همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

JPS

کلاس اول دبیرستان که بودیم یه درس داشتیم به نظرم اسمش پرورشی بود . گروه های ۴ ۵ نفری شده بودیم قرار بود برای گروه مون با همفکری اسم انتخاب کنیم و باهم کار کنیم . من افتاده بودم توی گروه اِبی اینا . معلم یکی یکی اسم گروه ها رو پرسید و پرسید اسم گروه تون یعنی چی ؟ اِبی گفت اسم‌گروه ما jps ه و یعنی جواب پرسش های ساده ! گفتم اوهو جدی چه اسمی گذاشتیدا آفرین . گفت اونو به خانوم گفتیم اسم گروه مون " جواب پرسش های ساده " نیس . اسمش " جن*ده ء پدرسگِ سلیته "  ست  من هیچ من نگاه :|
۱۰ ۱۱

خاطره طوری

چند روز پیش اخبار میگفت که تا وقتی راننده خلافی رو مرتکب نشده پلیس نمیتونه ماشینش رو متوقف کنه .
.
جا داره از همین تریبون براتون یه خاطره بگم :))
یبار رفته بودیم شمال ( دقیقا یادم نیست کجای شمال :/ ) برای خودمون یه گوشه نزدیک دریا چادر زدیم و آقای همسر خوابیده بود که یهو بارون گرفت . در عرض یک ربع که ما جمع کنیم همه چی رو کل وسایل پر شد از آب :/
راه افتادیم به سمت یه نقطه دیگه از شمال ! که یه مامور پلیس راه بهمون ایست داد . توی اون موقعیت درگیر این بودیم که یعنی چه خلافی انجام دادیم ؟ مدارک کجاست ؟ کیف مدارک رو پیدا کردیم و آقای همسر پیاده شد که ببینه چی شده من همچنان استرس داشتم :/
آقا پلیسه خطاب به آقای همسر : ماشینت خوبه ؟ راضی ای ازش ؟
آقای همسر : آره خوبه ...
آقا پلیسه : مصرف سوختش زیاد نیست ؟
آقای همسر : نه :/
آقا پلیسه : من رانا دارم ایناهاش  ( اشاره به نقطه ای که رانا پارک شده بود ) میخوام بفروشم از اینا بخرم ...
ما :||||
۹ ۱۰

تابستون

همیشه موقع پست نوشتن اینکه چجوری شروع کنم اذیتم میکنه !
امسال تعطیلات تابستونی تصمیم گرفتیم یه دور دوتایی بریم سفر بعد بیایم و مامان و بابای آقای همسر رو ببریم دیارشون یزد که هم یه دوری بزنن هم با خونه یزد شون وداع کنن که اونجا رو بزاریم برای فروش .
صبح جمعه بلند شدیم و راه افتادیم به سمت تبریز. من که توی راه کلا خواب بودم ولی خیلی هم توی راه بودیما. کلی موزه و پارک دیدیم و خیلی خوش گذشت یه شب تبریز موندیم و فردا ش راه افتادیم به سمت اردبیل و سرعین. آقای همسر گفت بریم آب گرم . من آدم خجالتی ای هستم ! هرچی فکر میکردم میدیدم در توان من نیست که با مایو در انظار عموم ظاهر بشم. ولی بالاخره رفتم آب گرم ! با خجالت و استرس لباسم رو عوض کردم و سر بزیر و اوا خاک برسرم و این صوبتا راه افتادم به سمت استخرش. اونقدر ها که فکر میکردم خجالت آور نبود ولی خب خیلی آدمو نگاه میکردن ، خیلی ها ! یه جورایی آدم این حس بهش دست میداد که یا شاخ دارم یا دم وگرنه این همه نباید آدم رو نگاه کنن خب . خجالتم که نریخت ولی تصمیم گرفتم برم شنا یاد بگیرم که حداقل توی آب خفه نشم !
آش دوغ شون عااااالی بود ولی خب با اونی که من خورده بودم خیلی فرق داشت ! ( مامان زندایی م ترک هست اون همیشه با برگ سیر این آش رو میپخت حتی توش گوشت قلقلی هم میریخت ) یه شب هم سرعین موندیم بعد از سرعین رفتیم شمال آبشار ویسادار و جنگل گیسوم رو دیدیم که جفتشون هم خیلی خوشگل بودن ، شما هم حتما برید . بعد هم برگشتیم خونه . یه روز استراحت کردیم و صبح چهارشنبه ( همون 3 صبح ) راه افتادیم به سمت یزد. من تقریبا تمام تابستون های عمرم رو یه جای سرسبز و خنک و خوش آب و هوا بودم برای همین یزد برام کابوسه. انگار مورد غضب الهی قرار گرفتن! از طرفی قبل از اینکه شوهر کنم و شوهرم یزدی باشه هم از یزد خوشم نمیومد وقتی هم ازدواج کردم اینقدر مورد لطف فامیل شوهر قرار گرفتم که دیگه کلا از یزد و مردمش خوشم نمیاد!
توی راه تا دلتون بخواد جریمه شدیم! اونجا هم یبار اومدیم دوتایی بریم بیرون ماشین خراب شد دو ساعت درگیر بودیم! روز دوم اومدیم بریم بیرون در خونه خراب شد دو ساعت درگیر اون بودیم ! بعد درگیر این شدیم که کارشناس بیاد خونه رو ببینه که قیمت بزاره. کارشناس که پولش رو گرفت رفت مامان همسر گفت ما نمیخوایم بفروشیم چون یکی از دامادها و نوه هامون شاید بخوان بیان یزد! اونجا بود که آقای همسر شاکی شد که منو مسخره کردین؟ مگه من مسخره م که منو به این بهونه میارید یزد بعد حرف تون رو پس میگیرید و از این حرف ها :/
یه روز هم رفتیم دهات شون . دایی همسر پارسال منو دیده بود ولی امسال منو نشناخت! تازه منو نگار سادات هم صدا میکرد :دی . البته من اسمم نگار نیست، حتی شبیه نگار هم نیست ، سادات هم نیستم !
.
بالاخره سفر یزد هم با همه سختی ها ، گرد و خاک ها و گرماش هم داره تموم میشه و ما برمیگردیم خونه . باورم نمیشه که میریم خونه :)))
.
پ.ن : اگه خواستید از یزد سوغاتی بخرید یه کیک یزدی هایی دارن که برشی هست ، اونها عااااالیه. من خودم اصلا کیک یزدی دوست ندارم ولی عاشق اونام. کشک تازه و قره قروت هم دارن که فوق العاده س . ترمه هم دارن میتونید بخرید و لذتش رو ببرید. فالوده هاشون رو هم حتما امتحان کنید ، حتما ها .
۱۱ ۶

عادت های قدیمی

دیروز نزدیک آمدن " او " داشتم پفیلا درست میکردم. هر چند دقیقه می اومدم و از چشمی در بیرون رو نگاه میکردم ...
آخرین باری که رفتم آشپزخونه کلید رو توی در چرخوند و در رو باز کرد . از آشپزخونه نگاهش میکردم ، آمد داخل و پلاستیک های خرید رو برد پشت در ( ! ) که من گفتم سلام خسته نباشی و خندیدم...
گفت : عه اونجایی؟ من قهرم باهات!
هرچی هم گفتم بابا تو اینقدر زود در رو باز کردی که نرسیدم بیام پشت در قبول نکرد ...

.
- فکر میکرد طبق عادت پشت در ایستادم! تقریبا بیشتر وقت ها توی این 4 سال و 5 ماه و خورده ای قبل از آمدنش پشت در می ایستادم و خیلی وقت ها قبل از اینکه کلید رو توی در بچرخونه در رو باز میکردم.
.
- خواستیم پفیلا بخوریم میگه چرب هست چاق میشیا...
من : منو از چاق شدن میترسونی؟ من به درجه ای از پر خوری رسیدم که یه ریز خوراکی میخورم همزمان هم به خودم میگم کوفت بخوری میترکی ، نخور ولی بازم میخورم ،برو از خدا بترس...
جا تون خالی خیلی خوشمزه بود :)

۴۱ ۳

روز عشق

برای من فرقی نداره که چه روزی به عشقم کادو بدم ، من آدم یهویی غافلگیر کردنم ،آدم بی مناسبت کادو دادن ولی 2 اسفند برای من یه روز خاصه ،یه روز که زندگیم توش عوض شد ،از " من " بودن در اومدم و شدم " ما " .
سالگرد ما شدنمون مبارک

۳۶ ۱

تجدید خاطره

بعضی وقت ها میشه خاطرات رو مرور کرد و لذت برد. 

مثلا میشه رفت پارک و از همون بستنی فروشی خاطره انگیز بستنی خرید و تمام خاطره ها رو مرور کرد و لذت برد .

میشود زیر باران قدم زد و خندید و از روزهای خوب آینده گفت ...

۱۵ ۳

سورپرایز

 

 

 

میخواستم آقای همسر رو غافلگیر کنم و براش شیرینی بپزم .

همه کارها رو انجام دادم و منتظر بودم زمان استراحت شیرینی تموم بشه که بپزمش .

کسی توی در کلید رو چرخوند و در باز شد و همسر آمد داخل خونه .

میخواستم غافلگیرش کنم ولی خودم هم غافلگیر شدم .

امروز 3 ساعت زودتر اومد خونه .

۳۵ ۲

سفر

 

 

 

 

پنجشنبه قرار بود بریم یه مسافرتِ کوچولو . من و آقای همسر و آقای دوستِ همسر ...

دوستِ همسر خیلی خجالتی بود ، کم کم یَخِش باز شد و کلی خوش گذشت بهمون . باغ ، رودخونه ، صدای آب و نم نمِ بارون ، اصلا هوای دو نفره ای بود واسه خودش ...

کلی راه رفتیم ، حرف زدیم ، بازی کردیم ، خندیدیم ...

خداجون شکرت

۸ ۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان