همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

عشق

میدونی مَرد من بلد نیستم با ناز و عشوه حرف بزنم ، حتی بلد نیستم مو رنگ کنم دلبر بشم ، اصلا فکر نکنم این چیز ها توی من تغییری ایجاد کنن ...
نهایت دلبرانه بودن من اینه که یه لاک بزنم و خط چشم بکشم . عوضش عاشقانه هام رو میریزم توی خورشت قیمه و قورمه سبزی . دوستت دارم هام رو لای برگ مو میپیچم و برات باهاشون دلمه میپزم . عصر ها " عاشقتم " هام عطر کیک وانیلی گردویی میگیره و پُر میشه توی تمام خونه و با یه لیوان چای دارچین به استقبالت میام .
میدونی دوستت دارم ها برای من جور دیگه ای معنی میشه  ...
۲۰ ۱۷

وا !

در حالی که با پشتی ها برای خودمان روی بالکن خانه پدری در شهرستان سایه بان درست کرده ایم و ویو مان این است پست مینویسیم ...
( فرض تون این باشه که من آدم‌ جالبی نیستم ! ) طبیعتا اینجا وطن مامانه و روزه ش درسته و من نه . در نتیجه اینجا همه جز مامانم روزه خواریم :/ دیروز که ما اومدیم آقاجون و صُغی هم اینجا بودن ( طبیعتا آقاجون اینا هم اینجا خونه دارن و روزه ن ) . صادقانه بگم ، صد سال هم که از پیوستن صُغی به خانواده گذشته باشه هرچقدر هم خوب و مهربون و کیوت باشه من دوستش ندارم. خلاصه که هر وقت که ما اینجاییم اونم اینجاس انگار نه انگار که باید بره خونشون . خلاصه که ما اومدیم و بساط چایی به راه بود دایی هم اومده بود . دیدم آقامون چاییش رو برداشت آورد توی آشپزخونه یواشکی خورد گفت اینا روزه ن روم نمیشه چایی بخورم  :||
بعد تر آقاجون داشت میرفت خونشون به صُغی گفت بیا بریم و صُغی مایل نبود بره گفت میام حالا و نمیخواست بره ! گفتم آقاجون ببرش مامانمم ببر ما میخوایم غذا بخوریم معذبیم و بالاخره با بی میلی رفت . مامان میگه ناراحت شد بیرونش کردی :/

۱۰ ۶

خویش خواه

چند وقت پیش بود ، نمیدونم . نشسته بودم با خودم فکر میکردم که تا کی میخوایم دلسوز بقیه باشیم و اونها رو بزاریم اولین اولویت زندگی مون ؟ از وقتی رفته بودم معاینه چشم فهمیده بودم که چشمم ضعیف شده ولی وقت نکرده بودم برم دکتر . یه تیکه از دندونم شکسته بود و باز هم وقت نکرده بودم برم دکتر !! چپ و راست خرده فرمایش های اطرافیان میرسید و وقت نمیکردیم هم به اونا برسیم هم به خودمون ، به سلامتی مون !
اونجا بود که تصمیم گرفتم ، گفتم لزومی نداره حواسم به خوب بودن حال دل بقیه باشه . قرار نیست به همه کمک کنم ، اوقات فراغت و وقت های استراحتم رو براشون خرج کنم و لزومی نداره حال بقیه رو بپرسم . از اون روز به بعد بیشتر به خودم رسیدم ، کرم روز و شبم ، مسواک و نظم و ترتیب فراموشم نشد . یه روزایی فقط برای دل خودم کاری رو انجام دادم ، استراحت کردم ، قدم زدم ، نفس کشیدم و از آفتاب فرار کردم ! به فکر مغز گردوی لای خرما نبودم و اگه حال نداشتم شام نپختم . کم کم دکتر هام رو رفتم ، آزمایش دادم ، دستم کبود شد ، نگران شدم و حتی سعی کردم بیشتر حواسم به سلامتیم باشه . به جای احوالپرسی از دیگران کتاب خوندم ، فیلم دیدم و موزیک گوش کردم . کمتر خوابیدم ، کمتر حرف زدم ، بیشتر گوش کردم و بیشتر خندیدم . خلاصه که دارم آدم خودخواهی میشم که اولین اولویتش خودشه دومیش زندگیش . تا حالا هم کسی از خودخواهی و اینکه سرش به کار خودش بوده نمرده!
۱۵ ۱۳

اندر احوالات من

ساعت یازده بود که پیش خودم گفتم نه ، امروز حال و حوصله کار کردن رو ندارم ...
.
پاشدم خونه رو جارو زدم ، ظرف های توی آبچکون رو جمع کردم گذاشتم توی کابینت ، ظرف کثیف ها رو شستم . کشو ها رو مرتب کردم ، بادمجون سرخ کردم ، لباس شستم پهن کردم ، یخچال و فریزر رو تمیز و مرتب کردم ، گردگیری کردم ، توالت رو شستم و الان دراز کشیدم فیلم ببینم !!
خوبه حوصله نداشتم :/
وسواسم ندارم :||
۱۲ ۱۵

خدا حفظم کنه !

پریروز صبح که از خواب بیدار شدم تلفنم زنگ خورد ، دیدم شماره ش عجیب غریبه گفتم حتما داداش بزرگه ست ^_^
جواب دادم ، همینجوری داشتیم حرف میزدیم پرسیدم تقسیم شدی ؟ کجا افتادی ؟ جواب نداد ! پرسید کجایی ؟ گفتم خونه . گفت خونه ؟؟؟؟ آقای فلانی هست ؟
و اونجا بود که من فهمیدم این داداش بزرگه نیست !!
.
پ.ن : صداش خیلی شبیه داداش بزرگه بود .
۷ ۱۱

سورپرایز

امروز ظهر مرد خونه وقت دندونپزشکی داشت ، رفت دندونپزشکی پاشدم واسش سوپ پختم خونه رو جمع و جور کردم و نشستم به پَس دوز کردن دمپای شلوار ...
با یه لبخند بزرگ و دو تا پیتزا از راه رسید و گفت بدو بیا پیتزا خریدم برات و رفت دست و صورتش رو بشوره ، براش سس تند آوردم و نشستم به دوخت و دوز . اومد گفت باز کن بخوریم دیگه :)) گفتم من روزه م !! درحالی که شوکه شده بود سرش رو انداخت پایین ۵ دقیقه توی همون وضعیت بود بعد گفت عه یادم رفته بود روزه ای !
طفلک اومد منو غافلگیر کنه خودش غافلگیر شد !!
۷ ۱۱

طفلک اِلی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عیدی

من نوه اولم و تا ۸ سال تک فرزند بودم ، اصولا عیدی های توپی میگرفتم ( اون قدیما که عیدی دادن مد بود ! ) . یادمه یه سال ۴۰ هزار تومن عیدی گرفتم . با مامان و بابا رفتیم طلا فروشی ، دو تا النگوی توپُر برام خریدن شدن ۳۹ تومن ، هزار تومنش رو هم گذاشتن جیب شون ! بعد ها به نظرم سر خریدن خونه این النگو ها و سایر طلا هامو فروختن ...
یعنی من از هرکدوم از پس انداز ها و عیدی هایی که قرار بود برام نگه دارن بعدا بهم پس بدن بگذرم از این دو تا النگو نمیگذرم ، نامردا دو تا النگو به من بدهکارید!!!
۱۰ ۶

شانسم نداریم به قرآن

مامان میگفت وقتی سه چار ساله بودم برام حساب باز کردن به مبلغ ۱۰ هزار تومن . طبیعتا اون زمون میشد با ده تومن طلا خرید ولی برام طلا نخریده بودن ، حساب پس انداز باز کرده بودن ...
۱۴ ۱۵ سال بعد وقتی ۱۸ سالم شد طلا حدودا گرمی ۱۷ هزار تومن بود ، رفتم حساب پس اندازم رو بستم ، پول من همون ۱۰ هزار تومن بود ، حتی یدونه صد تومنی هم روش نرفته بود !!
۹ ۱۲

حالا ما !

حالا اگه تلگرام نداشته باشیم به عهد دقیانوس برنمیگردیم با دود به هم پیام نمیدیم، شاید به پیام رسان های داخلی هم نپیوندیم ، ما ایستاده میمیریم اما سر خم نمیکنیم!
۷ ۹
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان