همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

این داستان ، لیدی !

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

او

عزیزدلم
از اینکه میشنوم توی زندگیت مشکل داری و ناراضی هستی قلبم به درد میاد ولی ناراضی بودنت تقصیر من نیست ، حتی راه حلش هم دست من نیست وگرنه بدون درنگ اون رو بهت ارائه میدادم.
میدونم اینجا رو نمیخونی و چقدر خوبه که نمیخونی . توی همه ء زندگی ها مشکل هست . همه ء مشکل ها حل میشه مگه نه ؟ اینقدر سخت نگیر تا بهت سخت نگذره. هیچکس به اندازه ء من از خوشبختیت خوشحال نمیشه . تو خیلی حیف برای اینکه خوشبخت نباشی ، لطفا برو و خوشبخت شو .
۲۳

من

حرف که نمیخوام بزنم درباره چیزی ولی همینقدر بگم که مدتیه وسط بلند بلند با آهنگ خوندن هام ، وسط فکر کردن هام ، وسط تنهایی هام حتی وسط خندیدن هام بغضم میشکنه و قطره قطره اشک میریزم ...
خودم رو میبینم که دارم شیرجه میزنم ، از لبه ء پشت بوم به حیاط ، یا از هرجای دیگه ، بعد پیش خودم میگم اوه من شنا بلد نیستم ! غرق میشم ؟ نه .
فقط خسته م ، خسته م ، خسته م ، غمگینم ، غمگینم ، غمگینم ...
۱۳

برگ سنا

دیروز احساس انفجار داشتم ، حس میکردم چیزی روی دلم مونده در نتیجه یه کم برگ سنا دم کردم خوردم . همه چی خوب بود ، هییییچ اتفاق خاصی هم نیوفتاد. نصف شب با دلدرد از خواب بیدار شدم ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ بود . همه درد ها یهو شروع شد ، دلدرد ، سرگیجه ، حالت تهوع ! نهایتا ۱۰ ۲۰ دقیقه تحمل کردم بعد مرد خونه رو بیدار کردم گفتم پاشو من دارم میمیرم . پاشد برام آب قند آورد ( که گلاب به روتون چند دقیقه بعد همه ش رو بالا آوردم ) و حتی چایی نبات درست کرد و برام آورد . بالاخره کم کم حالم بهتر شد و خوابیدم ..
خلاصه که خودجوش برگ سنا نخورید .
۱۴ ۶

گرون نیست یه کم ؟

دیشب داشتم سرچ میکردم ببینم چجوری میتونم خودم نوار اریب درست کنم ( درست کردنش رو بلدم منتها میخواستم راه آسونه تری برای اتو کردنش پیدا کنم ) فهمیدم پایه ء دوخت نوار اریب داریم . چقدر من کوک زده بودم نوار اریب ها رو ، آه .
در بین این سرچ کردن ها متوجه شدم که پایه سردوزی با برش، پایه پلیسه و حتی پایه ء چین سوزنی هم داریم !! همینطور که اینا رو میدیدم لبخندم هم بزرگتر میشد =)))) خلاصه تصمیم گرفتم اینا رو بخرم . برآورد هزینه کردم دیدم بعله بدون در نظر گرفتن پول پیک ۱۲۵ تومن میشه . این در حالیه که من چرخ خیاطیم رو که یازده تا پایه هم داشت  ۲۵۰ تومن خریدم‌ :/ ( البته قدیم ) خلاصه که چار نفر پیدا شن برام گلریزون کنن من این پایه ها رو بخرم ، یه قیچی زیگزاگ هم میخوام که اونو میندازم گردن آقای خونه :))
۷ ۷

من

به زینب میگم اگه قرار بود یبار دیگه متولد بشم دوست داشتم یه کشور دیگه به دنیا بیام ، مسلمون هم نباشم !
۱۷ ۸

اندر احوالات باشگاه رفتن

صبح داشتم هندزفری به گوش و تند تند میرفتم باشگاه که یه آقای مسن ازم چیزی پرسید ، هندزفری رو درآوردم گفتم بله ؟ گفت دخترم مدتیه من توی مغازه م هستم میبینم شما میری باشگاه . میخواستم ازتون بپرسم که متاهل هستید یا مجرد ؟ و من فرمودم متاهل :))
.
خلاصه که باشگاه رفتن این مزیت ها رم داره ، از من گفتن بود :)))
۱۵ ۱۲

عشق

میدونی مَرد من بلد نیستم با ناز و عشوه حرف بزنم ، حتی بلد نیستم مو رنگ کنم دلبر بشم ، اصلا فکر نکنم این چیز ها توی من تغییری ایجاد کنن ...
نهایت دلبرانه بودن من اینه که یه لاک بزنم و خط چشم بکشم . عوضش عاشقانه هام رو میریزم توی خورشت قیمه و قورمه سبزی . دوستت دارم هام رو لای برگ مو میپیچم و برات باهاشون دلمه میپزم . عصر ها " عاشقتم " هام عطر کیک وانیلی گردویی میگیره و پُر میشه توی تمام خونه و با یه لیوان چای دارچین به استقبالت میام .
میدونی دوستت دارم ها برای من جور دیگه ای معنی میشه  ...
۲۰ ۱۷

وا !

در حالی که با پشتی ها برای خودمان روی بالکن خانه پدری در شهرستان سایه بان درست کرده ایم و ویو مان این است پست مینویسیم ...
( فرض تون این باشه که من آدم‌ جالبی نیستم ! ) طبیعتا اینجا وطن مامانه و روزه ش درسته و من نه . در نتیجه اینجا همه جز مامانم روزه خواریم :/ دیروز که ما اومدیم آقاجون و صُغی هم اینجا بودن ( طبیعتا آقاجون اینا هم اینجا خونه دارن و روزه ن ) . صادقانه بگم ، صد سال هم که از پیوستن صُغی به خانواده گذشته باشه هرچقدر هم خوب و مهربون و کیوت باشه من دوستش ندارم. خلاصه که هر وقت که ما اینجاییم اونم اینجاس انگار نه انگار که باید بره خونشون . خلاصه که ما اومدیم و بساط چایی به راه بود دایی هم اومده بود . دیدم آقامون چاییش رو برداشت آورد توی آشپزخونه یواشکی خورد گفت اینا روزه ن روم نمیشه چایی بخورم  :||
بعد تر آقاجون داشت میرفت خونشون به صُغی گفت بیا بریم و صُغی مایل نبود بره گفت میام حالا و نمیخواست بره ! گفتم آقاجون ببرش مامانمم ببر ما میخوایم غذا بخوریم معذبیم و بالاخره با بی میلی رفت . مامان میگه ناراحت شد بیرونش کردی :/

۱۰ ۶

خویش خواه

چند وقت پیش بود ، نمیدونم . نشسته بودم با خودم فکر میکردم که تا کی میخوایم دلسوز بقیه باشیم و اونها رو بزاریم اولین اولویت زندگی مون ؟ از وقتی رفته بودم معاینه چشم فهمیده بودم که چشمم ضعیف شده ولی وقت نکرده بودم برم دکتر . یه تیکه از دندونم شکسته بود و باز هم وقت نکرده بودم برم دکتر !! چپ و راست خرده فرمایش های اطرافیان میرسید و وقت نمیکردیم هم به اونا برسیم هم به خودمون ، به سلامتی مون !
اونجا بود که تصمیم گرفتم ، گفتم لزومی نداره حواسم به خوب بودن حال دل بقیه باشه . قرار نیست به همه کمک کنم ، اوقات فراغت و وقت های استراحتم رو براشون خرج کنم و لزومی نداره حال بقیه رو بپرسم . از اون روز به بعد بیشتر به خودم رسیدم ، کرم روز و شبم ، مسواک و نظم و ترتیب فراموشم نشد . یه روزایی فقط برای دل خودم کاری رو انجام دادم ، استراحت کردم ، قدم زدم ، نفس کشیدم و از آفتاب فرار کردم ! به فکر مغز گردوی لای خرما نبودم و اگه حال نداشتم شام نپختم . کم کم دکتر هام رو رفتم ، آزمایش دادم ، دستم کبود شد ، نگران شدم و حتی سعی کردم بیشتر حواسم به سلامتیم باشه . به جای احوالپرسی از دیگران کتاب خوندم ، فیلم دیدم و موزیک گوش کردم . کمتر خوابیدم ، کمتر حرف زدم ، بیشتر گوش کردم و بیشتر خندیدم . خلاصه که دارم آدم خودخواهی میشم که اولین اولویتش خودشه دومیش زندگیش . تا حالا هم کسی از خودخواهی و اینکه سرش به کار خودش بوده نمرده!
۱۵ ۱۳
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان