همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

Quiz of kings

بعضی روزها هم پی ام میدم به سحر میگم بیا یه دست بباز بخندیم .
اونم میگه کوفت کثافتِ آشغال
۱۳ ۱۲

تقلب !

در راستای پست هایی که دوستان ( نگار جانم ، جناب مترسک ، جناب هولدن ،آقا گل ، المی جانم ،گندم بانو  ) درباره تقلب نوشتن منم تصمیم گرفتم از این امر قبیح بنویسم.
من بیشتر آدم رسانا ( آدمی که تقلب میرساند ) بودم   تقریبا اصلا اهل نوشته و جزوه و این چیزها بردن و کمک گرفتن سر جلسه امتحان نبودم...
.
- یکبار توی دوران راهنمایی یا دبیرستان سرمای شدیدی خورده بودم با عرض شرمندگی و معذرت ،گلاب به رو تون کلی دستمال استفاده شده زیر میز مبارک مان داشتیم. میز آخر نشسته بودم و به نفر جلویی داشتم میرسوندم که مراقب شک کرد عین عقاب اومد بالای سرم یه جوری که انگار مجرم گرفته به زیر میز من هجوم برد. لازم به ذکره که تا آخر امتحان دیگه نیومد بالای سر من !
.
- یبار دبیرستان بودم امتحان داشتیم یکی از بچه ها بهم وسط امتحان یه تیکه کاغذ داد از استرسم عین گچ شده بودم، اصلا اون امداد دوستم رو نگاه هم نکردم، سریع برگه م رو دادم . بعد از امتحان دیدم جواب یه سوال رو برام نوشته !
.
- توی دانشگاه یبار با خودم تقلب بردم بعد استرس داشتم اصلا نتونستم استفاده کنم ،همون سوال هم توی امتحان اومده بود ،تا آخر امتحان به خورم میگفتم " بمیری انشالله که یه تقلب نمیتونی بکنی، میوفتی بدبخت! "
.
- یبار دیگه سر امتحان یه الگوریتم چرتی رو باید مینوشتیم خر درون بهم فرمان داد که این یدونه رو هم بنویس که بیست بشی به محض اینکه تقلب رو از جیبم در آوردم مراقب گرفت ازم ! من نمیدونم چجوری فهمید. ولی ضمیمه نکرد .استاد هم خدا خیرش بده بهم بیست داد .
.

۱۴ ۰

سوتی 1

از دیروز اینقدر الکی غصه خوردم که نگو و نپرس ، به این نتیجه رسیدم که یه ذره از سوتی های خودم و خانواده بنویسم که هم خودم شاد بشم هم شما . امیدوارم که اقوام نبینن و گرنه به ملکوت اعلی میپیوندم :))

1- ماه رمضان چند سال پیش من رفته بودم شهرستان و اونجا کل فامیل دور هم جمع بودن. افطار که شد منُ دختر عمو (یکی از اقوام دور که نوه عموی پدر بزرگم میشه ) داشتیم با کلی خوردنی میرفتیم مسجد که پسر عمو ( داداش همین دختر ) رو دیدیم . منم اومدم بهش میوه تعارف کنم مثلا . گفتم بفرمایید میوه ، یه دونه گردو برداشت ، اومدم بگم انگور بفرمایید مالِ باغِ خودمونه گفتم انگور بفرمایید دست سازه! پسره از خنده دیگه نا نداشت نفس بکشه ...

2- منُ وقتی یهویی از خواب بیدار میکنن موجودِ خنده داری میشم و به شدت سوتی میدم . یبار نصف شب یک عدد مزاحم به گوشیم زنگ زد و من و همسر رو از خواب پروند . من رفتم ببینم کیه این موقع شب .شماره عینا شماره من بود فقط دو رقم آخرش فرق داشت . هی به شماره نگاه کردم ، یهو همسر پرسید کیه ؟ منم گفتم : نمیدونم ، خودمم!!

3- یبار یکی از دوستام داشت در مورد دختر خاله ش با یکی دیگه از دوستام حرف میزد . میگفت دخترخاله م دو روز در هفته با شما میاد دبیرستان . دوستم هم متفکرانه گفت فقط روزی دو هفته! 

۲۹ ۲
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان