همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

بازم بلدرچین

یه خاطره بلدرچینی دیگه یادم اومد که براتون بگم :))
یبار رفته بودیم پرنده فروشی آزادگان دو تا جوجه بلدرچین خریدیم . برام خیلی جالب بود که چجوری اینقدر کوچیکن. با سختی و مشقت فراوان اون دو تا جوجه کوچیک رو از دست حسود خان ( طوطی سبز مون ) زنده نگه داشتیم و توی خونه آپارتمانی بزرگشون کردیم . بابام اینا هم سه چهار تا بلدرچین داشتن . همه اینا هم دوست داشتیم ماده باشن تخم بزارن که هیچکدومم ماده نبودن مسخره ها :/
دو تای خودمون و سه چار تا ی بابا اینا رو ورداشتیم بردیم خونه مادر همسر که اونا نگه شون دارن ( خونه شون ویلایی یه ) اونا اون زمان یه اردک هم داشتن . مادر همسر گفت بکشیم شون نصف شون مال من نصفشون رو تو  ببر . من گفتم من اینا رو بزرگ کردم از حلقم پایین نمیره گوشت شون ولی شما اگه خواستید بکشید بخوریدشون. شما که غریبه نیستید جوجه هامو نکشتن بخورن ولی یکی از پس دیگری افتادن توی ظرف آب اردک خفه شدن . جوجه هام طفلی ها :(
۳ ۲

مثبت ۱۸

سال داره تموم میشه بزارید یه اعتراف مثبت ۱۸ کنم :|
یه دوست بی شعور داشتم که میگفت توی وسایل پدر و مادر ها رو بگردی فیلم مثبت ۱۸ پیدا میکنی من تا حالا چند بار پیدا کردم ، طبیعتا چون محتوا ش جالب نیست پدر مادر ها به روی خودشون نمیارن که فیلمه گم شده !
یه روز اتفاقی توی وسایل پدر خانواده یه CD دیدم . وقتی کسی خونه نبود با سختی و استرس فراوان تمام سعی خودمو کردم که از طبقه بالای کمد دیواری اون CD رو بردارم و برداشتم ! با سلام و صلوات و باز هم با استرس که یعنی چی میتونه باشه CD رو گذاشتم توی سیستم که ببینم چیه این بیصاحاب ، که دیدم چیزی نیست جز " شو ی افغانی " !!!!
باز هم با سختی و مشقت فراوان در حالی که زیر لب به اون دوستم فحش میدادم CD رو گذاشتم سر جاش و دیگه هم هیچ وقت وسایل بابا و مامانم رو نگشتم ...
۱۲ ۱۶

کمک طوری :))

فقط من پست هامو یادم میره بنویسم یا شما هم اینجوری شدین ؟
اول از همه تولدم مبارک ^_^
یه چند وقتی از تولدم گذشته ولی یهو دلم خواست اعلامش کنم :)))
یه مدته میخوام بیام تجربیاتم رو نصیحت طوری پست بزارم ولی خب یه کم مرددم ، نمیدونم بزارم نزارم :/
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ^_^
۱۲ ۹

پس شد آنچه شد

اوایل ماه رمضون آقای همسر میخواست بره جایی کار داشت ، منم جفت پام رو کردم توی یه کفش که منم میام :|
بالاخره من پیروز شدم و باهاش رفتم . جای پارک نبود ، یه جا زیر سایه دوبله پارک کرد و به من گفت بشین پشت فرمون که اگه صاحب ماشین کناری اومد ماشین رو جابجا کنی و رفت دنبال کارش .
برای خودم آهنگ گوش میکردم و همزمان کامنت های پست دو روز گذشته ی جناب هولدن رو میخوندم و نیش همایونی ام باز بود :/ ( خودمم نمیدونم چرا نیشم باز بود ) همینطور با نیش باز در حال خوندن بودم که آقا پلیسه زد به شیشه گفت : " جریمه شدی اینجا واینستا " و رفت جلوی ماشین ایستاد و شروع کرد به جریمه کردن بقیه ماشین ها .
با نام و یاد خدا کمربندم رو بستم و ماشین رو روشن کردم . حالا هی هم توی فکرم بود که آقا مون مدارک رو با خودش برده و من نهایتا فقط یه کارت ملی همراهمه. پنج شش متر رفتم جلو دوباره صبر کردم ، با کلی ترس ، استرس و لرزش دست و پا و اینا زنگ زدم به آقامون گفتم پلیس اومده من چیکار کنم ؟ آقای همسر اونور خط با خونسردی : ماشین رو روشن کن برو توی خیابون اصلی سمت راست ، من تا یه ربع دیگه میام . من :|
همونجوری استرسی از اینکه هیچی مدارک ندارم راه افتادم و رفتم توی خیابون اصلی یه جا پیدا کردم وایسا
.
اون روز یه حسی داشتم توی مایه های فتح اورست ، قطعا کلی هم ذوق زده بودم . هنوز که هنوزه آقای همسر میگه یه کم رانندگی کن ذوق کنی دلت شاد شه :|
۹ ۱۰

سورپرایز چیه، ما خودمون غافلگیری مذگان داریم

اولش کلییییییییییی فکر کردم که چجوری میتونم دوستم رو توی روز تولدش غافلگیر کنم‌ ، بعد به این نتیجه رسیدم که بهش میگم که من میخوام یه چیزی بخرم ولی خانواده نبینن پس میشه بفرستم به آدرس تو ؟ توی تصوراتم ( بخوانید توهماتم ) گفتم قطعا قبول میکنه و که در کمال ناباوری قبول نکرد . حالا هی هم دلیل می آورد که من گزینه ء مناسبی نیستم و به یکی دیگه از دوستات بگو و این حرف ها . حالا اون وسط من مونده بودم چی بگم . بگم بابا تولد اون یکی دوستام نیست که ، اونارو نمیخوام سورپرایز کنم که قبول کن دیگه اه :|
که خب قبول نکرد !
دیگه دو روز خون دل خوردم ، تا اینکه بالاخره گفتم  میخواستم غافلگیرت کنم ولی نزاشتی ، حالا با کمال میل آدرس بده .
و اینگونه که بود که من به زوووووور تونستم آدرس پستی بگیرم ...
.
خب بالاخره آدرس گرفتم و عملیات ارسال کادو رو انجام دادم . خیلی کار پر استرسی بود به نظرم . مخصوصا اینکه شب قبل از اینکه کادو به دستش برسه تا صبح خواب دیدم نپسندیدتش و دوسش نداره و ...
جالب اینجاس که خواب دیدم که تا بسته رو باز کرد گفت عه از ایناست ؟ من از اینا دارم :/
.
که خب صبح دقیقا گفتم چه خوابی دیدم و خندید و گفت : دقیقا یکی از این ها دیروز کادو گرفتم ولی جفتشون رو دوست دارم .
حالا به ما گفتن کادو رو دوستش داشت ما م به همه گفتیم دوسش داشت شمام بگین دوستش داشت :))
پ‌.ن : دوستان خود را غافلگیر کنید قبل از اینکه آنها شما را غافلگیر کنند !
۱۲ ۱۸

دفاع در عمق !

اگه قبل تر از من میپرسیدید که میای بریم بلاگی ها رو ببینیم ؟ میگفتم نه ! اگه میپرسیدید  میای بریم جناب هولدن رو ببینیم ؟ میگفتم اصلا ! و اون زمان خودم هم نمیدونستم که اولین بلاگری که قراره ببینم همین جناب هولدن هست ...
.
دعوت شده بودم که برم دفاع ، برخلاف همیشه که وقتی جایی دعوت میشم نمیرم و کلی بهونه ریز و درشت میارم که کار دارم و نمیشه و ایشالله یه وقت دیگه ، این دفعه با کمال میل دوست داشتم برم ! صبح زود بیدار شدم ، کارهامو کردم و راس ساعت ۸ از خونه اومدم بیرون . قرار بود ساعت یک ربع به ۹ توی محل مورد نظر باشم ولی نه و ربع رسیدم . در اتاق بسته بود در نتیجه ۱۰ دقیقه هم موندم بیرون تا بالاخره یه مسلمون پیدا شد و در رو باز کرد و من رفتم داخل . دیگه تهِ ته دفاع بود ولی خوشبختانه به اون مرحله که همه دست میزنن رسیدم :)
اگه قرار باشه چهره جناب هولدن رو توصیف کنم میگم همون " پوکر فیس " معروف ولی امروز اصلا پوکر فیس نبود خیلی خوشحال بود ، فقط خندید و خندوند و خندیدیم . قبل تر من اصلا چنین احساسی درباره ش نداشتم که مثلا بگم خیلی بداخلاقه ، آدم استرس میگیره باهاش حرف بزنه یا همچین چیزهایی که بقیه بلاگر ها درباره ش میگن ، الان که دیگه حتی یک درصد هم چنین نظری ندارم . خیلی خوب و راحت بود انگار آدم با برادرش رفته باشه بیرون ...
از بانویی که همراهش بود براتون بگم . درست مثل اسمی بود که براش گذاشتیم ، همون قدر گرم و مهربون و خوشگل بود خوده خوده خورشید خانوم .
خیلی خوش گذشت خیلی خندیدیم و خلاصه همه چی عالی بود .
پ.ن :
۱ - اگه تا الان موفق به دیدن جناب هولدن نشدید و لیسانس دارید از الان به بعد هم موفق نمیشید چون یک عدد فوق لیسانس دار فووووووووقش جواب پی ام تون رو بده سر قرار وبلاگی نمیاد !
۲ - اگه قرار شد سر یه ساعت مشخص جایی باشید حداقل ۴۰ دقیقه زودتر از همیشه خونه رو ترک کنید چون ممکنه مثل من به ترافیک بخورید و خیلی دیر برسید . هیچم دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن نیست !
۳ - با تشکر از جناب هولدن و بانو ، خانواده محترم رجبی و تمام فوق لیسانسه های قبل از این و بعد از این !
۱۳ ۲۳

برای مامان

خوندن پست جولیک تاریک ترین قسمت های شخصیت منو کشید بیرون و من از اون موقعی که پست رو خوندم یه ریز دارم فکر میکنم که آخرین باری که مامان رو خوشحال کردم کی بوده ؟
من واقعا یادم نمیاد آخرین بار کی بوده . شاید آخرین بار هفته قبل بود که رفتم خونمون و کاپ کیک صورتی پختم ، شاید هم اون بار که براش با قلاب پاپوش بافتم ، یا شاید هم اون باری که براش یه رژ لب صورتی بردم خوشحالش کردم .
 من خیلی فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که بخاطر مشغله های کاری و زندگیم خیلی وقته که با مامان نرفتم خرید ، خیلی وقته که وقت آرایشگاه نگرفتم و به زور با خودم نبردمش ، حتی خیلی وقته که با خودم نبردمش دکتر .
بزارید اعتراف کنم ، خیلی وقته که رابطه خیلی گرمی با مامان ندارم . نه که با مامان مشکل داشته باشما ، نه . دیگه حرفی ندارم که با آدم ها ، با مامان ، داداش بزرگه ، داداش کوچیکه ، بابا یا هر کس دیگه ای بزنم .

من کارهای زیادی برای مامان نکردم ولی سعی خودم رو میکنم که از این به بعد بیشتر حواسم به مامان باشه ...

جولیک جانم تولدت مبارک 

۶ ۲۲

عین لواشک

از سر کار که برگشتم آقامون گفت آقای دوست زنگ زده گفته بریم باغ وحش ...
یه ذره خوراکی برداشتیم و راه افتادیم به سمت باغ وحش . کل حیوون ها رو دیدیم و حرف زدیم و از همین چیزها ...
بعد از دیدن جونور ها و خوردن خوراکی ( خوراکی رو توی ماشین خوردیم زمین هم نریختیم :)) ) آقایون تصمیم گرفتن بریم شهر بازی .
از شما چه پنهون برای اولین بار چرخ و فلک سوار شدم ،خیلی باحال بود اصلا هم ترس نداشت :)
یه ترن هوایی داشت به اسم crazy mouse . از دور که نگاه کردیم به نظر خییییییلیییییی جالب و بی خطر می اومد . من پیشنهاد  دادم که بریم سوار شیم ،البته آقایون هیچ نظری نداشتن ...
اولش جالب بود ولی وقتی از بالا دیدم تا زمین چقدر فاصله ست یه ذره ترسیدم وقتی به پیچ ها رسید خیلی ترسیدم و توی سرازیری ها کلا رو به مرگ بودم از ترس ...
هی هم به آقامون میگفتم تو جیغ نزن .تو جیغ میزنی من میترسم و واقعا هم میترسیدم و اون هم عمدا جیغ میزد :/
از شما چه پنهون کلییییییییی جیغ هم زدم .کلییییییییی هم گفتم خیلی بدجنسی و البته با جیغ اسم آقامون رو گفتم ...
به جای اینکه منو بزارن وسط بشینم منو گذاشته بودن بغل . کم مونده بود بر صفحه روزگار پخش بشیم ( عین لواشک )...

همه این ها به کنار من نمیدونم آقای دوست چجوری آروم و با شخصیت نشسته بود ،اصلا هم جیغ نزد ها !!!
آخرش موقع پیاده شدن عین بید میلرزیدم :/
خلاصه هیچوقت با دو تا آقا نرید شهر بازی ...

۱۷ ۱۲

بعد از تعطیلات

- از شنبه که رفتم سر کار علاوه بر اینکه فهمیدم خیلی دلم برای آقامون تنگ میشه ،فهمیدم که من آدم کار کردن نیستم :/ اینقدر تنبل شدم که وقتی میام خونه نا ی راه رفتن ندارم ...
.
- مادر ها و پدر های عزیز لطفا بزارید بچه ها تون خودشون کارهای خودشون رو انجام بدن .
.
- یا ایهاالذین آمنوا لطفا سر کار همراه با غذا پیاز نخورید ،همین
.
۲۰ ۱۹

اولین پست سال جدید

ششمین عید متاهل بودنمان هم گذشت ...
.
سال 94 با تمام روزهای خوب و بدش تموم شد، حیف شد ،سال خیلی خوبی بود ...
.
- هنوز سال تموم نشده بود که من سرماخوردم :/
امروز صبح دکتر رفتم یه آمپول زدم ،یکی دیگه هم فردا میزنم . پنجشنبه مهمون دارم و طبیعتا استرس هم دارم و امیدوارم همه چی عالی باشه ...
.
-یه سری تغییرات تازه در راهه ،بخاطر بودن یا نبودن این تغییرات من تقریبا یکسال فکر کردم ، به امید خدا وسطش کم نمیارم :)
.
- برخلاف هرسال ،امسال روز اول عید رفتیم خونه آقاجون. همه دایی ها اومده بودن و آقاجون خیلی خوشحال بود .
خیلی خوش گذشت ، البته یکی دو تا دلخوری هم به وجود اومد که همه ش تقصیر بچه های دایی وسطی بود .
نکته اخلاقی اینه که اگر شعور درست حرف زدن رو نداریم بهتره تولید مثل نکنیم...
۸ ۱۰
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان