همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

مثلث بلاگری


داشتم عزاداری میکردم ، خودم رو کشته بودم و روی خودم یک عالمه خاک ریخته بودم و داشتم سر مزار خودم گریه میکردم ! جمعه بود و من بسیار دنبال این بودم که قرار فردا رو کنسل کنم . گفته بودم نمیشه من بیام کیف شما رو بدم خودم برم انقلاب ؟ و جواب شنیده بودم نه !
شنبه صبح پف کرده ترین تازه دفن شده ء زمین بودم و حتی دلم نمیخواست یه کلمه حرف بزنم . توی باشگاه چند باری بغض کرده بودم و تند تند ورزش کرده بودم و قبل ۱۲ زده بودم بیرون . برگشتم خونه ، لباس عوض کردم و راه افتادم . زنگ زد گفت قرارمون تئاتر شهر . پیش خودم گفتم یعنی تئاتر شهر نزدیک پارک شهر ه ؟ اوه چقدر دور ! و پیش خودم گفتم اصلا همین رو بهونه میکنم نمیرم . من هنوز دارم عزاداری میکنم ...
رسیده بودم تئاتر شهر ، توی زیرگذر ایستاده بودم و پیش خودم فکر میکردم لعنتی چرا اینقدر هوا سرده ؟!
آنها رو دیدم ، حالا سه نفر بودیم که بلاگر هم بودیم و حتی اولین بار مون هم نبود که همدیگه رو میدیدیم . جالب اینجا بود که من اصلا آدم با بلاگر ها دورهمی و مثلثی قرار گذاشتن نبودم !
یه عالمه دنبال کتابفروشی ای که قرار بود من ازش کتاب بخرم گشتیم و پیش خودم گفتم چقدر خوبه که تنها نیستم ، من تنهایی نمیتونستم کتابفروشی رو پیدا کنم !
کتاب رو خریدیم یه کتاب گل منگلی با حاشیه گل گلی بنفش ! بعدش رفتیم غذا بخوریم ، هوا ابری بود ، بعد دوباره رفتیم کتاب بخریم و بعدتر رفتیم فیلم ببینیم !
اولای فیلم همه ش این حس رو داشتم که " اوه چقدر چرته کاش پاشیم بریم " بعد به خودم گفتم بیشعور تو مهمونی خیر سرت ، میزبان ناراحت میشه ، بشین فیلمت رو ببین و نشستم فیلم رو دیدم همچین هم بد نبود . بعد از فیلم قدم زنان رفتیم پارک دانشجو همینجوری که قدم میزدیم من داشتم از سرما میمردم ، همیشه با کسی برید بیرون که در وقت سرما لباسش رو بده شما بپوشید ! ما هم همچین کسی رو داشتیم ، دلتون بسوزه ! تازه توی جیبش دوتا دستمال کاغذی هم بود که امیدوارم توشون فین نکرده بوده باشه ! توی پارک روی صندلی های سرد نشستیم و چای گرم خوردیم . از اونجا قدم زنان تا ایستگاه توحید رفتیم ، گفته بودم من چقدر قدم زدن توی شب رو دوست دارم ؟ معلومه که نگفته بودم ! من اصلا دوست داشتم جغد باشم که شب ها زندگی کنم . بگذریم . اونجا بود که یه راس از مثل بلاگری مون رفت خونشون و ما دوتایی رفتیم به سوی مترو و بعد تر به سوی خونه هامون . توی راه رسیدن به خونه به این فکر میکردم که چجوری یه نفر میتونه اینجوری یه روز خوب برای دونفر دیگه بسازه ؟ به من خیلی خوش گذشت ...
۱۶ ۱۱

ماهی

حیفم اومد اینو توی پست های موردی بگم ، این خودش یه پست مستقل ه ...
ماهی همون خواهریه که همه مون آرزوی داشتنش رو داشتیم و داریم ...
۱۷ ۵

قضاوت ممنوع

۱۸ ۱۹ ساله که بودم یه شاگرد داشتم که بهش خیاطی درس میدادم ...
یه خانوم شیک و باسلیقه که بچه دوم رو باردار بود و زندگی خیلی خوبی داشت اما مادرشوهرش زیر زیرکی بینشون اختلاف و دعوا مینداخت . یبار من یه جفت دستکش گیپور خریده بودم بهش نشون دادم گفتم ببین چی خریدم . گفت منم چند سال پیش یه جفت خریده بودم ، پیش خودم گفتم مادر شوهرم که مرد اینا رو دستم میکنم برای مراسمش. الان دستکشه فسیل شده اما مادرشوهرم هنوز هست . دوتایی زدیم زیر خنده ...
.
الان ۹ ۱۰ سال از اون روز ها میگذره ، دوستم چند سالی میشه که با بچه هاش تنها زندگی میکنه . میگه شاید پول کمی داشته باشم به نسبت وقتی که با شوهرم زندگی میکردم عوضش اعصاب مون آرومه ...
۱۲ ۱۸

امان از بی عنوانی

۱ - تعجب زیاد فقط اونجا که یه عکس عروسی توی آلبومم رو ماهی دید گفت اینا کین؟  گفتم من و آقامون دیگه .. بعد هی میگفت نههههههههههه تویی؟ چقدر عوض شدی :))
.
۲ - بازم بگم ماهی رو دیدم حسودی تون بشه یا خودتون همینجوری حسودی تون میشه ؟
.
۳ - صبح منو صدا کرده میگه چقدر دلمه گذاشتی برام ، چرا اینقدر زیاد درست کردی آخه ؟ گفتم من خودم نخوردم . گفت برات بزارم ؟ گفتم بادمجون ه رو برام بزار و خوابیدم . بیدار شدم صبحونه هم نخوردم موقع ناهار دیدم بادمجون ه رو نزاشته 😐
.
۴ - دیروز رفتم خرید کردم ( من خرید رفتن رو خیلی دوست دارم متاسفانه ) ۴ تا دونه خرمالو خریدم . خیلی سعی کردم صحیح و سالم بیارم شون خونه ولی اومدم دیدم متاسفانه همه شونو تحت فشار قرار دادم :/
.
۵ - دلم میخواد جمعه تا لنگ ظهر بخوابم ، بعد پاشیم املت بخوریم بریم بیرون دور بزنیم . متاسفانه صبح خوابم نمیبره ۸ و نیم بیدار میشم . جمعه آقامون میره سر کار بعدشم که میاد حتما باید بریم خونه شون .
.
۶ - سلام گلو درد ، سلام سرما ، سلام سرما خوردگی :((
.
۷ - و من آش میپزم اون روزی که ... ( بقیه شم نمیگم )
۱۲ ۱۱

چی بهتون یاد دادن پس ؟

من یه خانوم خونه دارم ، گاهی وقتها میرم بیرون خرید میکنم . میدونید جدیدا چی میبینم ؟ کسانی رو میبینم که بعد از خرید فاکتور به دست برمیگردن فروشگاه و چک میکنن چرا اینقدر قیمت خرید هاشون بالا رفته ؟ چرا دو سه قلم جنس شده ۳۰ ۴۰ هزار تومن و هزار تا چرا ی دیگه ...
میری توی فروشگاه قیمت جنس رو میبینی میخری میای بیرون میبینی قیمتی که توی فاکتور زدن با اونی که توی فروشگاه زدن فرق داره ! بله قیمت ها دقیقه ای بالا میرن ..
میدونید اینا تقصیر کیه ؟ تقصیر آمریکا نیست . تقصیر شماها یی هست که میرید غارت میکنید ، به جای دو تا تن ماهی دو تا باکس میخرید ، سبد تون رو پر میکنید از اجناسی که فکر میکنید قراره گرون بشن . اوه چه آینده نگر ! شما داشته باشید بخورید بقیه برن از گشنگی بمیرن ، به درک ، مگه نه ؟
سه ماه ، شش ماه ، هشت ماه ، نهایتا یک سال دیگه تمام این هایی که انبار کردید تموم میشه اونوقت چی ؟ الان که انبار کردید خوشحالید ؟ از خودتون راضی اید ؟

 امام باقر علیه‏السلام :
پیامبر خدا صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم فرمود : به من ایمان نیاورده‏است آن که شب را با شکم سیر بخوابد و همسایه‏اش گرسنه باشد . فرمود : اهل هر آبادى که شب را بگذرانند و در میان ایشان گرسنه‏اى باشد ، روز قیامت خداوند به آنان نظر (رحمت) نمیافکند .
۱۲ ۱۰

سکوت بره ها

چند وقت شده که قیمت ها ثانیه ای میرن بالا ؟ دیگه عادت کردیم نه ؟
من آدم انبار کردنم ، یعنی میخرم ذخیره میکنم ، وقتی ذخیره م پر باشه حالم خوبه ، احساس امنیت میکنم که مثلا اگه یه وقتی یکی اومد خونمون به قحطی نمیخوریم و چیزی برای خوردن داریم !
.
از وقتی همه چی گرون شده من انبار کردن رو کنار گذاشتم ، هربار فروشگاه رفتم به اندازه نیاز روزم خرید کردم ، از سلولزی بهداشتی ، یا پودر لباسشویی یا رب گوجه فرنگی ، نه چیزی خریدم نه انبار کردم . حالا هزاری ام بیام بگم نرید نخرید ، کمپین راه بندازیم که ما ماشین ، طلا ، سکه ، دلار و ... نمیخریم ‌یه عده هستن نه نتنها میخرن بلکه انبار هم میکنن . پس بره های عزیز تا اینجا که صدا تون در نیومده واسه بقیه شم صدا تون درنیاد که با خیال راحت پوست مونو بکنن ...
۱۳ ۱۵

آش

- یکی از همسایه ها رو که هم بدنسازی میره هم مجرده رو توی خیابون دیدیم . آقامون گفت اینم همه ش بیرونه ! گفتم کلی ورزش کرده کار کرده خودشو واسه ماه محرم آماده کرده ! گفت نه بابا از قبل باشگاه میرفت . گفتم بخاطر محرم میرن دیگه وگرنه تو تاحالا دیده بودی داداش بزرگه بره بیرون ؟ دیشب زنگ زد به دوستش گفت پاشو بیا بریم هیات!
.
- آش پشت پا ی مامان رو پختم جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ...
.
- داداش بزرگه به مامان گفت مامان برای من دایجستیو نخریدی؟ مامان گفت یدونه برات گذاشتم چرا نخوردی ؟؟ بعد از یه نقطه نامعلوم یه بیسکویت ورداشت آورد واسه داداش بزرگه . همینجوری که داداش بزرگه بیسکویت رو باز میکرد گفت اینو واسه داداش کوچیکه گذاشته بودی اگه مال من بود قایمش نمیکردی همزمان بیسکویتی رو برداشت که بخوره . بیسکویت توی راه رسیدن به دهنش کنده شد افتاد زمین :| گفتم اینم راضی نبود تو بخوری ..
.
- رفتم خونه مامان اینا که آش بپزم داداش کوچیکه لباس کارش رو آورده بود به بابا میگم بریزم لباس ها رو ماشین بشوره پهن میکنی؟ ( شب بود میخواستم برگردم خونه ) گفت باشه . ریختم توی ماشین یه ربع گذشت گفتم یادت نره ها . گفت خب بزار بوق پایانش رو بزنه من پهن میکنم ...
.
دختر عمو ی مامانم عکس یه عروسک رو فرستاده بود برام که مامان خریده برای من !! هی عکسه رو نگاه میکردم میخندیدم میگفتم مسخره ها !! عروسک فقط عروسک خرسی ^_^
.
- وارد سال جدیدی از زندگی متاهلی شدیم ، هرروز یه روز تازه ست
۱۱ ۶

آش پشت پا

مامان رفته مشهد ، تاکید کرده بیا برام آش پشت پا بپز ! از شما چه پنهون حال ندارم پاشم برم خونشون آش بپزم. به نظر تون بزارم خودش بیاد بپزه چند درصد احتمال داره بُکُشَتم؟
۱۰ ۷

به وقت خونه تکونی

چند روزی میشه که پروژه عظیم شستن و اتو کردن پرده ها رو کلید زدم ! اگه یادتون باشه پرده ها رو خودم دوختم بعد از اینکه آویزون شون کردم دیدم ۴ ۵ سانتی بلند هستن ، راستش دیگه تنبلیم اومد دربیارم بشکافم و دوباره پایین شون رو بدوزم ، همونجوری تا زدم کوک زدم :/
این بار اما گفتم پایینشون رو درست کنم محض رضای خدا ...
دیشب کوک و درز چرخ شده رو شکافتم امروز انداختم توی لباسشویی و هی به مرد خونه تاکید کردم که پاشو این پنجره رو تمیز کن ( بخاطر اون حساسیت شدیدم کافیه یه کم خاک بلند شه توی هوا تا من دو سه ساعت یه ریز عطسه کنم ! ) همونجوری که سرش توی گوشی بود و همزمان داشت سریال مورد علاقه ش رو میدید گفت حالا تمیز میکنم !
اونجا بود که زدم زیر گریه . گفتم من الان میخوام پرده رو اتو کنم پایینشو درست کنم چرخ کنم دقیقا اینجا میخوام بشینم این کارا رو کنم ( جایی که باید چهارپایه میزاشت برای تمیزی پنجره ) تو یا همه ش سرت توی گوشیه یا داری تلوزیون میبینی ، خسته شدم خب ! پاشد با اکراه پنجره رو تمیز کرد بعد گفت خونه رم تمیز میکنم بیرون هم میبرمت تو فقط گریه نکن .
روی همون نقطه ای که نشون داده بودم یکساعت تمام نشستم پرده رو اتو کردم و ... گیره ها رو وصل کردم و آویزونش کردم و خلاص ، توی این مدت مرد خونه ظرف ها رو شست ، آشپزخونه رو تمیز کرد و اومد روی تخت ولو شد و فرمود وای من حالم بد شده !! خندیدم و گفتم اینجاس که میگن نَکَرده کار رو نَبَر به کار . من هرروز خودم این کارا رو انجام میدادم صدام هم در نمیومد ...
خلاصه که اگه متاهلید یه ذره به خانوماتون کمک کنید راه دوری نمیره ...
۱۷ ۱۷

عید غدیر کجا میرید ؟

دیروز جاریم گفت بقیه بچه ها که نیومدن سر بزنن به بابا اینا شاید عید غدیر بیان ..
من گفتم ما که عید غدیر نمیایم اینجا ، می مونیم خونه مون که بیان دیدن مون ^_^
مادرشوهرم از اون ور گفت عید غدیر باید هفت تا سید رو بوس کنی !
گفتم نمیشه همون یه سید رو هفت بار بوس کنیم؟ و خندیدم ... بعد گفتم من تا حالا اینو نشنیده بودم . زن عمو ی مامانم میگه شب یلدا باید هفت نوع خوراکی بخوری ولی هفت تا سید رو نشنیده بودم ‌تا حالا . مادرشوهرم هم گفت منم قضیه شب یلدا رو نشنیده بودم و دورهمی خندیدیم :))
۱۴ ۱۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان