همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

خواب

بازم باید بگم : " تو کار و زندگی نداری که همه ش توی خواب های من پرسه میزنی ؟ داری روانیم میکنی ، آیا خودت اینو میدونی ؟ "
.
چند درصد احتمال داره اونایی که ما توی خواب مون میبینیمشون خواب مارو ببینن یا اصلا همین خوابی رو که ما دیدیم ببینن؟
۱۵ ۱۱

امروزانه


امروز برای من از اون روز های شلوغ بود . دیشب قبل از خواب پارچه جدیدی که خریده بودم رو خیس کردم ( خیس کردم که اگه قراره آب بره و کوتاه بشه الان این اتفاق براش بیوفته نه بعد از اینکه دوختمش ) . صبح که بیدار شدم دیدم پارچه هه کلی رنگ داده :| با سلام و صلوات انداختمش توی ماشین که آب کشی و خشکش کنه . دو سه تا لقمه سرپایی خوردم و توی ماگ گل گلی ام قهوه ریختم و برای خودم آهنگ گذاشتم . از اینکه صبر کنم تا مرد خونه از خواب بیدار شه که با هم صبحانه بخوریم بدم میاد چون اون تقریبا یکی دو ساعت بعد من بلند میشه . خواب هم نیستا ، خودشو میزنه به خواب :/

وقتی از خونه رفت بیرون نشستم به تمیز کردن کفش هام . این  مانتو ی لعنتی یه کم رنگ داده به کفشم و آخری هم تمیز نشد . دونه دونه کیف و کفش هارو تمیز کردم توی پلاستیک گذاشتم و گذاشتم روی کمد ( جای دیگه ای نداریم به جز اینجا )

بعد رفتم سراغ میز آرایش ( اگه بشه اسمش رو گذاشت میز آرایش ) همه چی رو تمیز کردم و دوباره چیدم سر جاش .

قرار بود برای سحر روی روبان نقاشی کنم ، انار هاش رو کشیدم ولی برای بقیه ش تنبلی م اومد . پارچه گل گلی ام رو برداشتم که پیشبند آشپزخونه بدوزم . دو سه تا دستگیره و این چیز ها بریدم که خیلی هم خوب شدن منتها پیشبنده یه جوریه به نظرم :/

حالا فردا پسفردا کاملش میکنم بعد میام بهتون پُز میدم .

روزهاتون شاد ، شب هاتون رنگی رنگی

۱۱ ۱۴

:|

به هر طرف که میرم ، چشام تورو میبینه ...
خدا آخر و عاقبتم رو ختم به خیر کنه ، داری نابودم میکنی :/
۱۶

این چند روز

یه کم روزانه بنویسم طلسم ننوشتنم بشکنه !
 قرار بود سه شنبه بریم عروسی آقای دوست ، از قبل برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود پدر و مادر آقای خونه رو هم با خودمون ببریم . از اینکه بخوام با کسی برم جایی اصلا خوشم نمیاد چون آدم اختیارش دست خودش نیست و یه جورایی انگار زیر ذره بینه! سه شنبه غروب رفتیم دنبال پدر و مادر آقای همسر و راه افتادیم به سمت محل عروسی . وقتی رسیدیم و وارد تالار شدیم برام تعجب آور بود که چرا مادر همسر با هرکی روبوسی میکنه منو معرفی نمیکنه ؟ یه جورایی توی ذوقم خورد ! بگذریم . همه چی خوب بود خدارو شکر.
وقتی برگشتیم خونه من شب تا صبح لرزیدم و عرق سرد کردم :/
چهارشنبه هیچ خبر خاصی نبود .
پنجشنبه صبح باید جایی میرفتم بعدش هم تولد دعوت بودیم ، حالا تولد کجا بود ؟ کرج :|
دیگه عصر با خستگی و بی حوصلگی راه افتادیم به سمت کرج .
فامیل های مامان رو دیدیم کلی خوش گذشت کلی تیکه بارمون کردن و کلی حرص خوردم !
الحق که مامانم تا تونست مارو کوبید جلوی فک و فامیلی که معروفن به چرت و پرت گفتن و حرف درآوردن . دیگه پشت دستم رو داغ کردم که مامان رو جایی نبرم با خودم ، دفعه اولش هم نبود که اینجوری بهمون بی احترامی میکرد ، نمیخوام درباره ش حرف بزنم اصلا.
برگشتیم خونه نشستم کلی گریه کردم از دستش .
.
پ.ن : فاصله بین شوخی و خنده و مسخره بازی و حال به هم زنی بسیار بسیار باریکه ، حواسمون به این مرز باشه لطفا .
.
پ.ن : از ملت طلبکار که نیستیم لطفا یه سوزن یه خودمون بزنیم بعد سیخ رو فرو کنیم توی جیگر ملت :|
۸ ۱۷

زنانگی

بعضی وقتها آدم دلش میخواد یه مانتوی بلند با کفش پاشنه دار بپوشه ، دست مرد ش رو بگیره و قدم بزنه . اصلا بعضی مرد ها آفریده شدن که کنارشون قدم بزنی و کیف کنی ...
۱۷ ۲۱

داداش

دوست ، رفیق ، برادر ، داداش خوشبخت بشی ...
۲۵

اشک

یادم نیست که از موسسه برمیگشتم یا از خرید ، ولی روی صندلی آخر اتوبوس نشسته بودم ، خانومی که روی صندلی روبرویی نشسته بود هندزفری به گوشش بود ، چشماش پر اشک شد اشک هاش چکید !
امروز روی صندلی اتوبوس نشسته بودم ، هندزفری به گوشم بود ، آهنگ گوش میکردم ، چشمام پر اشک شد ، اشکم چکید !

۲۴

گاهی به حرف هات فکر کن ، آهِ دلی که بشکنه زندگی تو میسوزونه

رفته بودم خونه پدری . نمیدونم این چه مسخره بازی ای هست که مامانا در میارن ، من از اینکه جلوی بقیه لباس عوض کنم بدم میاد ، مامانم میاد قشنگ زل میزنه به آدم تا آدم لباس عوض کنه :|
.
مامانم : شیکم درآوردی ها ، حامله نیستی ؟
من : نه :/
مامانم : میخوای به جمع اجاق کورها بپیوندی؟
من : آره :|
.
میم دوستمونه . چقدر دلم برای میم سوخت ، یعنی به چند نفر توضیح داده که بابا ما مشکل داریم ، بچه دار نمیشیم ، کلی هزینه کردیم ، نشده ، الانم توی نوبتیم که یه نوزاد بهمون بدن ...
.


۲۸

دیگه شده دیگه :/


نمیدونم شما خانم ها هم مثل من هستید یا نه ولی من وقتی بخوام برم مهمونی و یا عروسی توی خونه لباسم رو میپوشم بعد میرم . اینجوری حداقل اگه بلایی سر لباسم اومد ، زیپش در رفت یا حتی چروک شد و یا هرچی میتونم عوضش کنم و یه چیز دیگه بپوشم ! طی همین قضیه تصمیم گرفتم یه مانتو ی خیلی بلند بدوزم که اگه لباسم کوتاه بود پام پیدا نباشه . اولش چیز خوبی به نظر میرسید تا اینکه دوختمش و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اوه چقدر شبیه این شدم ( اشاره به عکس پایین :/ )

خودم رو قانع کردم که نه اصلا هم اینجوری نیست ، خودم اینجوری فکر میکنم و ... تا اینکه موقع اتوی آخر ( یعنی همون نقطه که لباس اتو میشه که بره توی کمد ) دیدم چند تا لک مثل لکه جوهر روی دو تا نقطه و کاملا داخل نقطه دید بقیه ست :|

نکته اخلاقی : همیشه قبل از اینکه چیزی بدوزید کاملا پارچه رو برسی کنید ، با تشکر :/

قشنگ مشخصه جدیدا میتونم عکس و لینک بزارم یا باز ادامه بدم ؟
۱۵ ۲۱

بازی وبلاگی




و اما باز من و باز بازی وبلاگی :)

خیلی کم پیش میاد که من کادو بگیرم ، کتاب یا چیز های دیگه .

دیگه تصویر که کاملا گویاست ...

با تشکر از جناب هولدن برای دعوت به بازی :)))

در آخر دعوت میکنم از آقاگل و جناب مترسک برای ادامه بازی :)))

۱۰ ۱۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان