همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

و لبخند هایی که بر لب هامان خاکستر شد ...
۱۴

خونه

بچه بودم ، یادم نمیاد چند سالم بود ولی بچه بودم ، مامانی تمام طلا هاش رو فروخته بود که دایی بزرگه بتونه خونه بخره ، کل طلا هاش شده بود ۸ میلیون تومن !
.
دنبال خونه میگشتیم ، ۶ ماه بود دنبال خونه میگشتیم ، پول مون به خرید یه خونه خوب نمیرسید ، آخرش دو تا خونه با بودجه مون هماهنگ بود . یکی طبقه چهارم بدون آسانسور ، نورگیر با بالکن ، داغوووون ، راهروش از توی خونه داغون تر ، ۵۰ متری بود . یکی دیگه همون خونه مون . طبقه اول ، ۴۰ متری ، بدون نور ولی تر و تمیز ...
کسی کمک مون نکرد سر خریدن خونه ، حتی کادو ی خونه هم ندادن !
یه روز خونه بابا نشسته بودیم ، جاری بزرگه م هم بود که مادرشوهرم شروع کرد به تعریف که آره خونه خریدن یدونه بزرگ بوده نورگیر اما " این " ( اشاره به من !! ) اون کوچیکه رو انتخاب کرده ! تعجب کرده بودم ، زیااااااااااد. مگه کسی غیر از من قرار بود توی خونه زندگی کنه ؟
خندیدم و گفتم آره خونه مون کوچیکه ، یه ده تومن پول میدادید بهمون بزرگترش رو میخریدیم ...
.
توی مسائلی که بهتون مربوط نیست اصلا دخالت نکنید ، حتی نظر هم ندین ، با تشکر !
۱۱ ۱۱

کار دیگه ای ندارید ؟

رفته بودیم یزد ، زن دایی آقامون سر صحبتش باز شده بود با یه لهجه غلیظی شروع کرده بود به سوال کردن از من !
اول پرسید با مادرشوهرت اینا زندگی میکنید؟ گفتم نه خونمون جداست . بعد دوباره یه سوال دیکه پرسید که من متوجه نشدم چی گفت دوبار هم ازش سوال کردم بازم نفهمیدم واسه همین فکر کردم ممکنه پرسیده باشه با مامانت اینا زندگی میکنید ؟ منم گفتم نه از اونا هم جداییم. یهو برگشت گفت وا پ چجور زن و شوهرید که جدا زندگی میکنید ؟
من 😐
( واقعا این سواله که با هم زندگی میکنید یا نه ؟ الان مشکل شما با هم یا جدا زندگی کردن ماست ؟ اه )
بعد پرسید دوسال شد که ازدواج کردید ؟
من : بله دوساله.
( اگه میگفتم نه بیشتره احتمالا میگفت پس چرا مث گراز میچرخی واسه خودت ؟ تا الان حداقل باید ۳ تا بچه میاوردی :/ )
.
مکان بعدی خونه خودمون ! ( من درحالی که هزااااار تا کار ریخته بود سرم ، باقالی ها منتظر بسته بندی شدن بودن ، خونه رو باید جارو میزدم ، ناهار نپختم ، کلی خیاطی نصفه کاره دارم ، الگو هام ولو عه وسط اتاق ، نشستم شلوار داداش بزرگه رو با دست میدوزم ) صُغی sms داده قهری با من جواب نمیدی ؟ من : نه ، کار دارم ( بابا تو چیزی نگفتی که من بخوام جواب بدم !!)
اس ام اس بعدی : عروسی میای ؟
من 😐
( حالا تو الان مشکلت اومدن یا نیومدن من به عروسیه؟ ) ادامه کوک هایم را به شلوار داداش بزرگه زدم و رفتم دنبال کارهام !!
.
پ.ن : به آدم یبار یه حرف رو میزنن !!
۱۵ ۶

مَلی و راه های نرفته ش

و ما پای درد دل بسیاری از همجنس ها مون نشستیم ، به حرف ها شون گوش دادیم ، مشکلاتشون رو دیدیم ولی هربار که یه " مرد " توی زندگی هرکدوم مون پیدا شده پیش خودمون گفتیم : این با بقیه شون فرق داره ، این مثل اونا نیست ! و اونجا بوده که ما گول خوردیم ، وقتی میفهمیم اون با بقیه فرق نداره که خیلی دیر شده ...
۱۹

این خدای منه

من از سحری خوردن خوشم نمیاد ، چون بعد از سحری خوردن خوابم نمیبره ، روزه باشم ظهر هم خوابم نمیبره تا افطار هلاک میشم ، به معنی واقعی کلمه هلاک میشم ! قدیم تر ها یه سال ماه رمضون شهرستان خونه پدربزرگم مونده بودم . آقاجون اصرار داشت حتما برای سحر بیدار بشیم ، غذا بخوریم ، نماز بخونیم ! برای منی که ساعت ۲ میخوابیدم ساعت ۴ بیدار شدن برای سحری خوردن سخت بود ، سخت تر اینکه تا ۷ صبح خوابم نمیبرد و اگه از اونور تا ۱۲ میخوابیدم آقاجون میگفت تو یا خوابی یا نصف شب میای خونه ! ( شب ها به اجبار آقاجون از چند دقیقه قبل افطار تا ساعت ۱ میرفتیم مسجد ) . میگفتم ؛ آقاجون اصرار داشت که اگه صبح نمازت رو نخونی روزه ت قبول نیست . اما این خدای من بود ؟ خدای من همونی بود که بخاطر نماز صبح روزه م رو قبول نکنه و منو بندازه جهنم ؟؟
نه واقعا این خدای من نبود . بعد تر فهمیدم به همین اندازه که رنگ خدا از نظر ماها متفاوته تعریفش هم فرق داره ، شدت مهربون یا سختگیر بودنش هم فرق داره .
یه سری ها مون انگار آفریده شدن که با سختگیری های الکی شون ما رو از دین سیر کنن !
مثلا یبار میخواستیم بریم کلاس قرآن . مامان من قرآن رو با صوت به شدت خوب میخونه ولی من بدون صوت و معمولی ! نهایتا ۱۴ ساله بودم که رفتیم کلاس قرآن ثبت نام کنیم خانوم قاری خواست ازمون تست بگیره ، استرس داشتم ، چارتا تپق هم زدم با یه حالت بدی رو کرد بهم گفت تو باید با اینا بیای کلاس . اینا کی بودن ؟ کسایی که میرفتن پیشش برای سواد آموزی ، هنوز الفبا رو هم یاد نگرفته بودن . من باید میرفتم الفبا یاد میگرفتم چون مامانم بلد بود خیلی روان قرآن بخونه ولی من نه ! و من دیگه هیچوقت اون کلاس قرآن نرفتم ...
.
اینا رو گفتم که بگم پسر برادرشوهر توی شهر پدربزرگ مادری و پدریش دانشگاه قبول شده بود و یه مدت خونه پدربزرگ مادریش میموند تا اینکه بهش گفتن تو بلند نمیشی نماز صبح بخونی دیگه اینجا نیا !
۱۳ ۷

خانواده هایی متفاوت

خب قبلا تصمیم گرفته بودم درباره تفاوت خانواده ها بنویسم ، پس مینویسم :))
نباید توقع داشته باشید که همه خانواده هه عین خانواده شما باشن ، همه لوبیا پلو رو عین شما با ماست بخورن ، دقیقا همون کارهایی رو بکنن که شما میکنید ، غذا ها رو همون جوری بپزن که شما میپزید ، وقتی ازدواج میکنید با این حقایق روبرو میشید و میفهمید همه مثل ما نیستن و طبیعتا هرچی توقع تون ازشون کمتر باشه کمتر اذیت میشید !
.
- یادمه نامزد که بودیم یبار رفتیم خونه مادر و پدر همسرم . موقع ناهار یه کاسه لوبیا ی پخته شده آوردن سر سفره گفتن خانومی خانوم ( مادر همسرم همه رو خانم و آقا خطاب میکنه ! حتی بچه های خودش رو !! ) بفرمایید خوراک لوبیا ! من در حالی که اینگونه O_o به کاسه لوبیا نگاه میکردم پیش خودم میگفتم " دارن باهام شوخی میکنن ، این فقط یه کاسه لوبیا ی پخته ست از اونا که میریزن توی آش نه اونا که اسمش خوراک لوبیا ست ! " . بعد تر فهمیدم که واقعا خوراک لوبیا شون عین مال ما نیست . طبیعتا این تفاوت های غذایی به اینجا ختم نمیشه ...
- دومین تفاوت میشه تفاوت پوشش ! بعضی وقتها آدم ها عجیب علاقه دارن شما رو به راه راست یا راه کجی که اونا فکر میکنن راسته هدایت کنن و از هیچ فرصتی جهت امر به معروف و نهی از منکر نمیگذرن.
- تفاوت بعدی که البته فکر نکنم بشه اسمش رو تفاوت گذاشت اینه که شما و همسرتون رو به عنوان یه خانواده مستقل نمیپذیرن و وقتی استقلال تون رو قبول نداشته باشن براتون تصمیم میگیرن و شما رو مجبور میکنن که تصمیمات شون رو انجام بدید ! به راحتی قضاوت تون میکنن و حتی ممکنه درباره ملحفه متکا تون هم نظر بدن ! این بین هم ممکنه به دعوت کردن توی هم اعتقادی نداشته باشن و بگن ما دعوتی نیستیم و میخواین بیاین خونه مون پاشین بیاین ما دعوت تون نمیکنیم . پس شما خونسردی و استقلال خودتون رو با رعایت احترام حفظ کنید و جوری رفتار کنید که دوست دارید و اونجوری تربیت شدید ، آدمی که یه عمر بدون دعوت جایی نرفته یه شبه نمیتونه سرش رو بندازه پایین و بدون خبر خودشو دعوت کنه مهمونی ، قبل اینکه جایی برید زنگ بزنید به صاحبخونه بقیه چیز ها خودشون کم کم درست میشن ...
- تفاوت بعدی اهمیت تون هست . شاید توی خانواده تون هرسال براتون تولد بگیرن ، روز تون رو بهتون تبریک بگن و کلا مناسبت های مربوط بهتون رو یادشون بمونه ولی توی خونواده جدیدتون این چیز ها اهمیتی نداشته باشه و طبیعتا از تبریک و کادو هم خبری نباشه ‌. این رو نباید دلیل بر " بی اهمیت دونستن شما یا چشم دیدنتون رو نداشتن " بدونید . فقط اون ها به این چیز ها اعتقادی ندارن ، نمیخوان بی احترامی کنن . از قبل نداشتن ، الانم ندارن ، بعدا هم نخواهند داشت ، به همین سادگی !
-
فعلا دیگه تفاوتی به نظرم نمیرسه ، تفاوت های خود را با ما در میان بگذارید =))
۱۱ ۸

خوشبختی

قرار بود برای خرید حلقه بریم ، بهم تاکید کرده بودن که حتما یه حلقه سنگین ( از نظر وزن ) و گنده بردار ولی من اونی که دوستش داشتم و به نظرم خوشگل بود رو برداشتم . بعد ها که حلقه م رو دیده بود لب و لوچه ش جمع شده بود که این سنگین نیست ! باید بهش میگفتم ملاک خوشبختی کیلو کیلو طلا که به خودتون آویزون میکنید نیست !
بعدتر انگشتر نشون دخترش رو دیدم . اینقدر بزرگ بود که به جرات میتونم بگم یه بند انگشت دخترش رو پر کرده بود ، خیلی یوغور و بزرگ . درست به اندازه بیشعور بودن دخترش توی چشم میزد ...
کاش ازش میپرسیدم حالا که یه انگشتر بزرگ خریدی که بتونی باهاش خوب پُز بدی خوشبختی ؟ تو خوشبختی از اینکه با یکی نامزد کردی ولی با یکی دیگه میری بیرون و براش دلبری میکنی ؟
۱۷

از این مینیمم تر ؟

سر و ته خرج های زندگی رو میزنی به امید اینکه دوزار بمونه برای پس انداز ، برای آینده ...
سنگک ۸۰۰ تومنی ای که قرار بود گرون نشه شده ۱۳۰۰ ! به دنبال نونی که قرار بود گرون نشه قیمت بقیه چیز ها هم اوج میگیرن .در آخر ما می مونیم و قسط و قرض و کارهایی که نکردیم و آینده ای که نداریم ..‌.
روحانی مچکریم !
۱۱ ۷

محمّد رسول الله

میگه حضرت محمد هر جا که میرفت به برکت قدمش همه جا آباد میشد ...
میگم کاش ما هم یه بچه داشتیم که برامون برکت می آورد ...
میگه اسمش رو میزاشتیم محمد
میگم اسمش رو میزاشتیم علی
میگه اسمش رو میزاشتیم محمدعلی
میگم اسمش رو میزاشتیم محمدعلی
۱۶

عنوان ؟

۱ - موهای تا آرنج بلند مان را کوتاه کردیم تا بالاتر از شانه ! فقط مونده " سیزده دلیل برای اینکه " مان را بنویسیم ، منتها الان حس خوبی نسبت به هیچی ندارم پس می مونه برای بعد :|
.
۲ - یه نرم کننده حوله و لباس " من " خریدم . خیلی غلیظ بود تهش توی جای نرم کننده ماشین لباسشویی میموند هر سری توی خود قوطیش آب میریزم ، تکون میدم ، سری بعد بازم غلیظه. خودش چهار لیتره ولی از اون موقع که من شروع به رقیق کردن کردم حدود ۳ لیتر آب بهش اضافه کردم ولی هنوزم غلیظه عین روز اول !
.
۳ - در راستای جا موندن کیفم یکی پس از دیگری یادم میاد که چی ها توش بوده .
حواس خود را جمع فرموده ، زیادی وسیله هم همراه خودتون نبرید که یه سری شون جا نمونن ...
.
۴ - آقای دوست چند ماهه ازدواج کرده ، چند بار دعوتش کردیم برای پاگشا، نیومدن. واسه دوستم این قضیه رو تعریف کردم گفت خدا شانس بده والا ما رو هنوز خانواده شوهرم پاگشا نکردن چه برسه به دوست شوهرم . ( دوستم یکماه قبل از آقای دوست ازدواج کرد )

۹ ۶
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان