همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

دم عیده دیگه

الان که نشستم استراحت کنم خونه مثل بازار شام شده ( بزرگنمایی ) . از روزی که آشپزخونه تکونی رو شروع کردم تا الان حدود ۳ لیتر وایتکس مصرف کردم . از بالای راه آب سینک که به داخلش نگاه میکنی توش کاملا سفیده ، احتمالا توی ریه های منم سفید شده :/ انشالله این تموم شد دیگه وایتکس نمیخرم :)) نمیشد عید همین سالی یبار هم‌ نیاد ؟ حالا من از اونام که در روز حدود ۳ تا ۴ ساعت از وقتم رو بدون وقفه توی آشپزخونه میگذرونم!
میفرمودم ! خلاصه خونه تکونی و سرو سامون بخشیدن به وسایل قسمت زیادی از وقتم رو گرفته ...
.
این روز ها خیلی غمگین بودم ، خیلی خیلی زیاد . در حدی که شاید ده برابر بیشتر از اینکه بخندم غصه خوردم ، گریه کردم و نا امید شدم . دلم نمیخواد توضیح بدم فقط امیدوارم دوباره حالم خوب بشه . همین 

۷ ۹

پی نوشت دونی !

۱ - عموی مامان دختر یکی از اقوام رو دیده برگشته بهش گفته دیگه وقتشه بچه دار شی ! دختره هم برگشته گفته عمو بچه وفا نداره بجاش سگ خریدم .
پ.ن : سرتون به کار خودتون باشه .
.
۲ - مامان زنگ زده میگه برات بودجه در نظر میگیرم که بری برام پرده و مبل بخری فرش هم انتخاب کنی که همه چی با هم ست باشه . جالبیش اینجاست که من واسه جاهاز خریدنم هم نرفتم همه ش رو مامان انتخاب کرد و هیچکدوم ست نبود !
پ.ن : یعنی من اینقدر سلیقه م خوبه و همه چیم سته؟ :/
.
۳ - دیشب یکاره پی ام داده که فردا بریم بازار . گفتم قربونت من تا گردن میون کارهای نیمه کاره م گیرم نمیتونم بیام . صبح پی ام داده نیا ، من به خاطر تو مرخصی گرفته بودم ! الکی هم منت نزار سرم کاری رو نمیخوای انجام بدی نده . گفتم والا اونی که منت گذاشته الان تویی . از این به بعد خواستی بخاطرم مرخصی بگیری لطف کن قبلش باهام هماهنگ کن !
پ.ن : دست پیش گرفته روانی .
.
۷ ۱۲

این چند روز

یه کم روزانه بنویسم طلسم ننوشتنم بشکنه !
 قرار بود سه شنبه بریم عروسی آقای دوست ، از قبل برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود پدر و مادر آقای خونه رو هم با خودمون ببریم . از اینکه بخوام با کسی برم جایی اصلا خوشم نمیاد چون آدم اختیارش دست خودش نیست و یه جورایی انگار زیر ذره بینه! سه شنبه غروب رفتیم دنبال پدر و مادر آقای همسر و راه افتادیم به سمت محل عروسی . وقتی رسیدیم و وارد تالار شدیم برام تعجب آور بود که چرا مادر همسر با هرکی روبوسی میکنه منو معرفی نمیکنه ؟ یه جورایی توی ذوقم خورد ! بگذریم . همه چی خوب بود خدارو شکر.
وقتی برگشتیم خونه من شب تا صبح لرزیدم و عرق سرد کردم :/
چهارشنبه هیچ خبر خاصی نبود .
پنجشنبه صبح باید جایی میرفتم بعدش هم تولد دعوت بودیم ، حالا تولد کجا بود ؟ کرج :|
دیگه عصر با خستگی و بی حوصلگی راه افتادیم به سمت کرج .
فامیل های مامان رو دیدیم کلی خوش گذشت کلی تیکه بارمون کردن و کلی حرص خوردم !
الحق که مامانم تا تونست مارو کوبید جلوی فک و فامیلی که معروفن به چرت و پرت گفتن و حرف درآوردن . دیگه پشت دستم رو داغ کردم که مامان رو جایی نبرم با خودم ، دفعه اولش هم نبود که اینجوری بهمون بی احترامی میکرد ، نمیخوام درباره ش حرف بزنم اصلا.
برگشتیم خونه نشستم کلی گریه کردم از دستش .
.
پ.ن : فاصله بین شوخی و خنده و مسخره بازی و حال به هم زنی بسیار بسیار باریکه ، حواسمون به این مرز باشه لطفا .
.
پ.ن : از ملت طلبکار که نیستیم لطفا یه سوزن یه خودمون بزنیم بعد سیخ رو فرو کنیم توی جیگر ملت :|
۸ ۱۷

شیرعلی وارد میشود !

اول از همه عیدتون مبارک و انشالله سال خوبی داشته باشید .
- طی یه اقدام انتحاری امسال من شیرعلی طور ( کنایه از شجاع بودن ) دارم حرفم رو میزنم و پیش خودم نگهش نمیدارم . از طرفی هم به شدت ناله ام این روزها . در واقع خودم داره حالم از خودم به هم میخوره ولی کاریش هم نمیتونم بکنم :/
- امروز قرار بود مامانم اینا بیان اینجا . اینکه کله سحر پاشدن اومدن به کنار ، حالا هر دو دیقه یبار مامانم میگفت خواب بودی ؟ خونه مادرشوهرت رفتی ؟ خواب بودی ؟؟ خونه مادرشوهرت رفتی ؟؟؟
یعنی دیگه دلم میخواست داد بزنم بگم تو نمیدونی من رنگم طبیعی همین رنگیه ؟ تو نمیدونی من روز قبل از عید اونجا بودم ؟؟؟ تو نمیخوای دست از سر من برداری ؟؟؟؟ ولم کن تورو قرآن .
- خستم خیلی ، هم جسمی هم روحی ، تموم میشه این خستگی ها :)
پ.ن : و شما نمیدونید من چقدر اسم " علی " رو دوست دارم ...
۱۳ ۱۰

بالاخره گذشت

عین سوسکی که دمپایی خورده توی سرش از ساعت ۲ که اومدم خونه همینجوری در حال جان دادن و نمردن هستم ! ( خسته م )
دو تا امتحان دادم ، یدونه رو قبول شدم و یدونه رو رد شدم ولی این رد شدن چیزی از ارزش های من کم نمیکنه !
۸ ۱۳

روزانه نویسی

- اگه یه نفر بهتون گفت براش کیف بدوزید با کمال میل بهش بگید به من چه !
- از روزهایی که میگی یه سر میرم خونمون و برمیگردم بعد منو منتظر میزاری و آخرش هم از همون ور میری سر کار منتفرم .
- سرم به طرز مسخره ای درد میکنه و حس میکنم دارم سرما میخورم :/
- دندون عزیزم ، بیشعور ! مسخره بازی در نیار ، من این هفته امتحان ندارم .
۴ ۸

خداحافظ لباس !

من آدم بد دلی هستم ، یعنی اگه به تمیز بودن کسی اطمینان نداشته باشم بهش لباس قرض نمیدم و اگه از لاک هام استفاده کنه لاک رو میندازم دور !
دو سه سال پیش عروسی دختر همسایه بود ، از اونجایی که مامان من نمیتونه سفره دلش رو برای بقیه باز نکنه به همسایه گفته بود که من لباس عروس دارم و اونم گفته بود لباسم رو برای عروسیش میخواد . من با این شرط که لباس رو تمیز و شسته شده میدم و شسته شده تحویل میگیرم لباسم رو بهش دادم . توی عروسی دیدم دو تا بند به لباس اضافه کرده ،بهم نگفته بود  ولی برام مهم نبود چون فکر کردم شاید خودش این مدلی دوست داشته .
دو هفته پیش دوباره مامان بهم گفت لباسم رو ببرم چون دوستش داره ازدواج میکنه و میخوادش. لباس رو که باز کردم چک کنم که برای مامان ببرم دیدم دختر همسایه همون جوری که از تنش درآورده انداخته توی ساک و برداشته آورده ! حتی یه آب هم نزده به لباس که اون همه ببخشید عرقی که توی لباس کرده تمیز بشه !
لباس رو بردم برای مامان و تمام اینا رو گفتم و به مامان گفتم این دختره ورداشته اون بند ها رو از رو چرخ کرده به لباس ( هم خودش هم شوهرش خیاطی کار میکنن ، توقع داشتم بدونه چیزی که از رو چرخ میکنن به پارچه ارگانزا رو دیگه نمیشه شکافت چون جاش می مونه ) این لباس رو دختر همسایه گشاد کرده ( درزها رو باز کرده ) ولی من بعید میدونم اندازه دوستت بشه ، بپوشه اندازه ش بود مال خودش .
این دفعه که رفتم خونمون مامان گفت لباس اندازه ش نشد اصرار هم داشت که دیگه اندازه تو هم نمیشه ! و البته من خودم میدونم که هنوزم اندازمه فقط حتی بدم میاد بهش دست بزنم چه برسه بخوام پرو ش کنم :/
به داداش بزرگه میگم من میدونستم اندازه ش نمیشه میگه اگه نمی آوردی مامان میگفت از حسودیش نیاورده :|
نکات آموزشی پست
1- به کسی لباس ، ابزار ، وسایل مورد علاقه و سایر موارد رو قرض ندین! اگه خواستید قرض بدید قبلش با اون وسیله برای همیشه خداحافظی کنید !
2 - به پدر و مادر خود نیکی کنید :)

۱۳ ۱۰

کجایید؟

یعنی امشب که من نه خوابم میبره و نه حوصله کتاب خوندن و فیلم دیدن دارم همه تون باید غیب بشید؟ آیا این انصاف است ؟
حتی یه مسلمون پست نمیزاره گه سرم گرم بشه ، این چه وضعیه خب ؟!
۱۴ ۷

سفرنامه

چهارشنبه صبح آقای همسر رفت خونشون که بابا رو ببره نماز عید، منم خواب رو ترجیح دادم و نرفتم نماز. عوضش حسابی خونه رو تمیز کردم ، برنج خیس کردم ، اسباب و وسایل سفر رو جمع کردم و تصمیم گرفتم کیک بپزم که با خودمون ببریم خونه آقاجون.
آقای همسر زودتر از چیزی که فکر میکردم اومد و من وقت نکردم کیک بپزم پس آماده شدم که بریم سفر!
تنها بدی سفر اینه که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه، از اونجایی که من خیلی تمیزم (وسواس ندارما فقط تمیزم ) همه ش نگران تمیزی ظرف ها ، خوراکی ها ،آب آشامیدنی و اینکه یه روز دوش نگیرم میمیرم هستم !
از تمیزی که بگذریم میرسیم به مساله خواب! بابا به پسرها قول داده بود که صبح بیدارتون نمیکنم و میزارم بخوابید و حتی میتونید با ماشین برید دور دور و از این حرف ها. البته بابا آدمی نیست که بشه روی حرفش حساب کرد در نتیجه ساعت هفت صبح اینقدر سر و صدا کرد تا من پاشدم گفتم بابا بسه دیگه چقدر سر و صدا میکنی اه ! البته قضیه اینجا تموم نشد ، ظهر که خوابیدم بابا با صدای بلند pmc نگاه میکرد :|
منم گفتم ما شب میریم تهران چون بابا نمیزاره ما بخوابیم! و خب شب هم برگشتیم...
اگه فکر کردید که به خوبی و خوشی تموم شد و صبح خوابیدیم سخت در اشتباهید! صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم دیدم بعله بابا با چند تا نون داغ پشت در وایساده! صبحانه رو همگی با هم خوردیم ولی هرچی اصرار کردم واسه ناهار نموندن.
۸ ۵

کم طاقت شدم ؟

- آدم ها موجودات عجیبی هستن ! از اینکه کسی براشون تعیین تکلیف کنه ناراحت میشن ولی عملا خودشون برای بقیه برنامه ریزی میکنن!!! ( البته همه اینطوری نیستن )
.
- هرچی بیشتر میگذره و بیشتر بعضی ها رو میشناسم ،ازشون بیشتر فاصله میگیرم و پوکر فیس تر و کم حرف تر میشم . یه سری آدم ها باید بفهمن اهمیت line bubble 2 از اونها خیلی بیشتره!
.
- یا من جدیدا خیلی حساس شدم یا آدم ها خیلی به بعضی چیزها گیر میدن .هر چی که هست داره صبر من رو تموم میکنه .با این وضع احتمالا یه روز میام میگم با مامانم دعوام شده :/
.
- قطعا آدم ها از اوضاع و شرایط زندگی همدیگه خبر ندارن ولی انگار خوب میدونن که چند سال از زندگی زن و شوهر های فامیل گذشته و کی وقت بچه دار شدنشونه ، مورد داشتیم به من گفته یه دوقلو بیار دیگه !
.
- حواسم هست که اینها رو قبلا گفتم ها ولی این بار اگه نمیگفتم شون می مردم :/

۱۸ ۱۴
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان