همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

بگو !

بگو چطوری میتونی اینقدر بد باشی ، بگو چطوری میتونی همه چی رو توی یه چشم به هم زدن کوفتم کنی . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، بگو از من متنفری ، از اینکه باهات حرف بزنم ، از اینکه باهام وقت بگذرونی متنفری ، بگو . بگو بدت میاد از اینکه من کنار راه برم ، بگو .

۵

خاطره جات

بیشتر خاطراتی که از مدرسه رفتن داداش بزرگه دارم از کاردستی هاش ، یعنی کاردستی هایی که من براش درست کردمه . کلاس چهارم که بود یبار قرار بود از واقعه غدیر نقاشی بکشنو ببرن مدرسه . دقیقا یادم نیست که چیکار کرده بود و چجوری اذیتم کرده بود که من گفتم من نقاشی نمیکشم برات و بابا مسئولیت نقاشیش رو به عهده گرفت. اینکه نقاشیش افتضاح شده بود به کنار ، ته ته نقاشی یه پرچم کشیده بود دست حضرت علی روش هم نوشته بود " یا حسین " ! طفلی داداش بزرگه اینقدر گریه کرد که خوابش برد ، بعد من وارد عمل شدم و براش نقاشی کشیدم و گذاشتم روی کیفش که صبح ببره مدرسه .
.
عیدتون مبارک :)

۱۶ ۱۲

نمیدونی ؟

میدونستی خیلی وقتها دل آدم با شوخی های خیلی بی نمک و مسخره میشکنه ؟ نه ، تو این ها رو نمیدونی ! تو فقط تمام سعی خودت رو میکنی که بیشعور بمونی درست عین ...

۲۱

نذر قدیمی

نشسته بودم به چادر دوختن و پیش خودم میگفتم حالا که چادر مشکی م کامل شده کاش بریم امامزاده داود که نذرم رو ادا کنم . پیش خودم برنامه ریخته بودم که برای کوه هم دعا کنم و نماز بخونم . یادم افتاد به سری قبل که رفتم امامزاده . برای بلاگی ها میخواستم دعا کنم و اسمشون رو ببرم ، ناخودآگاه فقط دو نفر توی ذهنم می اومدن و اسمشون رو میگفتم ، جناب مترسک و آقاگل ! هی دوباره به مغزم فشار می اوردم و فکر میکردم ولی بازم هیچکدوم تون رو یادم نمی اومد به جز همون دو نفر ! حالا امروز هم میخوام برم امامزاده، اگه جناب مترسک و آقاگل بزارن دعا تون میکنم :)
۱۷ ۱۶

چرت و پرت جات

1 - برخلاف قوی بودنم و ریلکس بودنم بعد طوفان دیشب ، الان احساس میکنم دارم سکته میکنم ، نه اینکه فکر کنید دارم غصه حرف هایی که باید میگفتم و نگفتم رو میخورم ها ، نه ، من حرف هام رو زدم و راضی ام از این بابت . خدارو شکر هم صبر و تحمل و خونسرد بودن بابا و هم حاضر جواب بودن مامان رو به ارث بردم ولی دارم سکته میکنم الان !
.
2 - اگه توی یه خونه ای مهمون خونه به افراد خونه یا برعکس اعضای خونه به مهمون خونه بی احترامی کنن و صاحبخونه و بزرگتر ککش هم نگزه اون بزرگتر با خیال راحت باید سرش رو بزاره زمین و بمیره !
.
3 - فکر میکردم ، بعد از اون شبی که رفتیم چیذر فکر میکردم که من آخرین بار کی رفتم اونجا ؟ آخرین بار 4 سال و خورده ای پیش با مظاهر ( صاحب آتلیه عروسی مون ) قرار گذاشته بودیم اونجا که عکس های عروسی مون رو بیاره تحویل مون بده ! آخرین باری که رفتیم پارک قیطریه هم به جز اون شب نزدیک 6 سال پیش بود که عقد بودیم !! آخرین باری که پارک نیاوران یا خیلی جاهای دیگه ای قبل تر با " آویزون " یا بی آویزون رفتیم هم همه واسه حداقل 4 سال پیشه! پس ما کی زندگی کردیم ؟ کی واسه خودمون زندگی کردیم ؟! اینقدر درگیر بقیه بودیم که وقت نشده زندگی کنیم !
.
4 - چهار سال پیش میگفت بیاین طبقه بالای خونه ما رو بسازین اینجا زندگی کنین. گفتم انشالله صد سال زنده باشی بابا . ما میایم خونه شما مهمونی دختر هات احترام مون رو نگه نمیدارن وقتی همگی میایم اینجا از هیچ کاری برای ناراحت کردن ما نمیگذرن وای به حال اینکه اینجا زندگی کنیم !
.
5 - از دور می اومد ، من میرفتم . سلام کردیم ، دست دادیم ، حرف زدیم و ....
چقدر این خواب به من چسبید، کاش هیچوقت تموم نمیشد!
.
6 - من بچه اول خانواده م ، نوه اول هم هستم . باید بزرگ بودن رو بلد باشم ، نه ؟
.
7 - بابا همیشه میگه در حدی با بقیه رفتار کنید و بهشون محبت کنید که اگه پسفردا توی روت برگشت و چشماش رو بست و دهنش رو باز کرد یه بار از اون و رفتارش ناراحت نشی صد بار از خودت .
.
8 - منو تنها نزارید ، خب ؟
۱۱ ۹

بی ادبانه

پشت چهره معصوم و مهربون هر آدمی یه هیولا خوابیده که خدانکنه بیدار بشه ...
از من به شما نصیحت با آدم بی حیا و وحشی هیچوقت بحث و دعوا نکنید ، اگه کردید یه جوری به خدمتش برسید که تا عمر داره پیش خودش بگه عه عه دیدی یه الف بچه چطور ر*د به من ؟!
و در آخر میگم از هنوز از مامانش متولد نشده اونی که بخواد روز منو خراب کنه ، آخه میدونید من خوده خود هیولایی ام که بیدار شده ،از هیولا ترسناک تر که نداریم ، داریم ؟ پس بچرخ تا بچرخیم !

۱۳

من

میدونی آدم هرچی جوون تر باشه مردن براش راحت تره ، یا حداقل من اینجوری فکر میکنم !
ولی اینکه حس کنی حالت خوب نیست و یه چیزیت هست ، حتی اگه صد سالت هم باشه ، آدم رو میترسونه . خود مریض بودن اینقدری ترسناک نیست ولی فکرش آدم رو داغون میکنه ...
همه این هارو گفتم که بگم فکر میکنم یه چیزیم هست و این منو میترسونه! شاید واقعا چیزیم نباشه ، شاید فقط دارم خودم رو لوس میکنم که تماااااام توجه آقای همسر رو بگیرم یا شاید این غصه خوردن های الکی و کم اشتها بودن های عصبی باعث این اتفاق ها شده ، نمیدونم ولی هرچی که هست حسابی منو ترسونده!

۱۰

یه وقتهایی

حرف میزدیم ، از همون حرف ها که بعدش آدم ها حس میکنن خیلی بهتر هم رو میفهمن و چه خوبه که باهم حرف میزنن، از اون حرف ها که میشینن مشکلات و دغدغه ها شون رو میریزن وسط و دونه دونه حل شون میکنن ، از همون حرف ها ...
روم رو برگردوندم و فکر کردم کاش یه روزی شما هم مثل ما حرف بزنید ، مثل ما حرف بزنید و بعدش احساس آرامش و خوشبختی کنید ، آرزو کردم چند برابر بیشتر از ما خوشبخت باشید ...
۶ ۸

کجایید ؟

در دسترس نبودن آدم ها با سر رفتگی حوصله من نسبت مستقیم داره ! هرچی من بیشتر حوصله م سر بره آدم ها بیشتر سرشون شلوغه :/
کجایید خب ؟ یکی بیاد با من حرف بزنه ...
۱۷ ۸

اختراعات مامان !

مامان شما ها هم اختراعات غذایی میکنن بعد که شما اعتراض میکنید میگن لیاقت نداری؟
.
- فلافل درست کردم بردم خونمون . مامانم میگه توش چی ریختی ؟ میگم نخود ، سیب زمینی ، دو تا حبه سیر ، نمک ، فلفل و آویشن. میگه حالا اگه من توش سیر میریختم اینا نمیخوردن!
داداش کوچیکه میگه تو دو تا حبه نمیریزی که یه تن میریزی!
.
- یبار جوجه کباب رو مزه دار کردم توش یه ذره پودر سیر و فلفل سیاه ریختم . سری بعد مامانم دو سه تا حبه سیر تازه ریخته بود ! اعتراض که کردیم گفت شما سیر هستین گشنه تون نیس :/
.
- یه آش محلی دارن که با دوغی خورده میشه که توش نعنا و گشنیز داره . آش رو پخته بود بعد چون نه نعنا توی باغچه بود و نه گشنیز بجاش جعفری و پونه ریخته بود !! البته فقط خودش از اون دوغ خورد ، ماها هیچکدوم مون نخوردیم :))
.
شما هم بیاین از اختراعات غذایی مامان ها تون بگید :)
۲۲ ۱۳
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان