۲۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

برگ سنا

دیروز احساس انفجار داشتم ، حس میکردم چیزی روی دلم مونده در نتیجه یه کم برگ سنا دم کردم خوردم . همه چی خوب بود ، هییییچ اتفاق خاصی هم نیوفتاد. نصف شب با دلدرد از خواب بیدار شدم ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ بود . همه درد ها یهو شروع شد ، دلدرد ، سرگیجه ، حالت تهوع ! نهایتا ۱۰ ۲۰ دقیقه تحمل کردم بعد مرد خونه رو بیدار کردم گفتم پاشو من دارم میمیرم . پاشد برام آب قند آورد ( که گلاب به روتون چند دقیقه بعد همه ش رو بالا آوردم ) و حتی چایی نبات درست کرد و برام آورد . بالاخره کم کم حالم بهتر شد و خوابیدم ..
خلاصه که خودجوش برگ سنا نخورید .
  • ۶
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • خانومی
    • سه شنبه ۳۰ مرداد ۹۷

    از همون روزا

    -آدم ها رو درک نمیکنم ، خیلی وقته ها !

    - اون روزی به دوستم گفتم که مادرشوهرم وقتی میاد خونمون با خودش چادر و جانماز و سجاده میاره !! گفت بچه م نداری که فکر کنه مثلا ممکنه وسایلت نجس باشه ، ناراحت نمیشی ؟ گفتم ناراحت که میشم ولی خب ولش کن . دقت نکردم ببینم خونه بقیه م میبره یا نه .
    .
    - مامان طبق معمول زنگ زده مهمون دعوت کرده ییلاق . دیروز زنگ زده به من که عاره داری میای برو زن عمو اینا رو هم بیار . گفتم من نمیام !! اولش شوکه شد به گفت حالا شاید خواستی بیای :/
    ( این زن عموش طفلی دخترش جدا شده هر زوجی میبینه اینقدر میگه " خوشبحالتون " تا خوشی از دهن و دماغ اون زوج بزنه بیرون ! دو سه بار توی مهمونی ها و دورهمی ها ما بودیم ایشون هم بودن اینقدر گفتن خوشبحالتون تا دعوا مون دراومد . اینو به مامان هم گفتم که هربار بین مون دعوا میوفته اونا باشن ما نمیایم ولی کو گوش شنوا ؟ )
    .
    - میرید کانال دوستاتون بعد تا پست میزارن میگین منظورت فلانی بود ؟ خیلی جلفین بخدا .
    .
    - با داداش بزرگه یه مسیر طولانی ای رو قدم زدیم و دنبال قهوه جوش گشتیم . آخرش که من گفتم پام درد گرفته گفت بعد هی میگی من باشگاه پیاده میرم و قدم میزنم و این حرفها . گفتم قدم میزنم ولی با کتونی ، پام له شد با کفش پاشنه دار . بیا کفش ها مونو عوض کنیم بازم ‌قدم بزنیم !
    .
    - با بچه ها رفتیم پارک آبی . دوستم میگفت سرسره سوار شدید جیغ بزنید ! گفتم جدا ؟ و شروع کردم به ادای جیغ زدن رو درآوردن. بعد گفتم الان خانومه میگه وحشیا وقتی سوار شدین جیغ بزنید نه از الان که توی صف هستید ! 
    .
    - همون روز سر اینکه من جلو نمیشینم توی بازیا دعوا بود بینمون از اونجایی که سبک باید جلو بشینه همه ش من جلو بودم :/ یه جا سرسره ء u رو سوار شدیم نوک قله ، جایی که نه میشد برگردیم نه خانومه میتونست هل مون بده گیر کردیم . اون یکی دست مون از پایین داشت نگاهمون میکرد . بالاخره که رسیدیم پایین زینب میگفت اصلا مدل جیغ ها تون عوض شده بود ! گفتیم آره اصلا هرکی بعد ما خواست اونو سوار شه اشهدش رو خوند !
    خلاصه که اگه پنجشنبه پارک آبی بودید اونایی که اون بالا گیر کرده بودن ما بودیم !
  • ۵
  • نظرات [ ۸ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

    سوال

    سوالی که الان برای من به وجود اومد اینه که آیا مرد ها هم وقتی خونه تنهان میترسن؟
  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • خانومی
    • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

    امروز

    به مامانم گفتم آقامون شب میاد ، من برم براش شام بپزم و اومدم خونه . آقامون sms داد که فردا بعدازظهر میاد ...
    دیشب که خوابم نبرد ، امروز اومدم یه کم استراحت کردم ، غذا خوردم ، خرید هامو جابجا کردم . حالا نشستم پای سریال ...
    همچنان آرامش و تنهایی و خلوت :)))
  • ۴
  • نظرات [ ۶ ]
    • خانومی
    • سه شنبه ۲۳ مرداد ۹۷

    او

    صدای قیژ قیژ لاستیک ماشین میاد و من پیش خودم میگم : اومد و یادم میوفته که نمیاد امشب ...
    حالا بد هم نیست ها ، تجدید خاطره ای شد برام مثل اون روز هایی که شیفت ۲ بود ، ظهر میرفت تا ساعت ۱۲ و نیم یا حتی شبکاری هاش که تا صبح تنها بودم یا اصلا روزایی که بابا بیمارستان بود و شب تا صبح پیشش توی بیمارستان می موند و صبح از همونجا میرفت سرکار . اما این اولین مسافرتش بعد از ازدواج به تنهایی هست ...
    توفیق اجباری ای حاصل شد و من واسه خودم تنهام و سکوت و آرامش شبانگاهی دارم ^_^
    دیگه میدونید که من علاوه بر اینکه دو دقیقه نمیتونم یه جا بشینم ، از کثیفی و شلوغی هم بدم میاد ! ( جل الخالق، انگار بقیه خوششون میاد !! )
    یخچال رو تمیز کردم ، جارو زدم ، گردگیری کردم ، ظرف شستم ! یه سری لباس ریختم توی ماشین ، غذا گذاشتم . فقط مونده گاز رو تمیز کنم و با کمال میل بشینم چای بخورم و تلوزیون ببینم ...
    که البته گاز همونجوری مونده ، یه سری ظرف هم دارم که صبح باید بشورم . بهم تاکید کرده که خونه تنها نمون ، برو خونه ء بابا اینا . ولی کدوم آدم عاقلی سکوت و آرامش خونه ء خودش رو ول میکنه و میره خونه ء بابا اینا که دائم تلوزیون/رادیو شون با صدای بلللللللند روشنه و هی باید بگم کَر شدم ، کَمِش کنید خب و اونا م گوش ندن ، حتی شب هم‌ خوابم نبره . موندم ملت چجوری ازدواج میکنن بعد دائم خونه مامانشونن؟ :/
    موندم خونه به بهانه ء باشگاه رفتن و احتمالا فردا غروب برم خونه بابا اینا که یه وقت دل شون نشکنه بگن این دختره حاضره تنها بمونه لولو بیاد بخوردش ولی نیاد اینجا !
    خلاصه که آقامون داشت میرفت بهش گفتم مجردی برو که ازین به بعد قدر منو بیشتر بدونی ( این خودش یه پست میطلبه ) .
    پ.ن : یه وقتایی تغییر رویه هم بد نیست . سفر مجردی ام برید بزارید طرف مقابل تون یه ذره استراحت کنه :)))
  • ۶
  • نظرات [ ۸ ]
    • خانومی
    • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

    انصاف داشته باشید لطفا

    پریشب بحث مون شده بود ، گفت وقتی میریم خونمون به حرف من گوش نمیدی ، کار خودتو میکنی ! گفتم والا من وقتی میام خونتون یا غذا از خونه پختم میارم ، یا اونجا میپزم یا مامانت پخته . بقیه کارها رو هم من انجام میدم اونجا . گفت نه منظورم این نیست ، منظورم اینه که من بهت میگم داری میای خونه ء ما آرایش نکن ولی تو هربار غلیظ ترین آرایش رو میکنی میای خونه ء ما !! ( اینجا بود که بحث بالا گرفت ) گفتم تو اصلا منو نگاه میکنی ؟ من الان چندین ماهه که آرایش نمیکنم !! گفت نه تو هربار که میخوای بیای خونه ء ما قیافه ت عوض شده . ‌(جل الخالق ) . گفتم من از پارسال دی ماه که رفتم دکتر پوست دیگه کرم نزدم به صورتم ، یادت نیست ؟ کرم پودرمو دادم به زن کارگرت، ریملم رو استفاده نمیکردم چند وقت پیش دیدم خشک شده . نهایتا بخوام برم بیرون یه ضد آفتاب میزنم و یه رژلب که زبون نزنم به پوسته های لبم . دیگه هیچی نگفت ...
    .
    پ.ن : راستی از کمپین کوله پشتی مهر خبر دارید ؟ 
  • ۱۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • خانومی
    • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

    گرون نیست یه کم ؟

    دیشب داشتم سرچ میکردم ببینم چجوری میتونم خودم نوار اریب درست کنم ( درست کردنش رو بلدم منتها میخواستم راه آسونه تری برای اتو کردنش پیدا کنم ) فهمیدم پایه ء دوخت نوار اریب داریم . چقدر من کوک زده بودم نوار اریب ها رو ، آه .
    در بین این سرچ کردن ها متوجه شدم که پایه سردوزی با برش، پایه پلیسه و حتی پایه ء چین سوزنی هم داریم !! همینطور که اینا رو میدیدم لبخندم هم بزرگتر میشد =)))) خلاصه تصمیم گرفتم اینا رو بخرم . برآورد هزینه کردم دیدم بعله بدون در نظر گرفتن پول پیک ۱۲۵ تومن میشه . این در حالیه که من چرخ خیاطیم رو که یازده تا پایه هم داشت  ۲۵۰ تومن خریدم‌ :/ ( البته قدیم ) خلاصه که چار نفر پیدا شن برام گلریزون کنن من این پایه ها رو بخرم ، یه قیچی زیگزاگ هم میخوام که اونو میندازم گردن آقای خونه :))
  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • خانومی
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    چطوری میتونید؟

    دیشب با مهمونم داشتم حرف میزدم ، چقدر بعضی آدم ها میتونن بدجنس باشن ؟ واقعا باورم نمیشه ...
    خیلی وقتها به این فکر میکنم که یعنی خدا واقعا ما رو میبینه و کاری نمیکنه ؟ یعنی واقعا این ها حق مونه ؟
    .
    مهمونم از این میگفت که مادر همسرش گفته بیا تکلیفت رو مشخص کنیم که اگه خواستی بری ، ما دلمون نوه میخواد ! حالا این قضیه بین دوستم و همسرش حل شده ست ولی بقیه ول شون نمیکنن! جالبه ، بقبه کاسه ء داغ تر از آش شدن مثل اینکه ..
    گفتم بقیه اگه بزارن ما ها با همسر ها مون مشکلی نداریم . گفتم میدونی من تازه ۲۳ سالم شده بود رفتیم دیدن جاریم که سومین بچه ش رو به دنیا آورده بود ، مادرشوهرم گفت این دفعه نوبت شماست که بچه بیارید ! ( انگار نونوایی یه ) گفتم انشالله نتیجه دار شدن تون .یه تابی به گردنش داد و پشت چشم نازک کرد و گفت اصلا ببینم بچه دار میشی . یخ کردم ، از یه زن هفتاد و خورده ای ساله توقع چنین حرفی نداشتم ! به روی خودم نیاوردم و هیچی نگفتم . همون روز رفتیم خونه خواهرشوهرم ، همه که دور هم جمع شدن مادر شوهرم بلند گفت خودمون واسه آقا سید ( شوهر من ) زن گرفتیم ولی پشیمونم . من بازم به روی خودم نیاوردم ، اون روز قشنگ چهار پنج بار این جمله رو گفت که شیرفهم بشم ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم ولی پیش خودم گفتم من دیگه گ.ه بخورم تورو دنبال خودم راه بندازم جایی ببرم که واسه خودت بری کیف و حالت رو بکنی آخرش خون هم به جگر من کنی ...
    راستش بعد از اون قضیه بازم ما بیرون بردیم شون ، یادم هم نمیاد دیگه چه حرف هایی زده بهم ( همیشه توی گردش و تفریح و مهمونی یه جوری باید جملات قصارش رو بگه ) ولی این دو تا حرفش اینقدر برام سنگین بوده که هنوزم نه ازش رد شدم نه بخشیدمش ...
  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • خانومی
    • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

    آخ آشتی

    رفته بودم دور بزنم ، برای خودم لباس بخرم بلکه حال و هوام عوض شه . قیمت ها رو که دیدم فضای ذهنیم هم عوض شد :|
     یه حس غم مسخره ای دارم که حتی نمیخوام درباره ش حرف بزنم . به قول آشتی " یه زخمی رو دلمه . یه بغضی تو جگرمه که دائم یه دختری نشسته تو دلم و گریه می کنه و این بغض تمومی نداره . " که البته این غم به گرونی ها و این چیزها ربطی نداره ...
  • ۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • خانومی
    • شنبه ۱۳ مرداد ۹۷

    تاریکی هم بد نیست

    قدم میزدم ، هوا تاریک شده بود ، قدم میزدم و به خونه های دور و برم نگاه میکردم . خونه های کوچیک ، بزرگ ،‌ نوساز ، کلنگی ، آپارتمان ، ویلایی ...
    پیش خودم فکر میکردم یعنی این آدم ها خوشبختن؟ یعنی چند نفرشون دارن از خوشحالی میخندند ؟ چند نفر شون دارن از غصه گریه میکنن ؟ چند نفرشون تنهان؟ چند نفر شون هیچوقت احساس تنهایی نکردن ؟ چند نفر شون دارن دورهمی هایی رو با دوستاشون برنامه ریزی میکنن ؟ یا حتی چند نفر شون دارن به این فکر میکنن که خودشونو بکشن ؟!
    قدم میزدم ، هوا تاریک شده بود و من پیش خودم میگفتم چقدر خوبه که هوا تاریک شده ...
  • ۱۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • خانومی
    • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷
    همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...