همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

سورپرایز

امروز ظهر مرد خونه وقت دندونپزشکی داشت ، رفت دندونپزشکی پاشدم واسش سوپ پختم خونه رو جمع و جور کردم و نشستم به پَس دوز کردن دمپای شلوار ...
با یه لبخند بزرگ و دو تا پیتزا از راه رسید و گفت بدو بیا پیتزا خریدم برات و رفت دست و صورتش رو بشوره ، براش سس تند آوردم و نشستم به دوخت و دوز . اومد گفت باز کن بخوریم دیگه :)) گفتم من روزه م !! درحالی که شوکه شده بود سرش رو انداخت پایین ۵ دقیقه توی همون وضعیت بود بعد گفت عه یادم رفته بود روزه ای !
طفلک اومد منو غافلگیر کنه خودش غافلگیر شد !!
۷ ۱۱

طفلک اِلی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عیدی

من نوه اولم و تا ۸ سال تک فرزند بودم ، اصولا عیدی های توپی میگرفتم ( اون قدیما که عیدی دادن مد بود ! ) . یادمه یه سال ۴۰ هزار تومن عیدی گرفتم . با مامان و بابا رفتیم طلا فروشی ، دو تا النگوی توپُر برام خریدن شدن ۳۹ تومن ، هزار تومنش رو هم گذاشتن جیب شون ! بعد ها به نظرم سر خریدن خونه این النگو ها و سایر طلا هامو فروختن ...
یعنی من از هرکدوم از پس انداز ها و عیدی هایی که قرار بود برام نگه دارن بعدا بهم پس بدن بگذرم از این دو تا النگو نمیگذرم ، نامردا دو تا النگو به من بدهکارید!!!
۱۰ ۶

شانسم نداریم به قرآن

مامان میگفت وقتی سه چار ساله بودم برام حساب باز کردن به مبلغ ۱۰ هزار تومن . طبیعتا اون زمون میشد با ده تومن طلا خرید ولی برام طلا نخریده بودن ، حساب پس انداز باز کرده بودن ...
۱۴ ۱۵ سال بعد وقتی ۱۸ سالم شد طلا حدودا گرمی ۱۷ هزار تومن بود ، رفتم حساب پس اندازم رو بستم ، پول من همون ۱۰ هزار تومن بود ، حتی یدونه صد تومنی هم روش نرفته بود !!
۹ ۱۲

حالا ما !

حالا اگه تلگرام نداشته باشیم به عهد دقیانوس برنمیگردیم با دود به هم پیام نمیدیم، شاید به پیام رسان های داخلی هم نپیوندیم ، ما ایستاده میمیریم اما سر خم نمیکنیم!
۷ ۹

آنجا بر ما گذشت

ما برگشتیم خونمون ! چقدر دلم برای تهرانِ دود گرفته ء ابری و بارونیِ این روزا ، دلم برای خونه ء کوچولویِ بی حیاط مون تنگ شده بود !
ادامه غر هام رو بزنم دلم وا شه :))
رفتنی ما بودیم و تدابیر مادرانه ء مادر همسر و یه متکا و دو تا پتو و یه فلاسک چای و ۳ تا لیوان و قندون چینی ! ( یه لیوان کم بود ) و مادر همسر صد بار گفت مامان جون چرا سینی رو نیاوردی؟ و من عمدا سینی رو نیاورده بودم چون حالا سینی نباشه نمیمیریم حتی وجود قندون چینی هم از نظرم لزومی نداشت . یه جا هم بابا میخواست قرص ماشین بخوره مامان گفت عه آب نداریم ، من با بطری م توی لیوان شخصیم  ( این لیوان شخصی مثل ناموس آدم میمونه ) آب ریختم برای بابا و قرص رو خورد . بعد نیم ساعت بعد دیدم مامان خیلی ریز یه بطری از کیفش در آورد آب خورد =))
طفلک لیوانِ شخصی م دهنی شد :/ بگذریم .
این وسط ها داداش بزرگه هم داشت میرفت سربازی ، غم دوری هم داشت منو خفه میکرد و از خدا میخواستم که کسی با من حرف نزنه چون به محض اینکه دهن باز میکردم گریه م میگرفت . حتی تمام طول مسیر هربار که بیدار بودم بغض کرده بودم و یواشکی گریه کرده بودم ! آخه مگه چند تا داداش بزرگه دارم که یکیش رو هم بفرستن دزفول آموزشی ؟
از اولین ساعات ورود مون تا آخرین ساعتی که اونجا بودم هرکی هرچی هرجا گذاشته بود من مخاطب مادر میشدم که " مامان جون شما ندیدیش؟   یعنی فلان جا نیست ؟ شما هم بیا بگرد پیداش کنیم و ... "  و منو همچنان غم دوری از داداش بزرگه م داشت میکشت و هی دلم میخواست از ته دلم داد بزنم بااااباااا با من کاری نداشته باشید ، با من حرف نزنید اصلا ، من حالم خوب نیست ، اه  :|
حتی یه مورد مچ بند هم داشتیم که مادر میگفت تا ظهر قبل وضو دستم بود الان نمیدونم چیکارش کردم و ما وقتی برگشتیم تهران رفتیم خونه شون رو سر بزنیم دیدیم مچ بند معروف وسط اتاقه ( یعنی اصلا نبرده بودیمش!  )
- روز اول همه چی اوکی بود ، روز دوم صبح تا ما بیدار شدیم دیدیم بابا میگه من میخوام برم دکتر ! دیگه جمع ۴ نفری مون همه آماده شدیم بریم دکتر . من و مادر نشستیم توی ماشین و بابا و همسر رفتن دکتر . مثل اینکه تا وارد مطب دکتر شدن بابا برگشته گفته این هیچی حالیش نیست بریم یه دکتر درست حسابی ! ( طفلک دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بوده :| . من از همین تریبون ازش عذرخواهی میکنم )
- یک فقره مهمون هم داشتیم اون وسطا که نگم براتون از کف تون رفته . قبل اینکه مهمون مورد نظر بیاد من چایی دم کردم ، دیدم کتری آب نداره پُرش کردم گذاشتم جوش بیاد . مهمون که اومد میوه شیرینی و این چیزا آوردم اومدم نشستم تا آب جوش بیاد چایی بیارم .
مادر همسر : مامان جون چایی نداشتیم ؟
من : چایی دم کردم ، آب ریختم توی کتری . جوش بیاد چایی میارم .
مادر همسر : خب قوری رو میزاشتی روی گاز تا چایی زودتر دم بشه .
من : کتری آب نداشت ، چایی دم کردم ، آب ریختم توی کتری . جوش بیاد چایی میارم .
مادر همسر : عه کتری آب نداشت ؟
من : نه
و این مکالمه توی یه ربع بالای ۱۰ دفعه انجام شد تا دیگه من روم کم شد پاشدم رفتم نشستم توی آشپزخونه . نمیدونم چرا این کتری اینقدر دیر جوش اومد !
- روز آخر صبح با صدای در از خواب بیدار شدیم ، دیدیم بعله بابا رفته کارگر آورده که نمای ساختمان رو خوشگل کنن ! هرچی گفتیم پدر من ما فردا ۶ صبح باید بریم تهران هیچ تاثیری در پدر نداشت ! در نتیجه کارها رو انجام دادیم و ما برگشتیم اونا موندن ! البته همراه خودمون پتو ، متکا ، لیوان ها و فلاسک رو هم آوردیم یادم نیست قندون رو هم برگردوندیم یا نه . ولی دارید میرید سفر چیزهای اضافه ورندارید یه چیزی بردارید که اول به درد تون بخوره دوم بتونید راحت ببرید و بیاریدش!
خلاصه که سفر خوبی بود ، خوش هم گذشت ولی خوب شد که تموم شد :)
۱۹ ۱۱

سفرنامه خانوم و مشکلات

یه قضیه تی هم هست به نام سفر ! هر بار به مرد خونه میگم با مامانت اینا بریم سفر اونام تنهان گناه دارن و هربار ...
من آدم جالبی نیستم ، تعداد ساعت مشخصی میتونم شنونده خوبی باشم و اگه صبح به میل خودم از خواب بیدار نشده باشم اون تعداد ساعت تا یک پنجم کاهش می یابد  ! حالا شما تصور کنید که با پدر و مادر همسر بریم سفر، صبح بیدار مون نمیکنن ولی از ۶ صبح اینقدر سر و صدا میکنن تا مجبور شی بیدار شی =)) البته این بیدار شدن خودش مساله ای نیست ولی من بعدش تا ساعت ها ( حتی دیده شده تا خوابِ بعدی ) شاید ۵ تا جمله هم حرف نمیزنم . این در حالیه که مادر همسر بدون توقف تا خوابِ بعدی حرف میزنه ! ( دیده شده یه گلایه رو ۵ بار گفته ) میفرمودم ؛ همون روز اول سفر اوکیه همه چی خوبه و خوش میگذره . از روز دوم من پیش خودم میگم عجب کاری کردم اومدما، کاش زودتر برگردیم خونمون !
یکی دیگه از خصوصیاتم اینه که من هرچی بخوام رو برمیدارم با خودم . الآن توی ساک ما دو دست لباس ، حوله بدن و دست و دستمال توالت ، شارژر، پاوربانک، دوربین ، رَم ، چند تا روسری ، یه مانتو(!) ، کیف لوازم شوینده ، شخصی و بهداشتی ( شامل صابون دست و صورت ، لیف ، شامپو بدن مسافرتی ، شونه ، ناخن گیر ، سوهان ناخن )،  جوراب و خلاصه هرچیزی که بهش احتیاج داریم هست . طبیعتا چیزی رو اگه بردارم دوباره میزارم سر جاش . مشکل من اینه که مادر همسر از توی ساک وسیله های خودش که طبیعتا خودشم آماده ش کرده یه چیز برمیداره دو ساعت بعد رو به من : مامان جون فلان چیزم نیاوردی؟ فلان وسیله م رو کجا گذاشتی ؟ و غیره :/ این در حالیه که دو تا ساک که هر کدوم دو برابر ساک ‌ما دو تا بود آوردن. فضول نیستما ولی دوست دارم بدونم توی اون دو تا چی هست که هیچی رم نیاوردن . روز اول برای بابا لباس خواستیم مامان گفت نیاوردم که :/ این جمله بیشتر حس فضولی منو برانگیخت ...
من عادت ندارم اینقدر مخاطب قرار بگیرم ولی خب مثلا اگه نمکدون نباشه مامان با لحن سرزنش گر خطاب به من : مامان جون نمکدونم نیاوردی؟ و من :||
من نمیدونم آب اینجا نمیسازه بهم یا هواش، از وقتی پا مون رو گذاشتیم اینجا دلم درد میکنه صد تا چایی نباتم خوردما ولی انگار نه انگار ..
.
خلاصه که با کسی سفر کنید که حداقل مسئولیت کار های خودش رو گردن بگیره و کارهای خودش رو خودش انجام بده ! و به پدر و مادر خود نیکی کنید :))
۱۷ ۹

ترسیده بودم !

بزارید اعتراف کنم ، وسواس من به وزن و سایز از اونجا شروع شد که یه روز غروب با دوستم رفتم مانتو بخره ! خیابون پایینی خونه ما پر پاساژه توی این پاساژ ها پر مانتو فروشی . برای من مانتو خریدن هم مثل شیر خریدن می مونه میدونم چی میخوام میرم همونو برمیدارم. برام خیلی عجیب بود که آدم بخواد توی تمام مغازه ها بره . من میرم ، انتخاب میکنم ، سایزم رو پرو میکنم ، میخرم میام بیرون . یبار یکی از فروشنده ها بهم گفت خانوم شما مثل مرد ها خرید میکنید، زن ها میان اینجا همه رو میپوشن آخرشم نمیخرن ، میرن ! بگذریم .
با دوستم رفته بودم مانتو بخره ، به تک تک مغازه های مانتو فروشی سر زده بودیم ، از هر مغازه چندین مانتو رو پسندیده بود ، همه رو پوشیده بود ، یا اندازه ش نبود یا نپسندیده بود ! از تک تک فروشنده ها سوال کرده بودیم فلان سایز رو دارید ؟ از همه مانتو فروشی ها لباس هایی رو پسندیده بودیم‌ که اندازه ش نبودن !!
آخرش بالاخره یه چیزی خریدیم . من ساعت ۱۰ شب خونه بودم ، ۱۰ شب !!!!
برام دردناک بود ، تصور کردم برم لباس بخرم بعد سایزم رو نداشته باشن ، هیچی اندازه م نشه ، نکنه من چاق باشم ، نکنه من اینقدر چاق بشم که هیچ لباسی اندازم نشه . ترسیده بودم ! مترم رو گرفته بودم دستم ، اندازه میزدم ، حساب میکردم . دور کمر ۷۶ . ۷۶ ؟؟؟؟؟!!!!!! ۷۶ یعنی سایز ۳۸ !! من بااااید سایزم ۳۶ باشه نه ۳۸ ، چاق شدم ، خیلی چاق شدم . برم ورزش کنم ، برم رژیم بگیرم ، خلاصه که داشتم خودمو میکشتم !
البته الان بهترم :))
۱۳ ۱۰

پایه اید رژیم بگیریم ؟

تصمیم داشتیم توی کانال روش زندگی سالم رو پیش بگیریم منتها نمیدونم چرا هیچکس هیچی درباره ش نگفت !
فکر کنم همه خوش اندامن فقط من چاقم :)))
۸ ۹

ما خونه دار ها

ما خونه دار ها یه کانال داریم که توش روزانه ها مونو مینویسیم . شما نمیدونید ولی من میگم ۶ نفریم ولی مثل اینکه من بیشتر مینویسم! همه ش من مینویسم!!!
@HousewifeS
۶ ۶
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان