همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

چرخ چرخ ، چرخِ خیاطی

نشسته بودم مثل دخترای خوب واسه خودم خیاطی میکردم که چرخ خیاطی دیگه ندوخت ! یعنی پا رو روی پدال فشار میدادی سوزن حرکت نمیکرد :/
با لب و لوچه ای آویزون رو کردم به آقای همسر که بیا ببین این چش شده ، هیچی دیگه از حدودای ساعت ۴ تا حالا درگیرشه و من امیدوارم که درست شه ...
۱۵ ۸

بازم موردی

۱ - اول از همه براتون بگم که ماهی رو دیدم . بسیااااااااار زیبا و خونگرم و مهربون و ماه بود . دلتون بسوزه :))
.
۲ - کسی بهم زنگ زد گفت چقدر میگیری یه پالتو بدوزی ؟ حداقل قیمتت چنده ؟ منم گفتم . دو سه بار پرسید و بعد گفت تماس میگیرم قطع کرد . امروز جریان رو به دوستم گفتم متوجه شدم ۱/۳ قیمتی که باید میگفتم گفتم . احتمالا خانومه فکر کرد من عقب مونده ذهنی ام و دیگه هم زنگ نمیزنه 😐
.
۳ - همیشه اون چیزی که انتظار داریم نمیشه ...
.
۴ - من عاشق اینم که برای فردا ناهار آقامون غذا ، سالاد/ماست و این جور چیز ها درست کنم بریزم توی ظرف های در دار . من عاشق این کارهای زنونه م ...
.
۵ - هوا سرد شده ها ...
.
۶ - هزاری ام که من بگم من دیگه هیچی نمیدوزم برای خودم علی الخصوص پالتو ، خودم میدونم که دارم حرف مفت میزنم 😐 میدونید من چند تا پالتو دارم ؟ ۶ تا و همه رو هم خودم دوختم . الان من دلم پالتو میخواد
.
۲۱ ۱۰

یک روز با لیدی

صبح وقتی از خواب بیدار شدم ساعت ۸ و ۲۵ دقیقه بود . تلوزیون روشن کردم و منتظر شروع شدن " حالا خورشید " شدم . کم کم برای خودم قهوه دم کردم و رفتم دوش گرفتم . صبحانه خوردم . روز آغاز شد ! اول با جارو کردن شروع کردم بعد گردگیری و بعد طی کشیدن کف خونه / آشپزخونه و شستن توالت . لباس های شسته شده رو تا کردم و به این نتیجه رسیدم که اوه چقدر کشو ها نامرتبند، پس لباس های کشو ها رو خالی و دوباره تا و مرتب کردم ‌. یهو گفتم کاش حوله ها رو هم بشورم . حوله ها رو ریختم توی ماشین و برای خودم غذا گرم کردم . پلاستیک های کنترل ها رو درآوردم و تمیزشون کردم و دوباره جلد شون کردم ! و همزمان ناهار هم خوردم . این وسط ها نمازمم خوندم . حوله ها رو پهن کردم یه دستمال نخی کشیدم به ماشین لباسشویی و تند لباس پوشیدم رفتم باشگاه . یکساعت و نیم ورزش کردیم که اینو شرح نمیدم براتون . سر راه برگشت رفتم تره بار و خرید کردم رفتم نونوایی نون نداشت و از نزدیک خونه دوغ خریدم نزدیک سه لیتر دوغ شد ۷۲۰۰ !!  توی راه با زینب درباره قورمه سبزی حرف میزدیم و من فکر کردم شام قورمه سبزی بزارم . از در که وارد شدم تند تند لباسامو عوض کردم و پریدم توی آشپزخونه ( روم به دیوار قبلش دوش گرفتم :/ ) جمع کردنی ها رو جمع کردم ، شستنی ها رو شستم . قورمه سبزی رو بار گذاشتم لوبیا ها رو سوا گذاشتم بپزن چون خیس شون نکرده بودم آب شونو بعد از پخت بریزم دور . کاهو ها رو برگ برگ شستم و خیس کردم کتری گذاشتم برای چای و الان نشستم دارم استراحت میکنم . این روز همچنان ادامه دارد ..
و اما چای دم شد چند تا ماگ چایی خوردم ، سالاد هم درست کردم غذا هم پخت و برنج هم دم کردم حتی شام هم خوردیم . یه کم به پوست مبارکم رسیدم ، درس زبانم رو خوندم و حالا یک عالمه ظرف نشسته هست که برای من کمین کردن و من خسته تر از اینم که ظرف بشورم ولی خوابم نمیبره . شب همگی بخیر :)
۱۲ ۱۳

این داستان ، لیدی !

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

او

عزیزدلم
از اینکه میشنوم توی زندگیت مشکل داری و ناراضی هستی قلبم به درد میاد ولی ناراضی بودنت تقصیر من نیست ، حتی راه حلش هم دست من نیست وگرنه بدون درنگ اون رو بهت ارائه میدادم.
میدونم اینجا رو نمیخونی و چقدر خوبه که نمیخونی . توی همه ء زندگی ها مشکل هست . همه ء مشکل ها حل میشه مگه نه ؟ اینقدر سخت نگیر تا بهت سخت نگذره. هیچکس به اندازه ء من از خوشبختیت خوشحال نمیشه . تو خیلی حیف برای اینکه خوشبخت نباشی ، لطفا برو و خوشبخت شو .
۲۳

من

حرف که نمیخوام بزنم درباره چیزی ولی همینقدر بگم که مدتیه وسط بلند بلند با آهنگ خوندن هام ، وسط فکر کردن هام ، وسط تنهایی هام حتی وسط خندیدن هام بغضم میشکنه و قطره قطره اشک میریزم ...
خودم رو میبینم که دارم شیرجه میزنم ، از لبه ء پشت بوم به حیاط ، یا از هرجای دیگه ، بعد پیش خودم میگم اوه من شنا بلد نیستم ! غرق میشم ؟ نه .
فقط خسته م ، خسته م ، خسته م ، غمگینم ، غمگینم ، غمگینم ...
۱۳

برگ سنا

دیروز احساس انفجار داشتم ، حس میکردم چیزی روی دلم مونده در نتیجه یه کم برگ سنا دم کردم خوردم . همه چی خوب بود ، هییییچ اتفاق خاصی هم نیوفتاد. نصف شب با دلدرد از خواب بیدار شدم ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ بود . همه درد ها یهو شروع شد ، دلدرد ، سرگیجه ، حالت تهوع ! نهایتا ۱۰ ۲۰ دقیقه تحمل کردم بعد مرد خونه رو بیدار کردم گفتم پاشو من دارم میمیرم . پاشد برام آب قند آورد ( که گلاب به روتون چند دقیقه بعد همه ش رو بالا آوردم ) و حتی چایی نبات درست کرد و برام آورد . بالاخره کم کم حالم بهتر شد و خوابیدم ..
خلاصه که خودجوش برگ سنا نخورید .
۱۴ ۶

گرون نیست یه کم ؟

دیشب داشتم سرچ میکردم ببینم چجوری میتونم خودم نوار اریب درست کنم ( درست کردنش رو بلدم منتها میخواستم راه آسونه تری برای اتو کردنش پیدا کنم ) فهمیدم پایه ء دوخت نوار اریب داریم . چقدر من کوک زده بودم نوار اریب ها رو ، آه .
در بین این سرچ کردن ها متوجه شدم که پایه سردوزی با برش، پایه پلیسه و حتی پایه ء چین سوزنی هم داریم !! همینطور که اینا رو میدیدم لبخندم هم بزرگتر میشد =)))) خلاصه تصمیم گرفتم اینا رو بخرم . برآورد هزینه کردم دیدم بعله بدون در نظر گرفتن پول پیک ۱۲۵ تومن میشه . این در حالیه که من چرخ خیاطیم رو که یازده تا پایه هم داشت  ۲۵۰ تومن خریدم‌ :/ ( البته قدیم ) خلاصه که چار نفر پیدا شن برام گلریزون کنن من این پایه ها رو بخرم ، یه قیچی زیگزاگ هم میخوام که اونو میندازم گردن آقای خونه :))
۷ ۷

من

به زینب میگم اگه قرار بود یبار دیگه متولد بشم دوست داشتم یه کشور دیگه به دنیا بیام ، مسلمون هم نباشم !
۱۷ ۸

اندر احوالات باشگاه رفتن

صبح داشتم هندزفری به گوش و تند تند میرفتم باشگاه که یه آقای مسن ازم چیزی پرسید ، هندزفری رو درآوردم گفتم بله ؟ گفت دخترم مدتیه من توی مغازه م هستم میبینم شما میری باشگاه . میخواستم ازتون بپرسم که متاهل هستید یا مجرد ؟ و من فرمودم متاهل :))
.
خلاصه که باشگاه رفتن این مزیت ها رم داره ، از من گفتن بود :)))
۱۵ ۱۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان