همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

آش

- یکی از همسایه ها رو که هم بدنسازی میره هم مجرده رو توی خیابون دیدیم . آقامون گفت اینم همه ش بیرونه ! گفتم کلی ورزش کرده کار کرده خودشو واسه ماه محرم آماده کرده ! گفت نه بابا از قبل باشگاه میرفت . گفتم بخاطر محرم میرن دیگه وگرنه تو تاحالا دیده بودی داداش بزرگه بره بیرون ؟ دیشب زنگ زد به دوستش گفت پاشو بیا بریم هیات!
.
- آش پشت پا ی مامان رو پختم جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ...
.
- داداش بزرگه به مامان گفت مامان برای من دایجستیو نخریدی؟ مامان گفت یدونه برات گذاشتم چرا نخوردی ؟؟ بعد از یه نقطه نامعلوم یه بیسکویت ورداشت آورد واسه داداش بزرگه . همینجوری که داداش بزرگه بیسکویت رو باز میکرد گفت اینو واسه داداش کوچیکه گذاشته بودی اگه مال من بود قایمش نمیکردی همزمان بیسکویتی رو برداشت که بخوره . بیسکویت توی راه رسیدن به دهنش کنده شد افتاد زمین :| گفتم اینم راضی نبود تو بخوری ..
.
- رفتم خونه مامان اینا که آش بپزم داداش کوچیکه لباس کارش رو آورده بود به بابا میگم بریزم لباس ها رو ماشین بشوره پهن میکنی؟ ( شب بود میخواستم برگردم خونه ) گفت باشه . ریختم توی ماشین یه ربع گذشت گفتم یادت نره ها . گفت خب بزار بوق پایانش رو بزنه من پهن میکنم ...
.
دختر عمو ی مامانم عکس یه عروسک رو فرستاده بود برام که مامان خریده برای من !! هی عکسه رو نگاه میکردم میخندیدم میگفتم مسخره ها !! عروسک فقط عروسک خرسی ^_^
.
- وارد سال جدیدی از زندگی متاهلی شدیم ، هرروز یه روز تازه ست
۱۱ ۵

آش پشت پا

مامان رفته مشهد ، تاکید کرده بیا برام آش پشت پا بپز ! از شما چه پنهون حال ندارم پاشم برم خونشون آش بپزم. به نظر تون بزارم خودش بیاد بپزه چند درصد احتمال داره بُکُشَتم؟
۱۰ ۷

به وقت خونه تکونی

چند روزی میشه که پروژه عظیم شستن و اتو کردن پرده ها رو کلید زدم ! اگه یادتون باشه پرده ها رو خودم دوختم بعد از اینکه آویزون شون کردم دیدم ۴ ۵ سانتی بلند هستن ، راستش دیگه تنبلیم اومد دربیارم بشکافم و دوباره پایین شون رو بدوزم ، همونجوری تا زدم کوک زدم :/
این بار اما گفتم پایینشون رو درست کنم محض رضای خدا ...
دیشب کوک و درز چرخ شده رو شکافتم امروز انداختم توی لباسشویی و هی به مرد خونه تاکید کردم که پاشو این پنجره رو تمیز کن ( بخاطر اون حساسیت شدیدم کافیه یه کم خاک بلند شه توی هوا تا من دو سه ساعت یه ریز عطسه کنم ! ) همونجوری که سرش توی گوشی بود و همزمان داشت سریال مورد علاقه ش رو میدید گفت حالا تمیز میکنم !
اونجا بود که زدم زیر گریه . گفتم من الان میخوام پرده رو اتو کنم پایینشو درست کنم چرخ کنم دقیقا اینجا میخوام بشینم این کارا رو کنم ( جایی که باید چهارپایه میزاشت برای تمیزی پنجره ) تو یا همه ش سرت توی گوشیه یا داری تلوزیون میبینی ، خسته شدم خب ! پاشد با اکراه پنجره رو تمیز کرد بعد گفت خونه رم تمیز میکنم بیرون هم میبرمت تو فقط گریه نکن .
روی همون نقطه ای که نشون داده بودم یکساعت تمام نشستم پرده رو اتو کردم و ... گیره ها رو وصل کردم و آویزونش کردم و خلاص ، توی این مدت مرد خونه ظرف ها رو شست ، آشپزخونه رو تمیز کرد و اومد روی تخت ولو شد و فرمود وای من حالم بد شده !! خندیدم و گفتم اینجاس که میگن نَکَرده کار رو نَبَر به کار . من هرروز خودم این کارا رو انجام میدادم صدام هم در نمیومد ...
خلاصه که اگه متاهلید یه ذره به خانوماتون کمک کنید راه دوری نمیره ...
۱۷ ۱۶

عید غدیر کجا میرید ؟

دیروز جاریم گفت بقیه بچه ها که نیومدن سر بزنن به بابا اینا شاید عید غدیر بیان ..
من گفتم ما که عید غدیر نمیایم اینجا ، می مونیم خونه مون که بیان دیدن مون ^_^
مادرشوهرم از اون ور گفت عید غدیر باید هفت تا سید رو بوس کنی !
گفتم نمیشه همون یه سید رو هفت بار بوس کنیم؟ و خندیدم ... بعد گفتم من تا حالا اینو نشنیده بودم . زن عمو ی مامانم میگه شب یلدا باید هفت نوع خوراکی بخوری ولی هفت تا سید رو نشنیده بودم ‌تا حالا . مادرشوهرم هم گفت منم قضیه شب یلدا رو نشنیده بودم و دورهمی خندیدیم :))
۱۴ ۱۱

ای بابا

میدونید بدی خانومای قدیمی چیه ؟ بدی شون اینه که انگار میخوان گوسفند بخرن ، هرچی چاق تر بهتر !
دیروز رفته بودیم خونه بابای همسر . جاری بزرگه م هم اومد . مامانش خطاب به من گفت یادته اون اول بابا رو برده بودیم دکتر خودتو کشیدی ؟ ( قطعا یادشه که من چند کیلو بودم ! ) تو غذا نمیخوری وگرنه تا الان باید چاق میشدی !!!! این سری یکی بگه این زن آلزایمر گرفته دست میندازم دهنشو جر میدم . همه چی رو با جزییات یادشه !
بزارید از تفاوت ها بگم براتون ؛ من واقعا دست خودم نیست ، نمیتونم همه رو تمیز ببینم و دستپخت همه رو بخورم . دیروز که قرار شد جاریم اینا بیان مادرشوهرم گفت میخوام قورمه سبزی بپزم . پاشدم خورشت رو بار گذاشتم ، حس کردم لوبیاش از اوناست که نمیپزه ، لوبیا رو هم سوا بار گذاشتم . خورشت گذاشتن من اینجوریه که میزارم بپزه بعد نمک و ترشی ش رو اضافه میکنم دوباره میزارم قشنگ جا بیوفته . ناهار مون رو خوردیم من رفتم دراز کشیدم . پاشدم دیدم مامان همسر رفته سروقت غذا 😐 لوبیا ها رو آبکش کردم ریختم توی خورشت . اومدم نمک بزنم که مامانش گفت من نمک زدم یه کم . تو کمتر بزن ( خب مگه نزاشتی من درست کنم واسه چی میری روش مهندسی میکنی ؟ یا خودت بپز بزار من برم بشینم یا برو بشین دست نزن  ) منم نمک و لیمو ش رو زدم و زیرش رو زیاد کردم رفتم نشستم . حالا از اون موقع تا زمانی که خاموشش کردم همه ش این توی فکرم بود که حتما وقتی من خواب بودم رفته خورشت رو چشیده و قاشق دهنیش رو کرده توی خورشت . هیچی دیگه به قورمه سبزیه فکر میکردم دلم به هم میخورد ...
شب واسه شام نموندیم ولی یه کم خورشت آوردم اینجا برنج پختم آقامون خورد خودم لب نزدم . بقیه ش رو هم گذاشتم امروز ببره سرکار . ابن اولین باریه که توی این مدت که من عروسشون هستم از خونشون غذا آوردم !
حالا نباید بگید اُف بر تو چون مادرشوهرته لوس بازی در میاری و این حرفها ، من مامانم غذا رو دستمالی میکنه ، اونجا هم غذا نمیخورم . کوبیده هاش رو که اصلا نمیخورم .حالا اگه بقیه رو دستمالی نکنه یه تُکی میزنم ...
۱۴ ۵

امروز

به مامانم گفتم آقامون شب میاد ، من برم براش شام بپزم و اومدم خونه . آقامون sms داد که فردا بعدازظهر میاد ...
دیشب که خوابم نبرد ، امروز اومدم یه کم استراحت کردم ، غذا خوردم ، خرید هامو جابجا کردم . حالا نشستم پای سریال ...
همچنان آرامش و تنهایی و خلوت :)))
۶ ۴

او

صدای قیژ قیژ لاستیک ماشین میاد و من پیش خودم میگم : اومد و یادم میوفته که نمیاد امشب ...
حالا بد هم نیست ها ، تجدید خاطره ای شد برام مثل اون روز هایی که شیفت ۲ بود ، ظهر میرفت تا ساعت ۱۲ و نیم یا حتی شبکاری هاش که تا صبح تنها بودم یا اصلا روزایی که بابا بیمارستان بود و شب تا صبح پیشش توی بیمارستان می موند و صبح از همونجا میرفت سرکار . اما این اولین مسافرتش بعد از ازدواج به تنهایی هست ...
توفیق اجباری ای حاصل شد و من واسه خودم تنهام و سکوت و آرامش شبانگاهی دارم ^_^
دیگه میدونید که من علاوه بر اینکه دو دقیقه نمیتونم یه جا بشینم ، از کثیفی و شلوغی هم بدم میاد ! ( جل الخالق، انگار بقیه خوششون میاد !! )
یخچال رو تمیز کردم ، جارو زدم ، گردگیری کردم ، ظرف شستم ! یه سری لباس ریختم توی ماشین ، غذا گذاشتم . فقط مونده گاز رو تمیز کنم و با کمال میل بشینم چای بخورم و تلوزیون ببینم ...
که البته گاز همونجوری مونده ، یه سری ظرف هم دارم که صبح باید بشورم . بهم تاکید کرده که خونه تنها نمون ، برو خونه ء بابا اینا . ولی کدوم آدم عاقلی سکوت و آرامش خونه ء خودش رو ول میکنه و میره خونه ء بابا اینا که دائم تلوزیون/رادیو شون با صدای بلللللللند روشنه و هی باید بگم کَر شدم ، کَمِش کنید خب و اونا م گوش ندن ، حتی شب هم‌ خوابم نبره . موندم ملت چجوری ازدواج میکنن بعد دائم خونه مامانشونن؟ :/
موندم خونه به بهانه ء باشگاه رفتن و احتمالا فردا غروب برم خونه بابا اینا که یه وقت دل شون نشکنه بگن این دختره حاضره تنها بمونه لولو بیاد بخوردش ولی نیاد اینجا !
خلاصه که آقامون داشت میرفت بهش گفتم مجردی برو که ازین به بعد قدر منو بیشتر بدونی ( این خودش یه پست میطلبه ) .
پ.ن : یه وقتایی تغییر رویه هم بد نیست . سفر مجردی ام برید بزارید طرف مقابل تون یه ذره استراحت کنه :)))
۸ ۶

چطوری میتونید؟

دیشب با مهمونم داشتم حرف میزدم ، چقدر بعضی آدم ها میتونن بدجنس باشن ؟ واقعا باورم نمیشه ...
خیلی وقتها به این فکر میکنم که یعنی خدا واقعا ما رو میبینه و کاری نمیکنه ؟ یعنی واقعا این ها حق مونه ؟
.
مهمونم از این میگفت که مادر همسرش گفته بیا تکلیفت رو مشخص کنیم که اگه خواستی بری ، ما دلمون نوه میخواد ! حالا این قضیه بین دوستم و همسرش حل شده ست ولی بقیه ول شون نمیکنن! جالبه ، بقبه کاسه ء داغ تر از آش شدن مثل اینکه ..
گفتم بقیه اگه بزارن ما ها با همسر ها مون مشکلی نداریم . گفتم میدونی من تازه ۲۳ سالم شده بود رفتیم دیدن جاریم که سومین بچه ش رو به دنیا آورده بود ، مادرشوهرم گفت این دفعه نوبت شماست که بچه بیارید ! ( انگار نونوایی یه ) گفتم انشالله نتیجه دار شدن تون .یه تابی به گردنش داد و پشت چشم نازک کرد و گفت اصلا ببینم بچه دار میشی . یخ کردم ، از یه زن هفتاد و خورده ای ساله توقع چنین حرفی نداشتم ! به روی خودم نیاوردم و هیچی نگفتم . همون روز رفتیم خونه خواهرشوهرم ، همه که دور هم جمع شدن مادر شوهرم بلند گفت خودمون واسه آقا سید ( شوهر من ) زن گرفتیم ولی پشیمونم . من بازم به روی خودم نیاوردم ، اون روز قشنگ چهار پنج بار این جمله رو گفت که شیرفهم بشم ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم ولی پیش خودم گفتم من دیگه گ.ه بخورم تورو دنبال خودم راه بندازم جایی ببرم که واسه خودت بری کیف و حالت رو بکنی آخرش خون هم به جگر من کنی ...
راستش بعد از اون قضیه بازم ما بیرون بردیم شون ، یادم هم نمیاد دیگه چه حرف هایی زده بهم ( همیشه توی گردش و تفریح و مهمونی یه جوری باید جملات قصارش رو بگه ) ولی این دو تا حرفش اینقدر برام سنگین بوده که هنوزم نه ازش رد شدم نه بخشیدمش ...
۷ ۷

تاریکی هم بد نیست

قدم میزدم ، هوا تاریک شده بود ، قدم میزدم و به خونه های دور و برم نگاه میکردم . خونه های کوچیک ، بزرگ ،‌ نوساز ، کلنگی ، آپارتمان ، ویلایی ...
پیش خودم فکر میکردم یعنی این آدم ها خوشبختن؟ یعنی چند نفرشون دارن از خوشحالی میخندند ؟ چند نفر شون دارن از غصه گریه میکنن ؟ چند نفرشون تنهان؟ چند نفر شون هیچوقت احساس تنهایی نکردن ؟ چند نفر شون دارن دورهمی هایی رو با دوستاشون برنامه ریزی میکنن ؟ یا حتی چند نفر شون دارن به این فکر میکنن که خودشونو بکشن ؟!
قدم میزدم ، هوا تاریک شده بود و من پیش خودم میگفتم چقدر خوبه که هوا تاریک شده ...
۷ ۱۰

مامانم

مامانم میگه شوهرت چی میخوره که اینقدر لاغر شده ؟ میگم حرص !
.
به آقامون میگم چیپس و پفک میخوری ؟ میگه نه .
یه صدایی درونم میگه من میخورم من میخورم . به خودم میگم تو کوفت بخوری و به زندگیم ادامه میدم ...
.
مامان میگه عاره اون زمان که تازه لیدی شوهر کرده بود منو رضا ( بابام ) چاق شده بودیم بعد خاله دیدمون گفت مگه لیدی چقدر اذیت تون میکرد که تا رفت چاق شدید ؟
گفتم اذیت نمیکردم ولی وقتی نبودم خوراکی هایی که قایم کرده بودید رو آوردید هی دوتایی نشستید خوردید چاق شدید !
مامانم گفت نه ما خوراکی قایم نکردیم . گفتم عاره 😏
.
۲ ۹
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان