همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

و بالاخره

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آمده :))

چشممان روشن ، داداش بزرگه مان آمده مرخصی میان دوره :))))
.
یه سرباز چی ها میتونه با خودش ببره که توی پادگان بخوره ؟
۱۸ ۱۵

خوب بگردید

داداش بزرگه یه سری وسایلش رو داده من آوردم خونمون براش نگه دارم تا وقتی که برمیگرده.
بهش میگم اینارو کجا قایم کرده بودی که من ندیدم ؟ میگه توی کشوی لباس هام .
میگم من صد دفعه کشو ت رو کشتم ولی اینا رو ندیده بودم !
میگه اگه قرار بود تو ببینی که مامان هم میدید !!
۱۰ ۷

حیف که عمه مون یکیه

یه برنامه غذایی داشتم صبح ها توش یه لیوان قهوه داشت ! از اونجایی که ماگ مخصوص خودمو دارم به اندازه ماگ م قهوه درست میکردم . دیروز از " کوه " پرسیدم قهوه ضرر داره ؟ گفت یه فنجونش در روز نه . گنجایش ماگ من به نظرم ۴ یا ۵ تا فنجون قهوه خوریه :||
بگم برنامه غذایی م رو از داداش بزرگه گرفته بودم ؟
۱۶ ۹

بالاخره :))

امروز داداش بزرگه اومد کیفم رو آورد . در نتیجه بیگودی ها بالاخره رسیدن به خونه ، من این موفقیت رو به خودم و شما تبریک میگم =))
.
- به داداش بزرگه میگم ماکارونی رو با سس خرسی میخوری یا سس فلفل ؟
میگه : مامان هم همه ش ماکارونی میپزه.
میگم شانس نداری خدایی وگرنه من امروز ماکارونی نمیپختم .
.
شما هم میرین خونه خواهرتون هیچی نمیخورین یا فقط داداش های من اینجورین؟
۹ ۹

پیش دستی

رفته بودم به بابا اینا کمک کنم . داشتیم ابزار ها رو جمع میکردیم، بابا گفت اون پیش دستی ها رو هم بردار . هرچی گشتم هیچ پیش دستی ای ندیدم ! در آخر به بابا گفتم بابا پیشدستی نیس که . بابا با همون خونسردی خاص خودش اومد یه ابزار از روی زمین برداشت گفت ایناهاش!  من :||
گفتم این پیشدستی نیست که گیره ست ! حداقل من بهش میگم گیره پرتابل ...
خلاصه دو هفته ء تمام با داداش ها و جناب همسر به پیش دستی خندیدیم تا اینکه چند روز پیش دوباره اون موجود نازنین رو دیدم البته توی دی جی کالا و فهمیدم چون بابا تند حرف میزنه ما چهار تا اشتباه میشندیم ! این شما و این هم پیشدستی :||
۱۰ ۱۰

یه مرد ...

بهش گفته بودم حواسم نبود بهت بگم فلان چیز رو از بازار برام‌ بگیری .
امروز زنگ زد گفت بازارم، اون روزی یادته گفتی فلان چیز رو میخوام ؟ برات گرفتمش.
.
پ.ن : نیم کیلو باش ولی مرد باش!
۱۳ ۱۱

خواب های خوب

میگم : شبت بخیر. خوب بخوابی خوابای خوب خوب ببینی.
میگه : چون تو گفتی حتما خواب های خوب میبینم 😁
میگم : دیگه گذاشتمت تو رودروایسی ، مجبور ببینی 😂
.
از سری مکالمات خواهر و برادری
۵ ۷

مکالمه

میگم : یه ماهه نرفتم باشگاه ...
میگه : حتما وزن اضافه کردی ...
میگم : نه بابا غذامو کم کردم ، یه سری چیزا رو حذف کردم ، فقط بعضی وقتها پاستیل خوردم
میگه : کوفتت نشده ؟
.
پ‌.ن : از جمله مکالمات اینجانب با داداش بزرگه .
+ ما به بیداری دچاریم ...
۹ ۶

خاطره جات

بیشتر خاطراتی که از مدرسه رفتن داداش بزرگه دارم از کاردستی هاش ، یعنی کاردستی هایی که من براش درست کردمه . کلاس چهارم که بود یبار قرار بود از واقعه غدیر نقاشی بکشنو ببرن مدرسه . دقیقا یادم نیست که چیکار کرده بود و چجوری اذیتم کرده بود که من گفتم من نقاشی نمیکشم برات و بابا مسئولیت نقاشیش رو به عهده گرفت. اینکه نقاشیش افتضاح شده بود به کنار ، ته ته نقاشی یه پرچم کشیده بود دست حضرت علی روش هم نوشته بود " یا حسین " ! طفلی داداش بزرگه اینقدر گریه کرد که خوابش برد ، بعد من وارد عمل شدم و براش نقاشی کشیدم و گذاشتم روی کیفش که صبح ببره مدرسه .
.
عیدتون مبارک :)

۱۶ ۱۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان