهران دوستی رفیق تنهایی های من ، چقدر حیف که دیگه نیستی .

 خدا رحمتش کنه 

۱۵ ۱۱

کلاس اول

قبل تر به دعوت جناب آقا گل قرار بود درباره شاهکارهای دوره ابتدایی م بنویسم ولی وقت نمیشد ،بالاخره وقت شد . 

مامان خیلی تاکید داشت که من حتما نمره هام 20 باشه ، فکر کنم معلمم هم اینو میدونست . کلاس اول که بودم یک بار و فقط یکبار نمره دیکته م شد 19 . معلممون گفت دوباره دیکته میگم .دقیقا نمیدونم که کدوم یکی از بچه ها گفت فلان کلمه رو اشتباه نوشتی منم از ترسم دفترم رو از روی میز معلمم برداشتم و اون کلمه رو به خیال خودم درستش کردم . البته بد تر که دیکته م رو معلمم تصحیح کرد فهمیدم اول خودم درست نوشته بودمش ...

.

قرار بود وقتی توی دیکته بیست تا 20 پشت سر هم بگیریم معلم بهمون جایزه بده . بالاخره بیست های من تکمیل شد و رفتم به معلممون گفتم . کامل یادمه که گفت برو دفتر مشقت رو بیار و برام چند خطی بالای صفحه آخرش نوشت . همونجا پرسیدم خانوم دارید برای مامانم مینویسید که جایزه بخره بیاره مدرسه ؟ گفت نه ...

بعد ها که کامل خوندن و نوشتن یاد گرفتم دیدم دقیقا همونو نوشته . 

.

پ.ن : رو نمایی میکنم از خط خانومی در هفت سالگی :))

۱۶ ۷

تفاوت را احساس کنید

- یبار با آقای همسر بعداز دانشگاه رفتیم فروشگاه ،از اونجایی که هر دفعه یکساعت ابزار آلات رو توی فروشگاه میبینه من بهش گفتم من میرم دور میزنم توی فروشگاه بعد میام پیش تو. وقتی رفتم پیشش یهو ازم پرسید ببین فلان چیز بهتره یا این یکی؟ منم دقیق دو تا شون رو نقد کردم و براش توضیح دادم. یه آقایی هم توی همین قسمت بود اومد سمت ما و درباره خوب یا بد بودن دو تا چیز سوال پرسید. آقای همسر گفت والا ما هم نمیدونیم. آقاهه خودجوش گفت از خانوم پرسیدم! آقای همسر گفت خانوممه. طفلک مرده توی هوا حل شد از خجالت...
و بعداز اون من تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت بعد از دانشگاه نرم خرید.
.
- یبار تنها توی کلاس نشسته بودم که یکی از استاد ها مون رو دیدم. بلند شدم ،بهش سلام کردم.
گفت : با من کلاس داشتی نیومدی سر کلاس؟
گفتم : با شما چهارشنبه ها کلاس دارم.
گفت : تا حالا نیومدی سر کلاس؟
گفتم : همه کلاس ها رو اومدم.
گفت : تا حالا سر کلاس ندیدمت!
گفتم : پیش فلانی اینا میشینم ردیف دوم .
گفت : تغییر کردی نشناختمت
من :/
.

۱۴ ۰

چه روزهایی بود ها

دوستم سه شنبه مهمون داره و تازه به فکر افتاده که چی بپزه. من میدونم مامان اینا و آقاجون اینا میخوان عید بیان خونمون و از الان دقیقا میدونم چی میخوام بپزم :|
بعد از سالها میخوام پلوپزم رو افتتاح کنم! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون فکر کنم پلوپز رو مامانم از بدو تولدم خریده، ناسیونال قدیمی مال عهد دقیانوس :))
از اون آدم های سخت گیر نبودم، وقت اینکه با مامان برم بازار رو بگردم هم نداشتم. هر چی مامان از قدیم ها خریده بود و کنار گذاشته بود رو آوردم بدون چون و چرا...
فقط گفتم میخوام آشپزخونه م سبز باشه، مامان هم برام سرویس خوشگلی خرید :)
دوختنی ها رو خودم دوختم ،چیدنی ها رو خودم چیدم، حتی جهیزیه م رو هم خودم چیدم ولی انصافا وقتی فیلم جهاز چیدن دختر عموی مامان رو دیدم دلم گرفت و پیش خودم فکر کردم مامان بهم ظلم کرده !!!
نمیدونم چرا یاد این چیزها افتادم؟ اصلا این چیزها مگه مهمه؟ مگه مهمه که آدم یخچالش ساید باشه ؟ ماشین لباسشویی ش فلان باشه یا اصلا هرچیز دیگه ای ...
اصلا ولش کن .
دارم به مناسبت های پیش رو فکر میکنم ،الگو میکشم ،لباس طراحی می کنم !!
نقاشیم به طرز مسخره ای افتضاحه و من از رو نمیرم و لباس طراحی میکنم و میدوزم و به طرز جالبی لباس های شیک و خوشگلی میشن :))
کاش توی این روزهای سرد حواسمون بیشتر به هم باشه ،سردی هوا رو میشه تحمل کرد ولی سرمای رفتار آدم ها رو نه !
لحظه هاتون شاد ،دلها تون گرم :)
۱۳ ۱

من و حیوانات

- خیلی کم پیش میاد از حیوانات بترسم ، البته اگه یهویی غافلگیر بشم قطعا جیغ میزنم :)
.
- زمانی که راهنمایی بودم یبار با مرجان رفته بودیم کوه که نقاشی بکشیم ،توی تمرکز غرق شده بود من یدونه ملخ گذاشتم وسط دفترش! طفلک تا یه ربع جیغ میزد...
.
-تابستون ها همه فامیل میرفتیم شهرستان . عارت داشتیم شب ها پیاده روی کنیم ،یه مسیر خیلی طولانی رو میرفتیم تا به مغازه برسیم. یه شب موقع پیاده روی یه قورباغه پیدا کردیم .بچه ها اصرار میکردن که ببریمش تهران ! چون همه میترسیدن مسئولیت حمل قورباغه افتاد گردن من . گذاشته بودمش توی جیبم . وقتی رسیدیم مغازه از جیبم درش آوردم ،چهره فروشنده دیدنی بود :))
۲۳ ۰

و اما سبز

نمیدونم سبز آفریده شد تا من زندگی کنم یا من آفریده شدم تا سبز زندگی کنم ؟
چه اهمیتی داره که آدم سفید باشه یا سبزه؟ چشماش مشکی باشه یا قهوه ای یا عسلی یا سبز ؟
.
میدونستم سبز به من میاد ، اصلا این رنگ مال منه .
یادم هست اون روزی که قرار بود بریم امامزاده صالح من عمدا روسری سبزه م رو سرم کرده بودم حتی چادر هم پوشیده بودم . ترکیب دو تا چیزی که به من میاد چیز جادویی ای شده بود .
نگاه عاشقانه ای که بهم انداخت رو یادم نمیره ،نگاهش میخکوب شده بود روی من !چقدر دلم براش سوخت و چقدر خجالت کشیدم ...
.
برای خودم لباس دوخته بودم ،لباس خواستگاری.
یه پانچو سبز و سفید و با گل های نارنجی، انصافا بهم خیلی میومد.
خیلی استرس داشت و غمگین بود. پیرهن مردونه سفیدش رو کاملا یادمه ...
بهش چای تعارف کردم ، خشکش زد. خواهرش گفت چه سبزی پوشیدی!
.
بحث مون شده بود ،میخواستم همه چی رو بندازم گردن یه نفر دیگه ، اما گردن کی ؟
اصلا چی بهتر از روسری سبزه؟؟
همه چی زیر سر این روسری سبزه بود.
برداشتمش که بدمش به مامان ، تا همین چند روز پیش هم فکر میکردم که دادمش به مامان . ولی نداده بودم ، مگه میشه آدم خاطرات رو فراموش کنه؟
من که نمیتونم . روسری سبزه اینجا س ، کنار تمام لباس های سبزی که داشتم و دارم...

۱۱ ۱

یلدا های قبل

قبل تر ها آقای همسر شب یلدا تعطیل بود. دو سال رفتیم خونه مامان اینا ،یه سال خونه عمو و سال بعد خونه دختر عمو .

یلدا ی پارسال

پارسال چند روز مونده به شب یلدا آقای همسر طی یک اقدام انتحاری موهاش رو کچل کرد ،کچل کچل ها ،تیغ زده بود کل سرش رو . هر روز هم میرفت حمام و دوباره موهای نداشته ش رو میتراشید !

من دوست دارم مرد موهاش بلند باشه ،یعنی حداقل 5 یا 6 سانت باشه موهاش. 

انصافا یلدا ی خوبی بود. من دوربین برده بودم ،دوربین ما و صاحبخونه عینا مثل هم بود ،حتی رنگش هم یکی بود. آقای همسر داشت عکس ها رو نگاه میکرد که فریبرز، شوهر دختر عمو ، یهویی گفت این دکمه رو بزنی میره عکس بعدی !

وقتی اومدیم خونه من به همسر گفتم که اون فکر کرده دوربین خودشونه . همسر هم گفت که حتما پیش خودش گفته چه پررو داره عکس های ما رو میبینه ...

فردا شب خونه اون یکی دختر عمو دعوت بودیم . همه گفتن که عکس ها و فیلم دیشب رو بیارید ببینیم . سحر گفت الان از خانومی میگیرم .

یهو فریبرز گفت عه من فکر کردم دوربین ما بود .دیشب داشتم طرز کارش رو هم به آقا سید یاد میدادم .

.

دارم سعی میکنم فضای غم زده اینجا رو عوض کنم ... 

۱۶ ۱

حرفی که توی وقتش گفته نشه روح آدم رو میخوره !

بعداز چند سال بود که میدیدمش، زهرا رو میگم ، خواهر پسر همسایه. 

طبقه بالای خونه پدربزرگ زندگی میکنن . کلی حرف زدیم ،درباره درس و کار و زندگیم پرسید. 

یاد چند سال پیش افتادم ، ده سال پیش ...

دوم دبیرستان بودم ، توی حیاط شیمی میخوندم که صدام کرد . اون توی بالکن طبقه دوم ،خونشون ،بود و من توی حیاط. از درسم پرسید ،اینکه چی میخونم ؟ رشته م رو دوست دارم یا نه ،در آینده چی میخوام بخونم و این حرف ها . تمام مدت پسر همسایه رو میدیدم که چند قدم عقب تر از خواهرش ایستاده بود و سعی میکرد که من نبینمش. نوری که از پشت سرش میتابید باعث شده بود که من ببینمش ولی اون نمیدونست !!

انگار هرچی میخواست بدونه رو به خواهرش گفته بود که از من بپرسه ...

.

چند سال بعد ،وقتی که ازدواج کرده بودم ، آقای همسر رو دید . چپ چپ به آقای همسر نگاه میکرد !!

.

فکر میکنم اگه همون موقع که یه دختر دبیرستانی بودم حرف هاش رو میزد حداقل خودش الان احساس بهتری نسبت به زندگی داشت ...

۲۱ ۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان