۱۷ مطلب با موضوع «خوب ، بد ، زشت» ثبت شده است

؛

کار از نقطه ویرگول گذاشتن گذشته ، باید خط چین بکشیم ...
  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶

    .

    قبلا شب ها که میخواستم خیاطی کنم بابا بهم میگفت : " مگه روز رو ازت گرفتن بابا ؟ "
    مرد خونه از صبح رفته که به خانواده ش سر بزنه . البته منم دلم میخواست باهاش برم ولی وسواسیِ درونم میگفت بمون به کارهات برس و خونه و زندگیت رو سر و سامون بده ، در نتیجه من نرفتم ...
    از ظهر منتظرم که مرد خونه بیاد و غذا بخوریم . چند دقیقه پیش زنگ زد که میام حالا ، تو شام ات رو بخور :/
  • ۱۲
  • نظرات [ ۸ ]
    • خانومی
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶

    ساعت 9 شب !

    بیشعور بودن بعضی آدم ها چیز جدیدی نیست ، تموم شدن صبر آدم ها هم چیز جدیدی نیست . فقط یه روزی ، یه جایی ، یه وقتی آدم حس میکنه که این آدم رو زیادی تحمل کرده . اصلا اهمیتی نداره که اون فرد چه نسبتی با آدم داره . میتونه یه دوست معمولی ، یا صمیمی ، غریبه یا فامیل یا ... باشه .
    آشغال ها رو زود تر از زندگی تون بندازید بیرون ، قبل از اینکه تمام زندگی تون رو به گند بکشن ...

  • ۱۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵

    حلال و حروم

    چهارشنبه و پنجشنبه رو نرفتم سرکار چون پنجشنبه امتحان داشتم ، البته اگه شما توی این دو روز درس خوندید منم درس خوندم !
    به رییسم زنگ زدم و گفتم اگه میشه دوستم جام بره و اونم قبول کرد . سه شنبه من 190  نفر رو انتخاب واحد هاشون رو چک کردم ، به طور متوسط هر کدوم از این 190 نفر 6 تا درس انتخاب کرده بودن که باید با یه سایت مرجع مقایسه میکردم ببینم درسته یا نه و اگه درست نبود باید یادداشت میکردم . و من سه شنبه فقط تا ساعت 2 و نیم موندم موسسه .
    امروز به دوستم میگم چه خبر ؟ میگه امروز نرفتم ، گفتم خب دیروز چقدر زدی ؟ میگه 3 صفحه !!!! سه صفحه یعنی فقط و فقط 60 تا رکورد ! البته توقع نداشتم مثل من سرعتی کار کنه ولی انتظار هم نداشتم از 8 صبح تا 4 بعداز ظهر زیر 100 تا چک کرده باشه .
    اینکه مدیر آموزش ( رییسم ) خیلی بد اخلاقه ( با بقیه بد اخلاقه ، با من و این دوستم به شدت مهربونه ) و اینکه بقیه همکار ها همیشه میگن کار رو کش بده که گند بخوره به کارهاش دلیل نمیشه که من کاری رو که میخوام توی 3 روز جمعش کنم رو تا یه هفته کش بدم . من معتقدم پول حلال حتی اگه کم هم باشه خیلی بیشتر برای آدم می مونه و برکت داره ...
    پ.ن : قضاوت نکنیم !

  • ۱۱
  • نظرات [ ۸ ]
    • خانومی
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵

    بهترین دوست

    توی عروسی نشسته بودم ولی بغض کرده بودم ! از اینکه بهترین دوستم هفته دیگه قرار بود براش خواستگار بیاد ناراحت بودم! صد دفعه توی عروسی بهش گفتم تو اگه شوهر کنی و بری من دلم برات تنگ میشه و چشمام پر اشک شد. حتی به من نگفته بود که قراره نامزد کنه ، بعد تر حتی به من نگفت که قراره عقد کنه و بعد تر حتی نگفت عقد کرده !
    بهترین دوستم بود و بهترین دوستش بودم ولی ...
    .
    بهترین دوست ها ، روزتون مبارک :)
  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • خانومی
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵

    زمان میبره ...

    - به همه چی شک داشتم ، از روشن بودن روز تا سیاهی شب ! حس میکردم عالم و آدم دارن نقش بازی میکنن و دروغ میگن، البته هنوزم به یه سری چیزها مشکوکم...

    .

    - بین آدم هایی زندگی میکنیم که علاقه شدیدی به جلب توجه دارن و اختراعات و اکتشافات جدید و عجیب و غریبی دارن واسه خودشون . میپردازیم به اندکی از این اکتشافات...

    . آیا میدونستید وقتی شربت آلوئه ورا بخورید پا درد تون خوب میشه ؟ 

    .آیا میدونستید این هفت و هشت هایی که توی نوار قلب هست نشان دهنده استرسه و نوار یه قلب سالم باید صاف باشه ؟

    .آیا میدونستید گوشت گنجشک باعث تقویت سوی چشم میشه ؟ کافیست یکبار امتحان کنید .

    خب دیگه واسه امروز اطلاعات عمومی تون خیلی زیاد شد ، بقیه ش باشه برای بعد ...

    .

    - نمیخوام بی انصاف باشم ، میفهمم که آدم ها وقتی پیر میشن احتیاج به توجه بیشتری دارن و باید بیشتر حواسمون بهشون باشه . اینم میفهمم که خیلی برای آدم دردناکه که بچه به دنیا بیاری ، بزرگش کنی ، ازدواج کنه و بره دنبال زندگیش . 

    .

    - من دارم سعی خودم رو میکنم ولی یهو تغییر کردن من مثل یهو خم کردن و زاویه 90 درجه ساختن با رشته ست ، یهویی نمیشه ،میشکنه ، نابود میشه . زمان میخوام ولی قول هم نمیدم همه چی باب میل تو باشه ...

    .

    - رفته بودم روی لبه دیوار و داشتم برگ مو میچیدم و به این فکر میکردم که اگه دامن شلواری م زیر پام گیر کنه از اون بالا میوفتم پایین و میمیرم .

    فکر میکردم کاش توی یه شهر دور افتاده و دور از هر آشنا و فامیلی زندگی میکردیم عوضش یه باغچه داشتیم که توش سبزی می کاشتیم ...

    .

    - آش پخته بودم که واسه عصرونه بریم بیرون و یه روز واسه خودمون زندگی کنیم . میگفت بریم دریاچه ولی من میگفتم بریم چیتگر . 

    خوش گذشت ،خیلی زیاد . گفتیم و خندیدیم و لذت بردیم .

  • ۹
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • خانومی
    • شنبه ۴ ارديبهشت ۹۵

    توفیق اجباری

    - رفتیم شاه عبدالعظیم، از من بعید بود ولی اشکم داشت در می اومد ! کل چیزهایی که از خدا میخواستم به کنار ،من فقط برای یک نفر دعا کردم .
    نصیحت : هیچوقت، هیچوقت با مامانتون نرید اینجور جا ها ،چون نه میتونید گریه کنید نه میتونید آسایش داشته باشید ...
    .
    - اینکه آدم از نظر بقیه ( جنس مخالف ) خوشگل باشه یا نباشه هیچ اهمیتی نداره، اونی که آدم رو دوست داره در هر صورتی آدم رو خوشگل میبینه حتی اگه واقعا زشت ترین آدم دنیا باشی .آدم باید خوشبخت باشه ،آدم باید از نظر خودش خوشبخت باشه ...
    .
    - حال و حوصله عکس گذاشتن ندارم ولی توضیح عکسم این بود که میخوام چادری باشم ،کلی فکر کردم ،کلی سبک و سنگین کردم و به این نتیجه رسیدم که میخوام چادری باشم .
  • ۲۳
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • خانومی
    • جمعه ۱۳ فروردين ۹۵

    یه پست بی ربط

    - مثل هوای بهاری شدیم ،یه ساعت اینقدر خوب و دوست داشتنی ایم که میشه برامون مرد ، یه ساعت دیگه اینقدر بد اخلاق و نچسبیم که میشه ما رو کشت ! رفتار ثابتی نداریم این روزها ولی کلا روزهای خوبی داریم .
    .
    - دوست های خوب نعمتن حتی اگه مجازی باشن .
    .
    - چهره زیبایی ندارم ولی نمیدونم چی توی چهره ام هست که هر وقت به یه بچه لبخند میزنم اونم بهم لبخند میزنه.
    داشت منو نگاه میکرد ،بهش لبخند زدم ، خندید. حتی از لابلای قفسه های فروشگاه به زور منو نگاه میکرد و لبخند میزد ، خیلی دوستش داشتم . از آغوش پدرش به آغوش مادرش رفت و خرید هاشون رو برداشتن و رفتن ...
    .
    - بخند ، بخند که وقتی اخم میکنی من گریه م میگیره ، بخند ...
  • ۲۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • خانومی
    • دوشنبه ۹ فروردين ۹۵

    بوی عید میاد

    امروز به نظرم هوا خیلی کثیف ولی بهاری بود ،عید داره میاد. هرچقدر که برای آمدن عید و خونه تکونی و اینجور چیزها ذوق دارم همون قدر هم از  عید دیدنی و توی خونه موندن بیزارم.
    با اینکه تمام الگو هام رو کشیدم ولی اصلا دلم نمیخواد برای عید لباس بدوزم. البته اینا همه حرفه، به محض اینکه پارچه خریدم نظرم عوض میشه :)
    .
    به داداش بزرگه میگم پررو خان جواب منو نمیدی؟
    میخنده ...
    .
    صورتم رو میچسبونم به صورتش، میگم داداشم منو چند تا دوست داری؟
    میگه : خل نیستی تو ؟
    شکلات رو میبرم سمت دهنش ...
    میگه : سنگه؟
    میگم : آره از کف آکواریوم برداشتم.
    آخرش هم اول شکلات ها رو بررسی کرد بعد خورد :/
    .
    خوابم میاد !!
    .

  • ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • خانومی
    • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴

    این همه صداقت لازم نیست !

    بعضی وقت ها دلم میخواد یه قیچی بگیرم دستم ،مثل روزهایی که الگو میکشم و کاغذ ها رو قیچی میکنم و دوباره به هم میچسبونم ،آدم ها رو قیچی کنم و دوباره به هم بچسبونم. 

    بد اخلاقی ها شون ، نا مردی هاشون ،دل شکستن هاشون رو جدا کنم بعد تموم مهربونی ها شون و خوبی هاشون رو کنار هم بچسبونم . اینجوری خیلی دوست داشتنی تر میشن ،خیلی ...

    .

    شما هم مثل من از اینکه به کسی پیام بدین و جوابتون رو نده ناراحت میشین؟ 

    .

    اینکه آدم ها اولویت هایی دارن برام کاملا قابل فهمه ولی اینکه اشیا از آدم ها اولویت بیشتری دارن رو نمیفهمم! نمیفهمم چطور میشه که ببینی کسی ناراحته و براش کاری نکنی، یا مشکلات کسی رو ببینی و کمکش نکنی، حتی ازت کمک بخواد و به روی خودت نیاری! 

    .

    عکس این پست چت با داداش بزرگه س ،عاشق صداقتش شدم اصلا ...

    .

    این نیز بگذرد ...

  • ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • خانومی
    • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴
    همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...