همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

خدا حفظم کنه !

پریروز صبح که از خواب بیدار شدم تلفنم زنگ خورد ، دیدم شماره ش عجیب غریبه گفتم حتما داداش بزرگه ست ^_^
جواب دادم ، همینجوری داشتیم حرف میزدیم پرسیدم تقسیم شدی ؟ کجا افتادی ؟ جواب نداد ! پرسید کجایی ؟ گفتم خونه . گفت خونه ؟؟؟؟ آقای فلانی هست ؟
و اونجا بود که من فهمیدم این داداش بزرگه نیست !!
.
پ.ن : صداش خیلی شبیه داداش بزرگه بود .
۷ ۱۱

؟

کی منو درک میکنه ؟
۱۰

و لبخند هایی که بر لب هامان خاکستر شد ...
۱۴

سورپرایز

امروز ظهر مرد خونه وقت دندونپزشکی داشت ، رفت دندونپزشکی پاشدم واسش سوپ پختم خونه رو جمع و جور کردم و نشستم به پَس دوز کردن دمپای شلوار ...
با یه لبخند بزرگ و دو تا پیتزا از راه رسید و گفت بدو بیا پیتزا خریدم برات و رفت دست و صورتش رو بشوره ، براش سس تند آوردم و نشستم به دوخت و دوز . اومد گفت باز کن بخوریم دیگه :)) گفتم من روزه م !! درحالی که شوکه شده بود سرش رو انداخت پایین ۵ دقیقه توی همون وضعیت بود بعد گفت عه یادم رفته بود روزه ای !
طفلک اومد منو غافلگیر کنه خودش غافلگیر شد !!
۷ ۱۱

طفلک اِلی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عیدی

من نوه اولم و تا ۸ سال تک فرزند بودم ، اصولا عیدی های توپی میگرفتم ( اون قدیما که عیدی دادن مد بود ! ) . یادمه یه سال ۴۰ هزار تومن عیدی گرفتم . با مامان و بابا رفتیم طلا فروشی ، دو تا النگوی توپُر برام خریدن شدن ۳۹ تومن ، هزار تومنش رو هم گذاشتن جیب شون ! بعد ها به نظرم سر خریدن خونه این النگو ها و سایر طلا هامو فروختن ...
یعنی من از هرکدوم از پس انداز ها و عیدی هایی که قرار بود برام نگه دارن بعدا بهم پس بدن بگذرم از این دو تا النگو نمیگذرم ، نامردا دو تا النگو به من بدهکارید!!!
۱۰ ۶

شانسم نداریم به قرآن

مامان میگفت وقتی سه چار ساله بودم برام حساب باز کردن به مبلغ ۱۰ هزار تومن . طبیعتا اون زمون میشد با ده تومن طلا خرید ولی برام طلا نخریده بودن ، حساب پس انداز باز کرده بودن ...
۱۴ ۱۵ سال بعد وقتی ۱۸ سالم شد طلا حدودا گرمی ۱۷ هزار تومن بود ، رفتم حساب پس اندازم رو بستم ، پول من همون ۱۰ هزار تومن بود ، حتی یدونه صد تومنی هم روش نرفته بود !!
۹ ۱۲

خونه

بچه بودم ، یادم نمیاد چند سالم بود ولی بچه بودم ، مامانی تمام طلا هاش رو فروخته بود که دایی بزرگه بتونه خونه بخره ، کل طلا هاش شده بود ۸ میلیون تومن !
.
دنبال خونه میگشتیم ، ۶ ماه بود دنبال خونه میگشتیم ، پول مون به خرید یه خونه خوب نمیرسید ، آخرش دو تا خونه با بودجه مون هماهنگ بود . یکی طبقه چهارم بدون آسانسور ، نورگیر با بالکن ، داغوووون ، راهروش از توی خونه داغون تر ، ۵۰ متری بود . یکی دیگه همون خونه مون . طبقه اول ، ۴۰ متری ، بدون نور ولی تر و تمیز ...
کسی کمک مون نکرد سر خریدن خونه ، حتی کادو ی خونه هم ندادن !
یه روز خونه بابا نشسته بودیم ، جاری بزرگه م هم بود که مادرشوهرم شروع کرد به تعریف که آره خونه خریدن یدونه بزرگ بوده نورگیر اما " این " ( اشاره به من !! ) اون کوچیکه رو انتخاب کرده ! تعجب کرده بودم ، زیااااااااااد. مگه کسی غیر از من قرار بود توی خونه زندگی کنه ؟
خندیدم و گفتم آره خونه مون کوچیکه ، یه ده تومن پول میدادید بهمون بزرگترش رو میخریدیم ...
.
توی مسائلی که بهتون مربوط نیست اصلا دخالت نکنید ، حتی نظر هم ندین ، با تشکر !
۱۱ ۱۱

کار دیگه ای ندارید ؟

رفته بودیم یزد ، زن دایی آقامون سر صحبتش باز شده بود با یه لهجه غلیظی شروع کرده بود به سوال کردن از من !
اول پرسید با مادرشوهرت اینا زندگی میکنید؟ گفتم نه خونمون جداست . بعد دوباره یه سوال دیکه پرسید که من متوجه نشدم چی گفت دوبار هم ازش سوال کردم بازم نفهمیدم واسه همین فکر کردم ممکنه پرسیده باشه با مامانت اینا زندگی میکنید ؟ منم گفتم نه از اونا هم جداییم. یهو برگشت گفت وا پ چجور زن و شوهرید که جدا زندگی میکنید ؟
من 😐
( واقعا این سواله که با هم زندگی میکنید یا نه ؟ الان مشکل شما با هم یا جدا زندگی کردن ماست ؟ اه )
بعد پرسید دوسال شد که ازدواج کردید ؟
من : بله دوساله.
( اگه میگفتم نه بیشتره احتمالا میگفت پس چرا مث گراز میچرخی واسه خودت ؟ تا الان حداقل باید ۳ تا بچه میاوردی :/ )
.
مکان بعدی خونه خودمون ! ( من درحالی که هزااااار تا کار ریخته بود سرم ، باقالی ها منتظر بسته بندی شدن بودن ، خونه رو باید جارو میزدم ، ناهار نپختم ، کلی خیاطی نصفه کاره دارم ، الگو هام ولو عه وسط اتاق ، نشستم شلوار داداش بزرگه رو با دست میدوزم ) صُغی sms داده قهری با من جواب نمیدی ؟ من : نه ، کار دارم ( بابا تو چیزی نگفتی که من بخوام جواب بدم !!)
اس ام اس بعدی : عروسی میای ؟
من 😐
( حالا تو الان مشکلت اومدن یا نیومدن من به عروسیه؟ ) ادامه کوک هایم را به شلوار داداش بزرگه زدم و رفتم دنبال کارهام !!
.
پ.ن : به آدم یبار یه حرف رو میزنن !!
۱۵ ۶

آمده :))

چشممان روشن ، داداش بزرگه مان آمده مرخصی میان دوره :))))
.
یه سرباز چی ها میتونه با خودش ببره که توی پادگان بخوره ؟
۱۸ ۱۵
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان