همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

شیرینی

بچه که بودم مامان شیرینی میپخت، یه قوطی فلزی بیکینگ پودر داشت که من عااااشقش بودم . خمیر درست میکرد ، پهن میکرد ، قالب میزد . عجب بویی داشت ، چه مزه ای داشت ...
شاید بیست سال از اون روزها بگذره ، شایدم بیشتر . الان خودم کیک و شیرینی میپزم اما هیچکدوم به نظرم اون طعم و بو رو ندارن ...
۱۰ ۱۳

بازم سوال

- فکر کن توی غربت گیر بیوفتی و هیچکس رو نداشته باشی که ازت حمایت کنه . اون غربت چه رنگیه ؟
+ سیاه !
۱۶ ۸

موهاش

موهاش فرفری بود ، از وقتی که یادم میاد همیشه موهاش رنگ شده بود ، مشکی ، مشکی ...
این اواخر دیگه موهاش فرفری نبود ، مشکی هم نبود ، صافِ صاف بود و مثل برف سفید . دلم براش تنگ شده ، منِ بی احساس همیشه دلم براش تنگ میشه .
پنجشنبه ست ، مامانی من تورو یادمه هنوز ، تو هم منو یادته ؟
۱۴ ۱۳

نیستی ...

1- چند شبه که یه لیوان چای میریزم میزارم کنارم که خنک بشه و بخورمش ، خنک نمیشه ، خوابم میبره و صبح لیوان رو توی ظرفشویی خالی میکنم ...
.
2- امروز داشتم از خط کشی عابر پیاده رد میشدم ، به طرفین هم نگاه کردم ماشین نمیومد ، وسط راه بودم که دیدم سمت چپم یه خانم ( حیف لفظ خانم ) دستشو گذاشته روی بوق ! تازه طلبکار هم بود .گفت سرتو انداختی پایین همین جوری میای تو خیابون ؟
همون طوری شوک زده رد شدم و رفتم .
حیف اهل جر و بحث نیستم وگرنه بهش میگفتم عه ببخشید نمیدونستم اینجا محل عبور حیوانات وحشیه ...
.
3- میشه اینقدر دلم برای " تو " تنگ باشه که همه بفهمن من یه چیزیم هست ، همه بفهمن که من انرژیم تموم شده .
نیستی و هیچ چیز به اندازه کمبود " تو " نمیتونه منو به هم بریزه ،هیچ چیز ...

۲۶ ۱۵

داداش بزرگتر

داداش بزرگتر نداشته ء من ، امشب خیلی دلم برات تنگ شد ! دلم برای تمام پارک هایی که نرفتیم ، قدم هایی که نزدیم، حرف هایی که نگفتیم، دلداری هایی که ندادیم و تمام نخندیدن ها مون تنگ شد . من همیشه جای خالی ت رو حس کردم ، همیشه.
به این فکر کردم که اسمت چی میتونه باشه یا اصلا چه شکلی میتونی باشی، این ها هیچوقت مهم نبود مهم بودن تو بود ، تویی که جات اینجا خیلی خالیه...
۱۹ ۰

یک زندگی ساده

خیلی وقت ها به این فکر میکنم که کاش میرفتیم یه جای دور، یه شهرستان یا یه جایی که هیچ آشنایی دور و ورمون نباشه.
یه خونه نقلی داشته باشیم با یه حیاط بزرگ. من توی حیاط سبزی و میوه بکارم و " او" گاو و گوسفند ها رو ببره بچرونه!
یه عالمه مرغ و خروس و جوجه های چین چینی داشته باشیم. هر روز براشون دونه بریزیم ،مرغ و خروس ها و گنجشک ها و حتی کلاغ ها ،همگی دور هم جمع بشن و دونه بخورن.
من هرروز بشینم پای دار قالی و قالی ببافم. وقتی " او " خسته برمیگرده خونه براش یه استکان چای بریزم و با هم به صدای بلبل ها گوش بدیم ...
مثل تمام تابستون های عمرم که میرفتم شهرستان ، برای ناهار از باغ نعنا بچینم ، لواشک ها رو بزارم توی آفتاب ، بعداز ظهر ها برم کنار رودخونه و آب بازی کنم .
نه اینکه زندگی توی شهر رو دوست نداشته باشم ها ،نه . از آدم های فضول دورم خسته شدم . از دعوا های توی کابوس هام خسته شدم . از زخم زبون ها خسته شدم .

۲۳ ۱

دوست داشتنی های من

جمعه مامان مهمون دعوت کرده بود ،منم دعوت بودم . آقای همسر طبق معمول میخواست بره بیمارستان . منو رسوند و خودش رفت .

- با داداش بزرگه رفتم پارچه بخرم ، موقع برگشتن مامان دوست داداش کوچیکه رو دیدیم .زن حراف و فضولیه. به داداش بزرگه گفتم بیا تا ما رو ندیده یواش برگردیم ،گوش نکرد.

بهش نزدیک که شدیم رو به داداش بزرگه گفت من فکر کردم نامزد کردی ! و به من گفت چه دستشو هم گرفتی !دست شوهرت رو هم همینجوری سفت میگیری ؟!

البته یه دور هم درباره بچه دار شدن و این چیز ها حرف زد! نمیدونم این آدم ها چی از فضولی کردن دیدن که بیخیالش نمیشن. 

به داداش بزرگه میگم : شک نکن اگه همون موقع که گفتم از این کوچه برگردیم که باهاش روبرو نشیم رفته بودیم میرفت به مامان میگفت پسرت رو با یه دختره دیدم !

- مامان اینا یه مراسم عقد دعوت هستن ، داداش بزرگه رفته کت و شلوار خریده ! دیروز که پوشیده بود لباس هاش رو که من نظر بدم یه لحظه بغضم گرفت ! وقتی ازدواج کنه خیلی دلم براش تنگ میشه ...

- غروب آقای همسر اومد ، مثل همیشه خسته و غمگین . شام هم نخورد . خیلی احساس تنهایی کردم ، به گوشی و هندزفری پناه بردم طبق معمول. 

۲۱ ۱

خانه سالمندان

خیلی وقته که دارم به این موضوع فکر میکنم شاید از وقتی که مامانی از پا افتاد و همه رو درگیر کرد ، از هشت سال پیش ...
مامانی دیگه ما رو نمیشناخت، راه نمیتونست بره ، حتی خودش نمیتونست غذا بخوره. اکثرا من همدمش بودم ، یه دختر 17 ساله که تنها رفیقش شده بود مادربزرگی که حالا دیگه اون رو به خاطر نمی آورد...
مانا صداش میکردم شاید بخاطر اینکه دوست داشتم همیشه بمونه، پوشکش میکردیم از همون موقع ها بود که اسم " پوشک بزرگسال " رو گذاشتم " مای مامانی " .
هیچوقت حرفی نمیزد. نمیدونم چرا ولی بعضی وقت ها تشنج میکرد. خیلی میترسیدم . صدای خس خس و به زور نفس کشیدنش رو یادم نمیره ...
.
گفته بودم که نزدیک خونمون یه خانه سالمندان هست . بعداز ظهر های تابستون همیشه حیاطش رو آب پاشی میکنن و یه سری از پیرمرد ها و پیرزن ها توی حیاط میشینن یا قدم میزنن. یه سری دیگه هم که روی ویلچر نشستن، بالای توی بالکن میشینن و خیابون و یا حیاط رو تماشا میکنن. شاید به نظر مسخره بیاد ولی انگار خوشحالن. همیشه شنیده بودم که کسایی که میرن خانه سالمندان افسرده میشن و ناراحتن و به یک ماه نرسیده میمیرن! ولی انگار این خونه فرق میکنه ، با اینکه به نظر کوچیک میاد ولی اهالی داخلش خوشحالن. بعضی شب ها صدای موسیقی ازش میاد ...
دلم میخواد اگه پیر شدم و نتونستم به تنهایی زندگی کنم منو ببرن خانه سالمندان، مهم نیس که به یک ماه نرسیده بمیرم. از تنهایی بدم نمیاد ، ولی وقتی خودم نتونم کارهای خودم رو انجام بدم به نظرم خانه سالمندان بهترین گزینه س.

۱۳ ۱

از ماست که بر ماست

حوصله نداشتم ،حوصله هیچکس را بجز او نداشتم. غروب اولین جمعه پاییز، من و او در خیابان ولیعصر...

قدم زدن را ترجیح میدادم ولی آمده بودیم که برویم. مقصد خیابان ولیعصر نبود. 

رسیدیم. 

برای اولین بار با خودم فکر کردم که کاش پیشنهاد آنها را قبول میکردم، کاش طبقه بالای خانه شان زندگی میکردم ،که آنها اینقدر تنها نباشند. 

اگر آنها میفهمیدند که دخالت های بی موردشان چقدر باعث آزار من میشود قطعا همانجا زندگی میکردم. اما افسوس...

کمی تنها بودن هیچکس را نمیکشد، آنها که من را دوست نداشتند پس تنهایشان میگذارم. 

از ما ست که بر ما ست  ...

۱۹ ۹

بامدادِ خمار

 

 

 

کتاب میخونم ، طبق معمول . هم زمان به آهنگ هم گوش میدم ...

" بی مقدمه گفت : میخواهم بیایم خواستگاری ...

دلم فرو ریخت : نمیشود "

و صدای چاوشی که میگه : لعنت به این دیدار ...

از تناسبِ این قسمت از کتاب با این آهنگ خنده م میگیره . باز هم کتاب میخونمُ باز هم تناسب ...

فکر میکنم ، به اینکه شاید یه چیزهایی از خودم بنویسم ...

شاید وقتش باشه ...

۱۵ ۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان