همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

ابرها


جوان تر که بودم جور دیگه ای به زندگی نگاه میکردم ...
 فکر میکردم همه چیز جور دیگه ای پیش میره . من درحالی که موهام رو گوجه ای طور بالای سرم جمع کردم دو زانو جلوی پاش مینشینم و پاچه های شلوارش رو کوتاه میکنم ، اون ذوق میکنه و من از ذوق کردنش کیف میکنم ...
 سفره رو با غذا های مورد علاقه ش تزیین میکنم ، اون غذا میخوره و لذت میبره و من کیف میکنم ...
 فکر میکردم من میشم یه خانوم کدبانو ی همه چی تموم و اون از داشتنم خوشحاله و من راضی ام از همه چیز . فکر میکردم همه چی طبق برنامه ریزی هایی که توی سررسیدم نوشتمشون پیش میره و دیگه جایی برای نگرانی نمی مونه . 
نمیدونم کی ، کِی، کجا ، زندگی من رو دید رو گفت خوشبحالش که یهو همه چی از دست من در رفت و به هم گره خورد . که دیگه وقتی برای گوجه ای بستن مو و سفره ء رنگی انداختن برام نموند و دیگه برنامه ریزی هام رو توی سررسید ننوشتم . آبانه راست میگه این " خوشبحالت " گفتن ها عجیب سایه سنگینی دارن ... 
.
پ.ن : حالمان خوبه :)
۱۳ ۸

.

قبلا شب ها که میخواستم خیاطی کنم بابا بهم میگفت : " مگه روز رو ازت گرفتن بابا ؟ "
مرد خونه از صبح رفته که به خانواده ش سر بزنه . البته منم دلم میخواست باهاش برم ولی وسواسیِ درونم میگفت بمون به کارهات برس و خونه و زندگیت رو سر و سامون بده ، در نتیجه من نرفتم ...
از ظهر منتظرم که مرد خونه بیاد و غذا بخوریم . چند دقیقه پیش زنگ زد که میام حالا ، تو شام ات رو بخور :/
۸ ۱۲

اتمام حجت

بعداز ظهر که از سر کار اومدم زنگ زدم به بابا و شکایت مامان رو کردم ، این وسط کلی هم گریه کردم :/ در آخر هم گفتم اگه یه بار دیگه این کارهاش رو تکرار کنه من دیگه خونتون نمیام ، بابا هم گفت اخلاقش گنده و فکر کن شوخی کرده و این چیزا . منم گفتم دفعه اولش نیست ، من دیگه کوتاه نمیام ، همین کارها رو بچه ها ( داداش ها ) باهاش بکنن ناراحت میشه و سه روز قیافه میگیره پس شوخی جالبی نیست ، این دفعه چنین رفتاری کنه من دیگه اونجا نمیام . البته از این کارم خیلی هم راضی ام .
۱۱ ۱۶

ما آدم نیستیم !

نامبرده یه روز در هفته میره دانشگاه علمی کاربردی دوقوز آباد ، تمام کارهاش رو ول کرده نشسته استراحت میکنه و میگه من دااااااانشگاه دارم وقت نمیکنم فلان کار رو کنم .
خواستم از همین تریبون به نام برده بگم ما که آدم نیستیم . اصلا به قول مامانم اینا : " فقط تو بی " ( یعنی همه بمیرن فقط تو باشی یه چیزی توی مایه های فقط ژنِ تو خوبه و این حرف ها ) :|||
.
پ‌.ن : حالا دانشگاه علمی کاربردی از دید من کشک نیست ولی همچینم سخت نیست که بخوای بهونه ش کنی و کارهات رو انجام ندی ...
۱۶ ۱۸

مورد ۱۸

۱ - رفتم پارچه بخرم ، آقاهه اومد هی توضیح بده که اینو ببر اونو ببر همون اول گفتم من اون پارچه هه رو میخوام . برگشت گفت خیلی ممنونم ازت که انتخابت رو کردی ، خانوما میان اینجا همه رو باز میکنم میبینن آخرش هم نمیخرن میرن !
.
۲ - مامان یه سجاده خیلی خوشگل آورده نشونم داده میگه دوستم واسم از مشهد آورده ببین چه خوشگله ، بدم به تو یا بزارم کنار واسه عروسم ؟ میگم همه چیزای خوشگل که نباید واسه دختر خونه باشه ، بزارش کنار واسه عروست ...
.
 ۳ - دوستم بارداره، بهش گفتم دست بزنم به نی نی ت ببینم چجوریه ؟ گفت بزن . دستمو گذاشتم رو شکمش ...
میگه : ببین تو دستتو گذاشتی رو نافم ، نی نی پایین تره ...
میگم : من اولین بارمه نی نی ندیدم تا حالا :/
.
۴ - دوستم میگه مامانم متولد سال ۴۶ عه ، من ۶۶ ام بچه م ۹۶ ای میشه :))
من : ۹۶ یا ۷ ؟؟
اون : ۹۶ . بهمن به دنیا میاد دیگه ...
من : بهمن سال دیگه ، خب میشه ۹۷ دیگه ...
اون : بابا همین بهمن . مگه من فیل ام ؟ :/
من : آقا من شب خوب نخوابیدم الان هنگ کردم :||
.
۵ - اسکار خنده دار ترین لحظه هم میرسه اون لحظه که از آقای همسر و آقای دوست چند تا عکس گرفتم بعد گفتم حالا یه سلفی سه تایی بگیرم ؟ آقای خونه گفت لازم نکرده و گوشی ش رو ازم پس گرفت  :)))
.
۶ - الان بری انقلاب یه مدرک بخری سه هفته طول میکشه که مدرک رو بسازن بهت تحویل بدن . بعد ما دانشجو که میاد مدرکش رو بگیره اسمش رو مینویسیم میگیم برو سه ماه دیگه بیا !!
.
۷ ۱۵

بازم سوال

- فکر کن توی غربت گیر بیوفتی و هیچکس رو نداشته باشی که ازت حمایت کنه . اون غربت چه رنگیه ؟
+ سیاه !
۱۶ ۸

حالا برو خونتون

نشستم منتظر که یکساعت از زمانی که صبحانه (!) خوردم بگذره که به سمت باشگاه راه بیوفتم ، نیم ساعت توی راه باشم تا برسم ...
طبق معمول دیشب خوب نخوابیدم ، علاوه بر این نصف شب ها هم جدیدا بیدار میشم آب میخورم :/
داشتم میگفتم ، من از چاق شدن وحشت دارم . به معنای واقعی کلمه از چاقی میترسم . چند وقت پیش ها دلخوری بین مون به وجود اومد سر اینکه " او " گفت تو ۸۰۰ کیلویی ! خب من ۸۰۰ کیلو نیستم ، ۵۶ کیلو ام و به نسبت اون اوایل که ۵۴/۵ کیلو بودم فقط ۱/۵ کیلو چاق شدم . گفت ۸۰۰ کیلویی و من لج کردم که شده قطع عضو کنم میشم ۵۴ کیلو . حالا دوباره ورزش نمیکنم که لاغر شم ورزش میکنم که سالم بمونم ...
خیلی روزها میخوام به " او " بگم : خیلی خب گفتیم ، خندیدیم ، خوش گذشت حالا دیگه برو خونتون و از در ورودی هُلش بدم بیرون و در رو ببندم . شوخی هم اندازه داره و من از شوخی هاش اصلا خوشم نمیاد و این رو هزار بار بهش گفتم و هزار بار قرار شده دیگه از حد نگذرونه.
دیشب داشتم باهاش حرف میزدم که واسه خودش یه کلیپ پخش کرد توی گوشیش و من چند دقیقه همینجوری مات نگاهش کردم و در آخر گفتم واسه خودم متاسفم که باهات حرف میزدم و جمع کردم رفتم‌ خوابیدم .
۱۶

چرا خب ؟

جالبه ها ؛ با ناخن کاشت شده میشه وضو گرفت و نماز خوند ولی با لاک ، نه !
فقط باید بریم گند بزنیم به ساختار ناخن مون تا بتونیم با لاک نماز بخونیم ؟
۱۹ ۵

پنج ماه جهنمی

با اینکه دیشب حدود ساعت ۳ خوابیدم و صبح ساعت ۵ بیدار شدم حالم خوبه و دارم با کوله باری پر از خوراکی میرم سر کار . یه کار نیه وقت دو روز در هفته !
روزهای سختی رو گذروندیم، هم من ، هم آقای همسر ، هم شما . چند ماهه دارید بی اعصابی ها و ناله های منو تحمل میکنید ...
دقیقا یک هفته قبل از عید مرد خونه رو تعدیل نیرو کردن ، تعدیل نیرو که نه ، میشه گفت اخراج کردن که از بقیه زهر چشم بگیرن . انصافا خوب هم تونستن زهر چشم بگیرن :/
روزهای خوبی نبود و نیست . استرس اینکه آینده چی میشه ؟ حالا چیکار کنیم و ... مثل خوره افتاده به جون مون و تقریبا نصف لحظه هامون رو خراب کرده .
میدونم مرد خونه اینجا رو نمیخونه ولی میگم " ممنونم که این روزها تمام بد اخلاقی ها و غرغر های منو تحمل کردی و با دلم راه اومدی ، چقدر خوبه که هستی "
۱۲ ۲۱

مورد ۱۷

۱ - یبارم بچه بودم دختر عمه مامانم رو سُمی  ( مخفف سمیه ) صدا کردم مامانش داشت منو تیکه پاره میکرد که اسم رو باید کامل بگی و نباید بشکونی و این چیزها :| خب من چمیدونستم فکر میکردم چون داداش هاش اینجوری صداش میکنن پس کلا طبیعیه ... 
چند وقت پیش توی اینستا پیداش کردم ، اگه گفتید  آی دی ش چی بود ؟ بعله درست حدس زدید somi  :||||
.
۲ - با دوستم که چند وقتیه که عقد کرده حرف میزدم . میگفت خواهر شوهرم خیلی فضوله، با شوهرم ‌اختلاف داشتم نشستم واسش درد دل کردم برگشته میگه مشکل شما اینه که فقط زندگی خودتون رو میبینید . گفتم میگفتی والا ما سرمون به کار خودمونه نه توی زندگی مردم ...
.
۳ - رفتیم خونه آقاجون . دختر عموی مامان ، مریم ، هم اونجا بود ...
مریم به آقاجون گفت عمو اینجا رو چرا کَندَن؟
آقاجون ( اشاره به ۵۰ متر پایین تر ) : کابل کشیدن تا اونجا خونه ما و اینا ( اشاره به خونه روبرویی ) مزاحم کابل بود از اونجا ( همون ۵۰ متر اونور تر ) تا بالا زمینی کشیدن .  نمیبینی ؟
من و مریم دقیقا یه ربع داشتیم به این میخندیدیم :)))
.

۴ - با داداش بزرگه با موتور رفتیم بیرون ، بهش میگم یواش برو تند بری یهو دیدی ازمون عکس انداختن بعد میفرستن دم خونه بعد مامان میگه این دختره کیه ؟ حالا تو هی بگو بابا خانومیه بعد مامان میگه خانومی سوار موتور نمیشه بعد تو میگی ببین شالی که خودم واسش خریدم رو سرش کرده . بعد مامان میگه خانومی کلی شال داره دیگه شال نمیخره ، بگوووووو دختره کییییه؟؟؟؟

میگه اره والا از مامان بعید نیست :)))

.
۵ - تو نباشی من شبها با کی حرف بزنم ، غیبت کنم ، بخندم ، گریه کنم ؟
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود ...
.

۶ ۸
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان