همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

از سرعتگیرهای زندگی گله نمیکنیم ، غصه نمیخوریم که غصه برای پوستمان ضرر دارد ، پرواز می آموزیم ...
۵ ۱۳

ترس

من از وقتی سین چشم سبز از تراویس جدا شد همه ش استرس اینو دارم که زوج های تازه ازدواج کرده به این نتیجه برسن که به درد هم نمیخورن و از هم جدا شن !
.
پ. ن :دوست دارم همیشه خوشبخت باشی . تو برای اینکه خوشبخت نباشی خیلی حیفی ...
۷ ۱۰

فکر !

در راستای تجربیات و نصیحت های متاهلانه (!) م باید بگم براتون که هر حرفی رو به زبون نیارید، یه سری حرف ها شاید به نظر شما کول و جوک و خنده دار باشن ولی از نظر طرف مقابل تیکه های نیش داری هستند که مثل اسید ریشه رابطه تون رو از بین میبرن. قبل از اینکه حرفی بزنید پیش خودتون فکر کنید که " خب که چی " به اینکه فکر کنید خیلی از حرف ها رو نمیزنید .
۱۰ ۱۱

تنهایی نوردی

بعد از مدتها تصمیم گرفتم خودم تنهایی و مجرد طور برم خونه بابا اینا . صبح کارامو کردم و راه افتادم . توی مترو بودم که حس کردم بعله حالم داره بد میشه . از مترو که پیاده شدم دیدم دیگه واقعا نمیتونم اون ۵ دیقه پیاده تا خونه برم :/زنگ زدم به داداش بزرگه که من دم مترو ام حالم بد شده بیا منو ببر :||
خلاصه که اینقدر حالم بد شد که رفتم خونه خوابیدم بعدازظهر هم با داداش کوچیکه رفتم خرید :|
الانم مامان و داداش کوچیکه دارن منو میبرن خونمون . حالم هم خوبه :||
پیام اخلاقی : بدون همسران خود بیرون نروید با تشکر :||
۳ ۱۱

روزانه ها

سرما خوردم ! روز ها در حالی که دمنوش پونه میخورم فیلم میبینم و شبها با مرد خونه فیلم ترسناک میبینم . کلا خیلی فیلم میبینم ! به نظرم آدم ها ، زوج ها ، باید دوتایی جات داشته باشن ، دوتایی فیلم ببینن ، بیرون برن ، حرف بزنن ...
متاهل بودن مثل این می مونه که شما یه گلدون خریدید، باید بهش توجه کنید ، آب و نورش رو چک کنید ، حواستون به گلدونش باشه . اگه بهش توجه و محبت نکنید میمیره. رابطه هم همینه ، اگه براش وقت نزارید و بهش توجه نکنید از بین میره ...
.
پ. ن : ماهی جانم دیشب وبش رو بسته ، عذرخواهی کرد از اینکه وقت نشد اطلاع رسانی کنه . حالش خوبه نگران نباشید :)
۴ ۸

چندین بار برای خودم خیال بافی کرده بودم . همون وقت که دیگه کارهای مورد علاقه م هم حالم رو سر جاش نمی آورد ، پیش خودم فکر کردم ، یعنی اصلا براش برنامه ریزی کرده بودم‌ ...
میرفتیم شمال ، ویلای کنار آب ، شب مینشستم لب دریا ، حرف میزدم ، حرف میزدم ، حرف میزدم ...
میرفتم توی آب ، توی آب قدم میزدم . مثل سنگ توی آب فرو میرفتم ، فقط میرفتم ...
۹

یه روز

یک روزی چشم هات رو باز میکنی و میبینی بین روزمره گی ها گیر افتادی . یه روزی خودتو بین ظرف های نشسته ، لباس های تا نشده ، اتو کردنی ها ، جارو و گرد گیری و این چیز ها گم میکنی و اصلا یادت میره چی دوست داشتی و چی میخواستی ...
از اون روز تو کم کم شروع میکنی به تموم شدن . یادت باشه نزاری روزمرگی ها کم کم تو رو از بین ببرن.  دخترک حواست به خودت باشه ، تو قلب تپنده ء یه زندگی ای ....
۹ ۱۶
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان