همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

توی همون وقتها

داشت تعریف میکرد که فلانی گفته چرا " اون " رو با خودتون نیاوردید؟
" اون " میخواست بگه که زمانی که بیرون بردن من وظیفه شما بود این کار رو نمیکردید ، من اون دو سالی که تابستون ، هرشب گریه کردم ، من توی 15،16 سالگی ، من بعد از قضیه اون لعنتی ،من توی اون روزها و شب ها تموم شدم. فکر میکنی الان زنده م ؟ یه عروسک چینی ام با چشم های شیشه ای ،هیچی رو نمیبینم ،هیچی رو نمیفهمم ،با یه ضربه ،با یه تلنگر ،میشکنم ،پودر میشم و میرم به درک !
منو میبینی؟ من یه هیولا م ...

۱۳

عشق نام کوچک توست

قبلا خیلی تو را میدیدم. آنجا ، کنار آن درخت بزرگ ایستاده بودی، همان پیراهن مشکی مردانه ات را پوشیده بودی و باد موهایت را نوازش میکرد ...
من هر دفعه از کسی فرار میکردم و تو من را در آغوش پر مهرت جای میدادی و من آرام میشدم ...
هیچوقت با من حرف نزدی یادت هست ؟
مرد مشکی پوش رویاهای من، اگر این بار باز هم به سراغ من آمدی آهسته و آرام نامت را در گوشم زمزمه کن ،عشق نام کوچک تو ست ...
۳۱ ۱

میخندیدیم...

در مورد چهره خانوم ها حرف میزدیم ...
.
میگم : حال میکنی ها، با سر افتادی توی کوزه عسل، خیلی خوش شانسی ...
میگه : نیس تو خوش شانس نیستی .
میگم : نه والا ، من 100 تا تخمه بخورم 99 تاش کرمو عه و اشاره میکنم به ظرف تخمه
میگه : خلایق هر چه لایق
.

۱۳ ۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان